/> چه بگویم ؟ (حقوقی، ادبی و اجتماعی)

چه بگویم؟

سیزده حکایت طنز از کتاب کدو مطبخ قلندری

 

    سیزده حکایت طنز از کتاب کدو مطبخ قلندری

                              تألیف: عُزلتی خلخالی

                                               ( بخش هفدهم از کتاب مجازی لطایف القضاء)

نوشته و گزینش : محمد مهدی حسنی       

 

تا بـَـرد بهره ز خوان کرمش می گردد                 

سر فـَغفور کـــدو مطبـــــخ دست فقـرا (شفیعای شیرازی "اثر")

اینک بنا بر روال  بخش لطایف القضاء که مشتمل بر حکایت های طنز ادبی با موضوع حقوقی (مسائل مربوط به قضا، قاضی، وکیل، محتسب، دلیل، گواه، عناوین مجرمانه و ...  ) است، دوازده حکایت گزینش شده از کتاب کدو مطبخ قلندری، تالیف عُزلتی خلخالی، عارف و شاعر متوفای 1052 ھ. ق. را تقدیم دوستداران ادب و خوانندگان فهیم خود می کند. این کتاب به اهتمام استاد گرامی آقای دکتر احمد مجاهد، *1 فراهم و چاپ اول آن توسط انتشارات سروش ،  در سال 1370 به زیور طبع آراسته شده است،  با توجه به اینکه با جستجو در تذکره ها و کتب ادبی به چیزی درخور و کامل تر از آنچه در  مقدمه فاضلانه مصحح محترم کتاب آمده، برخورد نکردیم. لذا بایستی بگوییم که آنچه در ذیل زیر عنوان مقدمه (در باره کتاب و نویسنده) آورده ایم با اضافات و تغییراتی اندک، در واقع  تلخیصی از مقدمه ایشان بر کتاب کدو مطبخ قلندری است و همچنین پانوشت های متن اصلی از کتاب مزبور نقل شده است و عنوان حکایت ها از ماست.

شایان ذکر است آقای جويا جهانبخش نیز مقاله ای مبسوط و علمی  زیر عنوان" واعظ صوفي" در باره عزلتی نگاشته و به قول خود "گوشه‌اي از كار و بار و حال ومقالِ أدهمِ خلخالي (را) از خلالِ آثارش" ارایه داده است که به خوانندگان خود توصیه می نماییم،  مقاله ایشان را در سایت "اطلاعات حکمت و معرفت" بخوانند

الف - مقدمه (در باره کتاب و نویسنده)

الف – 1 - عُزلتی خلخالی کیست؟

ادهم قُرَشیّ خلخالی، متخلص به عُزلتی و مشهور به واعظ، فرزند قاضی بيگ خلخالي،  از دانشمندان و عارفان برجسته و به نام دوره صفویه (قرن 10 و 11 هجری) و از زمره تركان پارسي گوي است که در شاخه های گوناگون معارف انسانی، از جمله اخلاق و موعظه، تفسير قرآن كريم ، اصول عقايد اماميّه و عرفان، به نظم و نثر آثاری نفیس و ماندگار دارد.

عُزلتی از معاصرین و ومُستَفیدانِ شیخ بهایی (شیخ بهاء الدین عاملی) و نیز میرداماد (میر برهان‌الدین محمدباقر استرآبادی) ) بود. او در جوانی و در شهر اصفهان به تحصیل و کسب علم و معرفت پرداخت بعد از اتمام تحصیل و نیل به مدارج بالاي علمی در دارُالارشاد (اردبیل) به کار آموزگاری پرداخت و چون در ملحقات ولايت تبریز با درویشی روشن ضمیر و صاحب دل آشنا شد، تحت تاثیر او، ترك رسوم و عادات ظاهری و نیز امر  تدریس کرده و منش صوفیانه و راه اهلِ طريقت را در پیش گرفت و مدتی  در ده خَرَقان (از دهستان های شهرستان قزوین) کنج عزلت گزید، در آنجا ضمن ارشاد و راه نمودن مردم،  به آفرینش آثار نظم و نثر خود همت گمارد.

شادروان استاد محمد علی تربیت در دانشمندان آذربایجان (ص 273) گوید : "عُزلتی – ملا ادهم خلخالی از وعاظین معروف آذربایجان بوده، باب حادی عشر علامه حلی را به عنوان لوازم الدین، از عربی به پارسی ترجمه کرده، و کتابی هم به نام مشرق التوحید به زبان پارسی تالیف ساخته."

همین اعلامات بعدها مأخذ مرحومان شیخ آغا بزرگ طهرانی ( در الذریعه 3/9 ص 717 و 18/357) و دکتر خیام پور (در فرهنگ سخنوران – ص389)  و استاد عزیز دولت آبادی (سخنوران آذربایجان – ص 816) قرار گرفته است.

قلی بیگ شاملوی هروی - که هم روزگار ادهم خلخالی بوده و او را درک کرده - در کتاب خود قصص الخاقانی - که مشتمل بر تاریخ صفویه تا سال 1085 است – در باره  زندگی و حالات و روحیات عُزلتی دانستنی های مفید ارایه داده و گوید:

" از جملۀ لاتکلـّف مشرب مردانِ لاابالی- که به هدایت بلند اقبالیِ فطرت عالی ابراهیم وارْ دست همّت از زَخارف دنیوی کشیده موافق خواهش دلِ حقیقتْ منزل به مقصد اصلی خویش رسیده اند- شایسته القاب عدیم المثالی، برازنده خطاب مستطاب صاحب کمالی، پیر صاحب نظر خانقاه مرفـّه الحالی، مربع نشینِ مسندِ فارغ البالی، حضرت مولانا ادهم ولد قاضی بیگ خلخالی است، که مدت های مدید در کنج قناعت به کنج عُزلت ساخته و به کار انکشاف غوامض اسرار نامۀ هدایت پرداخته؛ سبکْ روحیِ کدوی مطبخش با گرانی قدر کشکول همسنگ، الفاظ چرب و شیرینِ معانی بیانش همیشه با نان و حلوا در جنگ؛ فصاحت و بلاغت در نظم و نثر کلامش چون شیر و شکر به یکدیگر در آمیخته و مجموعه مکاتیب منشآتش چون پریشان گل های بوستان صحیفه، صحیفه بر روی هم ریخته.

مشارالیه از عارفان روزگار و در فنّ شاعری، که شَمّه ای از کمالات اوست، صاحب اشتهار است. در مبادی سن شباب در خِطّه اصفهان به تحصیل علوم اشتغال داشت. بعد از تحصیل بسیار، تدریس دارُالارشاد بدیشان مفوَّض شده عازم آن صوبِ صوابْ آیین گردیدند، و در ملحقات ولایت تبریز به درویشِ خیر اندیشِ حقیقت کیش دچار گشته بعد از اصغای کلمات آن عارف صاحبدل، شور عظیم بهم رسانیده ترک رسوم و عادات ظاهری می کند و به عبادت ملِک مَنـّان مشغول گشتند و در قریه ای که موسوم است به ده خَرَقان منزوی شد. از این رهگذر اکثر سکنۀ آن دیار دست ارادت بدو داده و مرید اطوار او گشتند. مدت های مدید در آن خِطّه به کار تالیف و تصنیف نظم و نثر پرداخته اند، از آن جمله آنچه به نظر این ذرّۀ احقر رسیده کتابی است به عبارت فارسی قریب به سی هزار بیت موسوم به هدایت نامه، و کذا کتاب دیگر در بحر بوستان شیخ مصلح الدین شیرازی قریب به شش هزار بیت، و همچنین تالیف دارد در برابر کشکول شیخ موسم به کدو مطبخ، و رساله منظوم دیگر در برابر نان و حلوا موسوم به چرب و شیرین، و منشآت دارد قریب به ده هزار بیت موسوم به مکاتیب، و مثنوی قریب به دو هزار بیت موسوم به شیر و شکر. مآلِ حال آن عارف صاحبدل آنکه بنابر بعضی اَغراضات از ولایت تبریز نقل نموده در خِطّه دارالارشاد معتکف شد و در سنه 1052 (در یک نسخه خطی دیگر: 1053) در آن دیار غریق بحار فضل الهی گردید. مدفنش در آن بلده در قبرستان غریبان.

از جمله نتایج افکارش این چند بیت است:

                                                          مثنوی

              مرا بشنــاس مـــــــن مـرآت اویم                   نمودی از صفات ذات اویم

              به صورت ظاهرش را می نمایم                   به معنــــی نسخه آیات اویم."

به نقل از آقای دکتر احمد مجاهد، از مطالعه مقدمه رساله فقریه فخریه وی معلوم می گردد که وی "از حرص و محبت دنیا رسته" و"در موعظه و نصیحت بر روی خلق گشوده" و با "واعظان نادان و عالمان جاهل و صوفیان بی حاصل" مخالف بوده و "طالبان دنیا" را " که سگ صفت از پی تحصیل آن افتاده اند" ملامت کرده و جمعی را که "به دین امرا و ارباب مناصب می روند" مورد حمله قرار داده و بر خود " واجب و لازم دانسته که رساله ای تالیف نماید در رّد اعمال آن کشیشان بهشت فروش".

و از مطاوی کتاب کدومطبخ قلندری به دست می آید که او یکی از عالمان صوفی مسلک است که بالصراحه،  فضل هم مسلکانش (درویشان و صوفیان) را بر هم کسوتانش (ملایان) ادعا و ارادت خود را نسبت به گروه اول ابراز می کند. آقای دکتر احمد مجاهد،  عُزلتی را از صوفیان صادقی دانسته که هرگز مدح کسی را نگفته و با اینکه در دوران شاهی چون شاه عباس بزرگ،  زندگی می کرده - که هر کس ثناگوی ذات او بوده و کتاب خود را به نام او می کرده، -  کتابش را به امیر یا وزیری پیشکش ننموده و به جای آن مبلغی در نَعْت سگ به زبان صوفیانه سخن رانده است.

او در داستان های کدو مطبخ قلندری از خلیفه بغداد گرفته تا خر فروش؛ و از آهنگر و قصاب و چینی بند زن تا حکیم و طبیب و قاضی؛ و از روباه و گرگ و آهو تا هند و هرات و شیراز؛  و از قزوینی و گیلانی و نیشابوری، تا کرد و عرب و ترک دشتی؛  و از بی بی تمیز خالدار تا بایزید بسطامی؛  و از اسکندر و هارون الرشید تا نوح (ع) و عیسی (ع)،  همه و همه را به بوته نقد برده تا جایی که خود را نیز فراموش نکرده و از خویشتن هم انتقاد می کند.

ادهم خلخالی، ، به حکایت نوشته هایش مردی ساده و بی آلایش است که هر چه در دل داشته همان را صادقانه بر زبان می آورده و از این رو معاصرانش او را "خر" می نامیدند و خود در این باب معنایی بلیغ گفته است: " و من که خود اعتراف نمایم بدانکه واعظ را گفته اند که خر است؛ و من نیز خر نباشم از آنکه خر بارکش و زخم بردار بود و من بی تحمل و بی نفع. خر بار خلق بکشد و من بار خلق نکشم و به زبان نیز مردم آزارم."

به نقل از  صاحب قصص او صاحب خانقاه هم بوده و به دستگیری مستمندان می پرداخته؛ و در دورانی، که هر صوفیی خود را قطب دایره امکان و لنگر زمین و آسمان می خوانده، وی با خاکساری گوید:

          عنکبوتش به زوایا همه زُنّار تنند           خانقاهی که منش مرشد کامل باشم

 

و یا:     هر که او پیرش چنین گمره بود            کی مریدش را به جنّت ره بود.

استاد مجاهد، آثار ادهم خلخالی را که به قول ایشان با نثری شیوا و ساده و با سوز و حال نوشته شده است، به ترتیب تهجّی چنین احصا می کند:

1 - اربعین (در چهل فصل، تالیف سال1036) 2 - اعتقادات (ترجمه و شرح اعتقادات شیخ بهاء الدین عاملی) 3- بهارستان یا دیوان اشعار (بنا به گفته ناظم، به سبک و تقلید بوستان سروده شده است و در پند و اندرز با  داستان هایی در ده باب و شامل شش هزار بیت است) 4- تفسیر سوره فاتحه  5- چرب و شیرین (رساله ای منظوم)  6 - ذکر الهیّه (در یک دیباچه و پنج مقصد)  6 - رساله عرفانی  7 -  سفینه الملوک یا هدایت نامه (شامل سی هزار بیت)  8- شیر و شکر (در دو هزار بیت) 9 - صحایف الوداد و مکاتیب الاتحاد (مکاتیب تازی و پارسی در پند و اندرز و حکم و اخلاق) 10-  فقریّه فخریّه (در باره فقر و ستایش از آن و در هشت روضه) 11- قنبرنامه یا هشت بهشت (دیباچه ای منثور بر هفت بند حسن کاشی ساز آملی معروف به حسن کاشی)  12- کدو مطبخ قلندری  13- لطایف المواقف 14- لوازم الدین (ترجمه باب حادیعشر علامه حلی از عربی به پارسی، سال تالیف: 1037 . پیش از آغاز ترجمه، از مسئلۀ کفایت و عدم کفایت ظنّ در اصول دین گفتگو کرده است)  15- مخاطبة النّفس (ترجمه مخاطبة النّفس تقی الدّین ابراهیم کفعمی متوفای 905 ھ. ق.)  16- مشرق التـّوحید  17- مصباح المشکات (گزارشی از مشکاة الانوار امام محمد غزالی)  18- معیار العمر و العمل (در محاسبه و مخاطبۀ نفس و محافظت اوقات ایام حیات بر سبیل موعظه و تذکیر) 19- مناجات 20- منشآت (شامل ده هزار بیت) 21- نامه ای به میر رفیع الدّین صدر و، به دنبال آن، نامه ای به یکی از یاران.

نسخه هاي خطي آثار عُزلتی در كتابخانه هاي آستان قدس، دانشگاه تهران، مجلس، شاه عبدالعظیم، ملک، و غیره  موجود است. *2  و جز اثر حاضر،  در سال های  اخیر (1381) چهارده رساله ی عرفانی وی با نام "رسائل فارسی، ج1 " به اهتمام و تصحیح آقای عبدالله نورانی توسط انجمن آثار و مفاخر منتشر شده است .

مزار عُزلتی در شهر خلخال زیارت گاه اهل دل است.  در سال ۱۳۸۰ بزرگداشتی برای او از سوی اداره ارشاد اردبیل بر گزار شد.

الف – 2 -  شناساندن کتاب کدو مطبخ قلندری:

دلم از هر مقوله ز آن سخن خواست                 

که شایــــد بنـــــده ای یـابد ره راست

کدو مطبخ قلندری در سده یازده هجری با نثری ساده و شیرین نگاشته شده، و حاوی یکصد و هفتاد حکایت کوتاه آموزنده و پند و حکمت و اندرز در قالب داستان در نقد اجتماعی است. عُزلتی در باره داعیه خود از تالیف کتاب گوید که غرض من از وضع کتاب به صورت جنگ و کشکول و آوردن مطالب مختلف این بود که شاید انسانی به راه راست هدایت شود و این مقصود را با آوردن شعر بالا بیان می کند.

عُزلتی کتاب خود را نه به عنوان معارضه بلکه به تأسّی و اقتفای از شیخ بهایی در مقابل کشکول او تالیف کرده است، چنانکه هم زمان با عُزلتی، حاج ملا بابای قزوینی - یکی دیگر از شاگردان شیخ بهایی - به تقلید هم او کتاب مشکول را تصنیف می کند و از همین زمان "کشکول" نویسی در ادبیات ما رواج می یابد.

او در  کتاب فصلی در نَعت سگ دارد و در پایان نتیجه می گیرد که : "اگر آن خصلت ها که سگ راست،  تو را باشد، علم ربّانی و عرفان صمدانی مع توابِعها و لواحقها با تو باشد." و اضافه می نماید که این عبارت "زبان صوفیان صافیان و عاشقان صادقان است نه زبان ملایان بی بیان. ما را از قال ایشان صد آنقدر نفرت است که ایشان را از حال ما وحشت."

نام عجیب کتاب و وجه تسمیه آن موضوع جالب دیگری است که توجه افراد به آن معطوف می شود. در مصطلحات الشعراء و بهار عجم و آنندراج و لغت نامه دهخدا و فرهنگ معین، کدو مطبخ به ظرفی گفته شده که گدایان بینوا طعام را در آن طبخ کنند. آقای دکتر احمد مجاهد در مقام انتقاد از آوردن این معنی،  گوید با توجه به کدو مطبخ های موجود که در شهرهای قدیمی  و دیها پیدا می شود و نیز بنا بر قول پیران و سالمندان که به چشم خود کدو مطبخ و کاربرد آن را دیده اند، این شیء عبارت بوده است از کدویی که داخل آن را خالی می کرده اند و بعد از خشک شدن انواع ادویه در آن می ریخته اند. همچنین وی از دو شاهد شعری آمده در فرهنگ های مزبور (که یکی در سرآغاز این پست آمده) این معنی را مستفاد کرده که ظاهراً کدو مطبخ چیزی شبیه کشکول بوده و آن را در دست می گردانده اند، به ویژه اینکه طبخ طعام در کدو مطبخ آن طور که فرهنگ نویسان نوشته اند،  با انس ذهنی مغایر است.

آقای دکتر احمد مجاهد در تبیین مقام کدو مطبخ قلندری در میان سایر کتب داستانی ادبی، و اثبات این معنی که انتخاب این کلمه از طرف مولف برای تسمیه کتاب خود نمایانگر نظر او به فرهنگ عامه است؛ تقسیمی جالب بر مبنای محتوای این قصص و حکایت ها ارایه می دهد و گوید که این گروه از کتاب ها از چند وجه زیر بیرون نیست:

الف - حکایاتی که بیشتر جنبه تخیّلی دارد تا واقعی و به عالم پریان نزدیکتر است تا آدمیان؛ مثل آنچه که در جامع التمثیل آمده است.

ب - حکایاتی که به علت شدت غرابت شان عقل از پذیرفتن آنها معذور است؛ مانند حکایات عجایب المخلوقات قزوینی.

ج -  حکایاتی که تماماً در باب انبیا و امامان و سلاطین و امراست؛ مانند حکایات جوامع الحکایات و لطایف الطوایف.

د - حکایاتی که در یک باب بخصوص تدوین شده است؛ مانند فرج بعد از شدت که شرح حال کسانی است که در ارتباط با خلفا گرفتار شده بودند و سپس نجات پیدا کردند.

ھ - حکایاتی که در باب عامه ی مردم است و بیشتر در ادب صوفیه مشاهده می شود مانند آنچه در آثار سنائی و عطار و مولوی و کتاب کدو مطبخ قلندری آمده است.

هم او در اهمیت و بیان ویژگی های کتاب کدو مطبخ، فواید زیر را برمی شمارد:

الف -  مآخذ و مصادر برخی از حکایات آمده در کتاب، ادبیات عرب است و نقل فارسی شده ی آنها به غنای زبان و فرهنگ ایرانی کمک می کند.

ب - بعضی از حکایات آن، پیش تر به صورت نظم در آمده و گاه به خاطر تققید وزن و التزام قافیه، بیان حکایت به تعقید و پیچیدگی و ابهام دچار شده و با منثور کردنشان از سوی ادهم خلخالی،  این ابهام و کاستی ها بر طرف شده است.

ج -  برخی حکایات آن تازه و در مصادر دیگر دیده نمی شود، از این رو بی شک یکی از منابع فرهنگ عامه محسوب می گردد.

شایان ذکر است مصحح و محقق دانشمند که روش کار و پژوهشش بیشتر بر اساس تطبیق  و ریشه یابی استوار است مانند سایر کارهای مشابه،  تا آنجا که توانسته مآخذ و مصادر هر حکایت و همچنین حکایات مشابه اعم نثر و نظم  و نیز صاحبان نقل ها و شعرها را که در متن تعرفه نشده اند، در تعلیقات و تحشیات خود آورده تا روشن کند  که ادهم خلخالی در نقل این حکایات تنها نبوده و این شبهه که حکایات ساخته اوست مرتفع شود و همچنین در هر مورد اختلاف روایت معلوم شود. بدون شک این همه کار شده، این اثر را مانند کارهای دیگر استاد مجاهد بدیع، علمی و جامع می نمایاند

اینک در بخش بعدی، دوازده حکایت گزیده،  آورده می شود:

 

ب - گزیده حکایت ها و لطایف کدو مطبخ قلندری:

                                       ***   ***   مذهب برزگری  ***  ***  

محتسبی به قصد احتساب، به دهی متوجه شد. مردم ده از بیم آزار او فرار اختیار نمودند، مگر یکی از ایشان که از او آگاه نبود به دام وی افتاد. محتسب خشمگین شد، چون وی از دید برآشفت و گفت: بگو چه مذهب داری؟ آن مسکین گفت : مذهب برزگری دارم. یعنی هر چه بکاری بـِدْروی و هر چه بدهی بستانی و هر چه بگویی بشنوی. (6)                               

   مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو       یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو (حافظ)

 

                                  ***   ***   طفل حاضرجواب   ***  *** 

گویند محتسبی برای امر معروف و نهی منکرحَسَبُ الحُکم شاه طهماسب صفوی حسینی، به دارالفیض شیراز داخل شد. در دروازه شهر طفلی را دید در بازی. گفت: خانه قاضی کدام است؟ طفل پرسید که تو کیستی و از کجا می آیی و خانه ی قاضی را چه می کنی؟ آن مرد گفت: من محتسبم و از اردو می آیم و به خانه قاضی می خواهم فرود آیم، که آلجنس مع الجنسِ یَمیل. *3 پس طفل گفت که از اعتقادات و واجبات و مسائل از اطفال نیز سوال کنی؟ محتسب برای مزاح گفت: آری. طفل گفت: از من امروز پرس آنچه می پرسی، که غم آنم تا فردا ابراز کند و نیز میان مردم حیا مانع جواب گردد و خجلت افزون شود. پس محتسب پرسید که چه مذهب داری؟ گفت : مذهب شاه طهماسب حسینی دارم. محتسب گفت: شاه طهماسب حسینی چه مذهب دارد؟ طفل گفت: چه مردک خری هستی. خود از پیش شاه طهماسب می آیی و از من پرسی که وی چه مذهب دارد. محتسب را از گفتار او شگفت آمد. با خود گفت: مُلکی را که خُردان او چنین زیرک و باهوش باشند، بزرگان وی چه سان خواهند بود! پس فسخ عزیمت نموده برگشت

                                                   شعــــــــر  :

         گر تـــــرا چشم عیب بیـــن بودی                     دیــده بر عیب غیـر نگشودی

         نیــــــک را بــــد ندیدی و بــد را                     نیک   ای بی مروّتِ خـود را

         رو بکش سر به جیب خود نفسی                    تا ببینی چه می کنی چه کسی. (6و7)

 

                             ***   ***   بی عقلی گاوان و خران  ***  *** 

گویند که محتسبی به دهی متوجه شد، هرچند جست کسی نیافت. آخر الامر، از کمال آزردگی به جانب مسجد شتافت. چند رأس از بهایم و حیوانات در آن بیافت. بیاورد و در حیطه ای حبس کرد. چون صاحبان و مالکان ایشان خبر یافتند به سوی او بشتافتند. محتسب برآشفت و گفت: من شما را آزار بسیار دهم و تخته ی کلاه بر سر نهم تا بعد از این چنین بی عزتی و بی حرمتی با بیت الله نکنید. بزرگان و دانایان ایشان زبان عجز و اعتراف به تقصیر گشودند و تواضع و تملق بیحد نمودند و گفتند: ای محتسب، گاوان و خران ما عقل ندارند که بدانجا می روند؛ اگر ما که ... چنین کار کنیم .... بی دین و کشتنی باشیم . (7) *4

 

                                   ***   ***   محتسب حقیقی  ***  *** 

بهول دانا را احتساب بغداد دادند. بعد از مبالغه بسیار که قبول نمود. به بازار رفت و ساعتی بنشست و برگشت و ترک آن کار نمود. گفتند : چرا  چنین کردی؟ گفت : محتسب حقیقی را در بازار دیدم ، جمعی که از وی نترسند و ناراستی را ترک نکنند از من کجا ترسند و راستی کی شعار خود سازند؟ و نیز مرا در بازار دل احتسابی است که شغل آنم نگذارد که بدین توانم پرداخت. *5

                                                 شعــــــــر  :

              هست در بــــــازار، دایم محتسب                زو نتــــرسد از تــــو ترســد مکتسب

              کج ترازوهــا و دزد و مســـت پُر               در دل و در انـــدرونــــــــت هست پُر

              گر تو این اوباش را کردی به دار               محتسب می گــرد و دست از وی بدار

             ور نـــــداری شرم از یزدان پاک                 خود بکن خود را به دست خود هلاک. (12)

 

                                 ***   ***   قلم یا کلنگ   ***  *** 

گویند که یکی از وزیران ظالم به خانه یکی از ترکان بادیه نشین نزول کرد و به ظلم هر چه تمامتر از روی دفتر از ایشان  ما لوجهات مع شیء زاید تحصیل کرد. چون برخاست و راهی شد، قلمی از وی در آن خانه مانده بود. پس از ساعتی که صاحبخانه از آن واقف شد از بیم آن را بر داشت و از پی وی روان شد. چون نزدیک شد، فریاد برآورد که بایستید تا آنچه از شما مانده است به شما سپارم که تاب دعوی ندارم. چون قلم ندیده بود، نام وی نمی دانست. چون گفتندش که آن چیست؟ گفت : کلنگ. پرسیدند که چه اعتبار این را کلنگ گویی؟ گفت: از آنکه به یک اشاره خانه ها را از بیخ و بن برکند، و آنچه از این آید از هیچ تیشه و کلنگی نیاید، و همچنین آنچه ملاّها با دین کنند هیچ دیوی نکند. پس از آن، این ابیات برخواند:

                                    نظــــــــم :

عارفی از کوه به صحـرا گذشت                  دید عَـــزاریل به دامـــــان دشت

دل ز غــــــم وسوســــه پرداخته                   دیــــــده ز نیرنگْ تهـــی ساخته

گفت بــــدو عارف صحرا نورد                   از چه درین بادیه ای هرزه گرد

باز چرا مـــــــانده ای از کارگاه                   جای تـــــــو در مدرسه و خانقاه

پیشروی اهـــــــل خیـــانت تویی                   تفرقــه بخش صــف طاعت تویی

این قـَدَرت کنــدی الماس چیست                   خاطرت آسوده ز وسواس چیست

رهـــزن دوران به دل بــدسِگال                    طنز کنــــــان داد جـــــواب سوال

کـــــــز برکــــــات علمای زمان                  فــــــــارغم از کشمکش این و آن

حیله گری های فقیهـــــــان عهد                    داشت مرا بـــاز از آن جدّ و جهد

یک تن از این طایفـــۀ بوالهوس                   از پی گمراهـــــــی کونیـــــن بس. (14)

 

                                     ***   ***   گروکشی   ***  *** 

مشهور است که جهودی در خانه اش را بدزدیدند . رفت و در مسجدی را بیاورد و به جای آن آویخت. گفتند چرا چنین کردی؟ گفت: از اینکه صاحب این می داند که در مرا که برده است، بستاند و به من سپارد، یا به من نشانی دهد تا بستانم و در وی را باز دهم. ..... (26)*6

 

                                   ***   ***   مساله میراث  ***  *** 

گویند ابن سَمّاک واعظ صوفی و محقق و شیرین سخن بود و با علوم ظاهری سری نداشت. ملاّی منکری در میان مجلس به قصد امتحان پرسید که چه می گویی در این مساله میراث که شخصی مرده است و از وی چنین و چنان مال مانده است و فلان و فلان وارث مانده؟ این سَمّاک گفت: من واعظ جماعتی و مفتی طایفه ای ام که بعد از مردن از ایشان چیزی نمی ماند تا به مساله میراث احتیاج شود، بلکه دعوی مالکیت به اعتقاد ایشان فرعونیت است. (27)*7

 

                                 ***   ***   حصۀ  برادران دینی   ***  *** 

گدای مُبْرِمی امیری را گفت که به مقتضای آیه کریمه انما المومنون اخوه، یعنی مومنان برادران یکدیگرند، مرا در مال تو حصه ای هست. امیر گفت: یک دینارش دادند. گدا گفت: ای امیر، این چیست، امیر گفت: ای درویش، تنها تو برادر من نه ای بلکه همه مومنان عالم برادران منند؛ پس اگر مال مرا به همه ایشان قسمت نمایند به تو زیاده از این نرسد.(30)*8

 

                               ***   ***   افراط  و تفریط قاضی  ***  *** 

مجذوبی *9 را گذر به محکمۀ قاضی افتاد. قاضی از زر قضا و دخل محکمه جزوی فرستاد تا گوشت خریدند و آوردند . قاضی برخاست و به وسواس تمام آن گوشت را به آب کشید و مجذوب به نزد وی شد و گفت: اگر این وسواس را در وقت قیمت این گوشت مرعی داری، از این بهتر خواهد بود. چرا چندانکه در این افراط می کنی در آن تفریط می نمایی، و حال آنکه بدین مأموری و از آن مُنْهیّ. (31)

 

                                   ***   ***   داعیه سرقت   ***  *** 

گویند عارف بَسطامی – علیه الرحمة – را گربه سفیدی بودی که هرگز ادای ناشایسته نکردی و دزدی ننمودی. اتفاقاً روزی از تنگی روزی و بر بچّه دلسوزی ، مرتکب دزدی شد و خیانت نمود و پارچۀ گوشتی در ربود. قصد آزارش کردند، خود را به زغالدان انداخت. وقتی دیگر که پیش شیخ آمد، ترسان و لرزان و سیاه روی و پژمرده ، شیخ از سبب آن پرسید. از آن قصّه اش خبر دادند. رو بدان گربه کرد و گفت: این چه ادای زشت است که کرده ای و این چه بلاست که بر سر خود آورده ای؟ چون است که تا امروز از تو چنین ادایی صادر نشده بود که امروز؟ گربه این بشنید، برفت و بچّه به دهن گرفته باز آورد و بر کنار بایزید نهاد و به سر اشاره بدان کرد، یعنی اینم فرمود که آن کردم.(32)*10

                                                  شعر (از گلستان سعدی):

              ای گرفتــــــار پای بنــــــد عیال                         هرگز آسودگـــــــی مبند خیال

              غم فرزند و نان و جامه و قوت                          بازت آرد ز سیر در ملکوت

              همه روز اتفــــــــــاق می سازم                          که به شب بــــا خدای پردازم

              شب چــــو عقــــد نماز در بندم                          چه خورد بامـــــــــداد فرزندم

 

شیخ گزین *11– بهاء الملّه والدّین – می گوید:   نظم :

             هســـــت ایمـــان تـــــــو کوه بوقبیس                   بر سرش داخل نگردد لا و لَیْس *12

             می نیابــــــــد اختــــــلال از هیچ چیز                   چون وضوی محکم بی بی تمیز

                                                      حکایت:

             بـود در شهـــــر هَـــــری بیـــوه زنی                   کهنه رندی، حیله سازی، پــــر فنی

             نـــــام او بـــی بـــی تمیــــــــز خالدار                  در نمــــازش بــود رغبت بیشمــــار

             با وضوی صبح خفتن مـــــــی گذارد                    نامـرادان را ولـــــــی دادی مــــراد

             کـــــــم شدی خالــــی دواتـــش از قلم                   بـــر مراد هر کســــــی می زد رقم

             در مهـــــم سازی اوبـــــــاش و رُنود                  دایماً طاحونـــــــــه اش در گرد بود*13

             از تــــــه هر کس که برجَستی به ناز                    می شدی فـــــــی الحال مشغول نماز

             گفت با او رندکــــــــی کای نیک زن                    حیرتـــــــی دارم از این کـار تو من

             زین جنابت های پی در پی که هست                     هیچ ناید در وضـــــــوی تو شکست

             نیت و آداب ایـــــن محکـــــــــم وضو                  یکـــــــره از روی کـــــرم با من بگو

             این وضو از سنگ و رو قایمتر است                این وضو نبود ســــــد اسکندر است.*14

 

                                ***   ***   علت دشمنی با نیکان  ***  *** 

سالکی می گفت که یک وقتی، در اوان غفلت و زمان جاهلیّت ، به انواع معاصی و اقسام مناهی آلوده بودم ، و از هیچ فعل قبیحی و عمل شنیعی اجتناب و احتراز نمی نمودم، و به حَسَب حقیقت از جمیع مذاهب و ملل و ادیان خارج بودم، و هیچ کس را با من کاری نبود، و به بی دینی متـّهم کسی نساختی، و به تشخیص وضع و تجسس حال من نپرداختی.  اکنون که از محبّت دنیا و پیروی هوا و خواهش لذات و شهوات تمامی درگذشتم، و بر عمرِ در معصیت تلف کرده تاسف می خورم، و نام نیک و بد را جز به نیکی نمی برم ، و با کسی کاری ندارم، و همه کس را ولیّ و عارف می خواهم، با همه مهربانم و با نفس خود دشمن، عوام انام زبان غیبت و تهمت در حق من دراز کرده اند: گاه به شیّادی و سالوسی و گاه به تسنّن و الحاد موصوف و منسوب می سازند. ندانم که این چه حکمت است. دانایی چون از وی این بشنید، گفت : وجه این ظاهر و دلیل این اظهر من الشمس است؛ زیرا که در آن زمان از ایشان بودی و کسی اَبنای جنس خود را مذمّت نکند و بد نگوید؛ آن وقت مرید شیطان و بنده نفس امّاره بودی همچون ایشان، الحال که از بندگی نفس بگذشتی شیطان پیروان و مریدان خود را به جان تو حوالت کند تا آنکه هرچه توانند با تو بکنند .

                                               شعر :

           چه موی روبّه و چه ناف آهو                بلا جان ما این دانش ماست (39 و 40)

 

                                     ***   ***   لقمۀ شبهه  ***  *** 

برای واعظ شهری، حَسَب الْحُکم حاکم عرفی، دایرۀ مدد معاش کشیدند. چون نوبت دادن به آهنگری رسید، آن تاوان نتوانست کشید. عوانِ بی ایمانش به ضَرب چوبدست به قرض و وامش انداخت. اتفاقاً روزی آن واعظ را عمامۀ عُجب بر سر و جبّۀ ریا در بر و کمند تسبیح در دست، از در دکّان آن آهنگر مظلوم گذشتی. آن بیچاره از وی سٶال کرد که در این مسأله چه گویی که هر گاه ریزۀ نانی یا ریشۀ گوشتی در میان دندان ها مانده باشد، فروبرد آن حلال است یا نه؟ واعظ گفت: با خلال بیرون آرند، حرام است؛ و اگر با زبان بیرون آرند حلال. آهنگر گفت: هرگاه طعام حلال از میان دندان به وساطت خلال بیرون آید بر تو حرام گردد و مال دیگری که به ضرب چوب و چماق از میان جان بیرون آید تو را چه گونه حلال شود؟

                                               حافظ:

 واعظ شهر بین که چون لقمۀ شبهه می خورد          پاردمش دراز باد آن حیوان خوش علف.

پس آن واعظ نادان از استماع آن سخنان گریان و نالان شد و حِلّیت طلبید.

                                             نظم :

        می خوری گاه گـَزَر  گاه صفی                    گاو و خر نیست بدین خوش علفی. *15

ندانسته ای که وعظ و نصیحتْ کردارِ با گفتار بوَد نه گفتار بی کردار؟

                                             شعر:

        عمّامــــۀ واعظـــــان احمــــق                    بــــر سر بنهی ز جهل مطلق

         بــــر سطح بلنــــــد منبر پست                  رخت افکنی از هوا شده مست

        احمد چو تو رفت راست برگو                   بــــر منبـر وعظ ای سیه رو؟ (58 و 59)

 

                                   ***   ***   مردود الطّرفین  ***  *** 

روزی از درویشی، که به علوم ظاهر آراسته بود و به موعظۀ غافلان و نصیحت سالکان بپرداخته، پرسیدند که چونی؟ گفت: ملایانم صوفی انگارند و دشمن دارند، و صوفیانم ملا پندارند و بی درد شمارند، و مردود الطّرفین چگونه باشد.

                                 (((((((((((((((((((((((((((())))))))))))))))))))))))

 پا نوشت ها :

1 -  برای خواندن زندگی نامه و آثار استاد احمد مجاهد اینجا (پایگاه اطلاعات نشریات ایران) کلیک فرمایید

2 - ر. ش. به :  سخنوران آذربایجان، ج. 2، عزیز دولت آبادی، ، دانشکده ادبیات و علوم انسانی تبریز، تبریز، فروردین  1355 -  ص 816 به بعد و نیز تذکره شعرای آذربایجان،ج 4، محمد دیهیم، بی جا، چاپ اول، اسفند 1369 – ص 10 به بعد

3-  مثلی تازی معادل :        کبوتر با کبوتر باز با باز  /  کند همجنس با همجنس پرواز

4 - این حکایت به صورتی دیگر در رساله دلگشای عبید زاکانی (ص 119) آمده است.

5- این حکایت به نوعی در کتاب تمثیل و مثل " 2/175" آمده است .

6 - این حکایت در رساله دلگشای عبید زاکانی (ص 108) نیز دیده می شود. در آن، به جای "جهود" ، "حَجیٰ " آمده که به معنی عاقل و هوشمند و داناست، و در بعضی مصادر"جُحیٰ " آمده  که به معنی پرفسوس و مسخره است. و همین حکایت در کتاب ملانصرالدین، ص 29 نیز آمده است.

7 - ابوالعبّاس محمّد بن صبیح کوفی قاضی، از زهّاد و وعّاظ معاصر هارون الرّشید و از مشاهیر قضات و محدّثین و صاحب کلمات قصار و اقوال حکیمانه است، معاصر معروف کرخی و سفیان ثوری و از مشایخ روایت احمد بن حنبل است. وفات وی به سال 183 ھ. اتفاق افتاد. حکایتی که در متن آمده، در کتاب اخبار الاذکیاء (ص127) بدین صورت دیده می شود: " کان ابوالحسن بن السماک یتکلم علی الناس بجامع المدینه و کان لایحسن من العلوم شیئاً الا ماشاالله و کان مطبوعاً یتکلم علی مذهب الصوفیه. فکتبت الیه رقعه: مایقول الساده الفقهاء فی رجل مات و خلف کذا و کذا؟ ففتحها فتاملها. فقرا: ما تقول الساده الفقهاء فی رجل مات؟ فلما راها فی الفرائض رماها من یده و قال انا اتکلم علی مذاهب قوم اذا ما توالم یخلفوا شیئاً . فعجب الحاضرون من حده خاطره."  و همچنین، رک: کشکول شیخ بهائی، 2/318 (چاپ 1378).

8 - مأخذ این حکایت، بنا بر روایت راغب در محاضرات الادباء (1/366-367) چنین است:

" تعرض رجل لهشام وادعی انه اخوه. فساله من این ذلک ؟ قال من آدم. فامر بان یعطی درهما. فقال لایعطی مثلک درهما. فقال لو قسمت ما فی بیت المال علی القرابه التی ادعیتها لم ینلک الا دون ذلک. "

و همین داستان در لطائف (ص 345)  بدین گونه دیده می شود:

"درویشی نزد خواجه ای بخیل رفت و گفت: پدر من و تو آدم است و مادر ما حوا، پس ما برادران باشیم و تو را این همه مال است، می خواهم که مرا قسمت برادرانه بدهی. خواجه غلام را گفت یک فلوس سیاه به وی ده. گفت: ای خواجه، چرا در قسمت سَویّت رعایت نمی کنی؟ گفت: خاموش باش که اگر برادران دیگر خبر یابند این قدر نیز به تو نمی رسد."

9 - مجذوب کسی است که او را خدای تعالی برای خود برگزیده و پاک گردانیده باشد واو بدون رنج و جهد و کوشش به تمام مقامات و مراتب عالیه برسد. (فرهنگ لغات و اصطلاحات و تعبیرات عرفانی، به نقل از دستور العلماء3/217). چون یکی را از آدمیان جذبۀ حق در رسد و آن کس در دوستی  خدای به مرتبه عشق رسد، بیشتر آن باشد که از آن حال باز نیاید و در همان مرتبه عشق زندگانی کند، و در همان مرتبۀ از این عالم برود. این چنین کس را مجذوب گویند. (شرح اشعة اللمعات، ص 143)

10- این حکایت در دو مأخذ به نام دو بزرگ نقل گردیده است:

الف - در کتاب حالات و سخنان شیخ ابوسعید ابوالخیر (ص 133)  با اختلاف اندک به نام ابوسعید آمده است.

ب - عطار نیشابوری در الهی نامه (ص 49)، آن را به نام شیخ گورکانی، به نظم آورده است. برای خواندن مثنوی مزبور اینجا " سایت گنجور" کلیک فرمایید

11 - منظور شیخ بهاءالدین عاملی دانشمند معروف زمان شاه عباس بزرگ است.

12 - "بوقبیس" نام کوهی مشرف بر مکه از جانب غربی می باشد و "لا و لَیْس" به معنای "نه و نیست" است.

13 - طاحونه ، آسیاب؛ در اینجا منظور چیز دیگری است.

14 - ابیات آمده از شیخ بهائی است که در کلیات او(نان و حلوا- ص 15) آمده است.

15 - بیت از جامی است که در لغت نامه (ذیل  "صفی) به صورت زیر آمده است:

              بخوری خواه کدر خواه صفی                   گاو و خر نیست بدین خوش علفی.


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در دوشنبه 19 مهر1389 ساعت 2:13 بعد از ظهر | لینک ثابت |

منوی اصلی

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پروفایل مدیر وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
سخن نخست و حرف های بعدی
حقوق مدنی و تجارت
حقوق اراضی و املاک
آئین دادرسی
حقوق ثبت
حقوق - تاریخ و کلیات
پرسش و پاسخ حقوقی
حقوق بین الملل
حقوق جزا و کیفری
قلمی خودم(مخیّل)
مقالات و تحقیقات ادبی
دادگستری در متون ادب فارسی
حقوق تطبیقی
شعر دوستان
تقی خاوری (راوی)
اشعار و نثر های گزیده
یادها و مناسبت ها
بانگ قوانین و مقررات
داستان کوتاه
مسایل روز - سیاسی
مسایل روز - قضا، وکالت، قانون
مسایل روز - دولتیان و ادبیات
زنان
آزموده های حقوقی
هنر
معرفی کتاب و نشریات
کشکول اینترنتی
لطایف القضاء
تصویر طنز (کاریکاتور)

درباره ی ما


این وب دارای مباحث و مقالات فنی حقوقی است. لیکن با توجه به علاقه شخصی، گریزی به موضوعات "ادبی" و "اجتماعی" خواهم زد. چرا و چگونه؟ می توانید اولین یاداشت و نوشته ام در وبلاگ : "سخن نخست" را بخوانید.
مائیم و نوای بینوایی
بسم اله اگر حریف مایی

*****************
دیگر دامنه های وبلاگ :
http://hassani.ir
http://hasani.info

* * * * * * * * * * *
« کليه حقوق مادي و معنوي اين وبلاگ، متعلق به اینجانب محمد مهدی حسنی، وکیل پایه یک دادگستری، به نشانی مشهد، کوهسنگی 31 ، انتهای اسلامی 2، سمت چپ، پلاک 25 تلفن : 8464850 511 98 + و 8464851 511 98 + مي باشد.
* * * * * * * * * * *
امیل :

hasani_law@yahoo.com

* * * * * * * * * * *
نقل مطالب و استفاده از تصاوير و منابع این وبلاگ تنها با ذکر منبع (نام نویسنده و وبلاگ)، و دادن لینک مجاز است. »

پیوند ها - دوستان

(انوج)بربرود
سپهر عدالت
...یه حرفایی همیشه هست
~~ گنجــــــینه...ویژه ی بازنشستگان خوزستان ~~
صبر زرد و جیغ بنفش
~~ وبلاگ شخصی عباس باوری ~~
وکالت و مشاوره حقوقی، وکیل دادگستری
مُشتي شعر براي اين روزها..
کلوپ فارسی
روز مرگی در زندگی روزمره
سایت حقوقی برهان
قاضی دادگستر
فقه پلی است برای حقوق
ایران داوری
وبلاگ حقوقی هنری برگ سبز
موسسه حقوقی هامون
وبلاگ شخصی مهندس گنعلیخان
یادداشت های حقوقی
وکیل باشی
سایت حقوقی راه مقصود
جامعه سردفتران و دفتریاران استان یزد
اسفار - سید علی طباطبایی یزدی
محمد افضلی
ابراهیمی خطاط
حقوق امریکا و انگلستان و فرانسه
حقوق روز
دپارتمان حقوق بین الملل ایران

آرشیو

سایر پیوند ها

آمار لحظه به لحظه جهان
دستور (پایگاه قوانین و مقررات کشور)
گنجور
Linkograph لینکوگراف
ترمينولوژي قوانين و مقرارات
بانك قوانين كشور ( دادگستري استان تهران )
بانک مقالات حقوقی
معاونت آموزش دادگستری استان تهران
سيستم قوانين کشور
صندوق حمايت وکلاء و کارگشايان دادگستري
كانون سردفتران و دفترياران
پایگاه اطلاع رسانی دولت
مجلس شوراي اسلامي
سازمان ثبت اسناد و املاك کشور
سازمان ثبت احوال کشور
سازمان بازرسي كل كشور
روزنامه رسمى ج. ا. ا.
دفتر امور بین الملل قوه قضاییه
دانشکده حقوق دانشگاه شهيد بهشتي
ماهنامه حقوقي دادرسی
دادگستري استان اصفهان
راهنمای موضوعی نشريات حقوقی ايران
شبکه خبری قسط
ندای صادق
نیروی انتظامی ج. ا. ا. (ناجا)
ترمینولوژی حقوق
خبرگزاری دانشجویان ایران
قالب وبلاگ
جستجوگر قالب وبلاگ

آخرین پست ها

برخی از نوشته های پیشین تارنمای چه بگویم
وضعیت حقوقی مالکیت خصوصی در اجرای طرح‌های عمومی
یک بام و دوهوا یا دادنامه‌های متعارض
حقوق به زبان کهن خراسانی (گفتاری از بخاری)
معرفی کتاب «حق و مصلحت»
نظام حقوقی حاکم بر مسؤولیت مدنی ناشی از گودبرداری غیراصولی
سه شعر تازه و منتشر نشده از تقی خاوری
سکوت علامت رضاست (بازتاب یک قاعده اصولی در فرهنگ توده)
نوآوری های قانون آیین دادرسی کیفری جدید
قابليت اعتراض خارج از مهلت، نسبت به رأي داوري
کاریکلماتورهای حقوقی از سهراب گل هاشم
بازخوانی نخستین دادرسی قانونی (عرفی) در کشور ما؛محاکمه عاملان فروش دختران قوچانی و به اسارت رفتن زنا
آيين گفتگو
قرار ممنوعیت خروج از کشور در فرایند دادرسی کیفری ایران
حضور مرگ (یک شعر و یک یادمان)
دادرسی؛ هزینه یا درآمد؟ [نگاهی به موضوع گران شدن تعرفه‌ها (هزینه های) دادگستری]
قوانین و رویه ها - ششماهه دوم 1392 (2)
قوانین و رویه ها - ششماهه دوم 1392 (1)
وکیلِ مستقل؛ مدافع حقوق مردم
آزموده های حقوقی 13 - یک تصمیم قابل تامل در مورد ابطال تمبر مالیاتی وکیل
خبر انتشار شماره دهم و یازدهم فصلنامه وکیل مدافع
نعم الوکیل
آخرین اخبار همایش اتحادیه سراسری کانون های وکلای دادگستری ایران ( اسکودا)
گزارشی از روز افتتاحیه همایش اتحادیه سراسری کانون های وکلای دادگستری ایران ( اسکودا) در مشهد
معرفی ماهنامه «مهر نامه»
آزموده های حقوقی 12- نمونه دادنامه در باره نفقه و تمکین
آزموده‌های حقوقی 11- «احترام حق مالکیت»
نقش مراقبت‌های پس از خروج در پیشگیری از تکرار جرم
دفاع یا رفتن به بیراهه
منشور اصول اساسی و قانون اخلاق حرفه‌ای وکلای اروپایی

RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM
Google


در چه بگویم؟
در همه ی اينترنت