|
عاشقانه 8
(برای همسرم که بسیار دوستش می دارم)
سخن مخیّل زیر را تازه و در جریان یک اسباب کشی اجباری از میان اوراق دو دهه پیش یافتم. در وانفسای غم نان و مشکلات امروزین، که به قول امیرخسرو دهلوی:
ابر و باران و من و یار، ستاده به وداع من جدا گریه کنان، ابر جدا، یار جدا
خواندنش لااقل برای مدتی کوتاه، برایم التیام بخش و فرح زا بود.

در کنارش گام بر می دارم .
پرنده ای در سینه اش
به دریچه ی بهار می خواندم.
سوسنی در نگاهش راه می رود.
در لب هایش شقایقی می خندد.
و دستانش دستار ابرها را می بافد.
در خواب هایم
گویی ، خورشید به نیمه شب صدایم می زند
و پرنده ای با دو بال آبی
پروازم می دهد .
در بیداری ،
در کنارش ،گام بر می دارم ،
سر پنجه های نازکش
شاخه های نارون پیر را ، نوازش می دهد .
و پائینه ی دامنش ،
سنگفرش فسرده ی سرد را .
پنداری پیش قراول سوار بهار است
که مرا ، گرمی می دهد
و شاخه ها و سنگفرش ها را .
او ، خود می داند :
" کوهبیدی است ،
تک افتاده ، در دامن کوه " *
با ریشه ایی ، در سنگ
و سری برافراشته ، در آسمان.
اینک در کنارش ، گام بر می دارم.
داستانش را می دانم :
سنگ ها ،آن را باز گفته اند و آسمان .
بیست و سه خصم ،
بستن خون در عروقش، را می خواستند
و افتادنش را از آسمان ، بر سنگ ها .
در اطرافش،
لاشه ی بیست و سه مردار است
با زره و کلاهخودی، از جنس یخ
و بیست و سه تیغ شکسته در کنار .
تو گویی،
باز هم ، در میدان
سر اندازی زمستان دیگری را می خواهد.
و من در کنارش گام برمی دارم
- مطمئن –
بی آنکه
مرا، از اخم تیره ی آسمان
و از در گوشی مظنونانه اش با زمین سرد،
هراسی باشد.
تهران - 9/12/1366
* به نظرم تعبیر از آن استاد شفیعی کدکنی باشد نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در دوشنبه 24 آبان1389 ساعت | لینک ثابت |
|