تبليغاتX
چه بگویم ؟ (حقوقی، ادبی و اجتماعی)

چه بگویم؟

شگفتی دیدار (داستان واقعی)

   شگفتی دیدار (داستان واقعی)

           نوشته ی  مرضیه محبی

او زن چهل ساله ی تبعه ی استرالیا بود.  اولین بار كه به من تلفن كرد، با لحنی محزون و لهجه جنوبی گفت که بیست سال است كشور و خانواده اش را ترك كرده، اما هنوز طلاق نگرفته و حالا می خواهد برگردد.  برای گرفتن گذرنامه ایرانی باید حكم طلاق یا اجازه همسر داشته باشد و می خواست كه وكالتش برای طلاق را قبول كنم.  تنها دلیل او، ازدواج مجدد همسرش بود، اما نه سند ازدواج خودش را داشت، نه نشانی از شوهرش و نه هیچ چیز دیگر؛ جز اینكه آن كسی كه او رهایش كرده بود، روزگاری كارگر كارخانه ... شهر ... بوده است. مكث كردم. تردید مرا در آن سو احساس كرد، گفت: " كمكم كنید!  ....

لطفاْ برای خواندن بقیه داستان به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در شنبه 8 بهمن1390 ساعت | لینک ثابت |

بی ناموسی چینی ها ( سفرنامه طنز)

 

              بی ناموسی چینی ها ( سفرنامه طنز)

                       طنزیم :  محمد مهدی حسنی

در تعطیلات بهاری دو سال پیش ،  تقی به توقی خورد،  حاجیکستان  خر داده و زر داده و سر، هم داده، به اتفاق عیال مربوطه سفر خارجگینی چین رفت. چینِ فغفورْمرده، کجا رفت، نمی دانم.

در فرودگاه پکن، قدقدشده و  له و لورده از پروازی طولانی،  از طیاره پیاده شدیم. لدرتور ایرانی مسافران تور را - که تازه فهمیدم ماها،  باهمیم و وجه اشتراکمان این است که می خواهیم حسابی ته جیب خود را واجبی چینی بکشیم -  سرجمع کرد. ...........

برای خواندن بقیه ی نوشته به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در دوشنبه 23 خرداد1390 ساعت | لینک ثابت |

زندگی خوش دلپذیر ما (داستان طنز)

 

      زندگی خوش دلپذیر ما

                   نوشته ی فریدون تنکابنی

          (همراه با بیوگرافی و نقد داستان های تنکابنی)

  

الف – در باره نویسنده (زندگی نامه، معرفی و نقد آثار):

فریدون تنکابنی (با نام مستعار "فریدون آموزگار" و" ف.ت. آموزگار")، داستان نویس؛ طنز پرداز؛ یاداشت نگار معاصر در سال 1316 شمسی در تهران به دنیا آمد. پس از گذران دوران ابتدایی، در رشته ادبیات فارسی تحصیل و فارغ التحصیل شد و سپس در همین رشته سال ها به معلمی و تدریس در دبیرستان ها پرداخت. و مدتی با نشریه پیک ، ویژه دانش آموزان، همکاری داشت.

وی از نویسندگانی است که طنز نویسی را به اشکال مختلف در آثارش دنبال کرده و  داستان های طنز آمیز بسیاری در انتقاد از مسائل اجتماعی و زندگی بی امید معلمان و کارمندان نوشته است.

تنکابنی به عنوان روشنفگر چپ که به نقد مناسبات و روابط اقتصادی، نقد نوکیسه های تازه به دوران رسیده، نقد بورژوازی و رفتارهایش می پردازد، شناخته شده است .

برای خواندن بقیه یاداشت بر ادامه مطلب کلیک فرمایید


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در پنجشنبه 18 فروردین1390 ساعت | لینک ثابت |

فلسفه نام گذاری گل پسر(داستان و خاطره طنز)

  

    فلسفه نام گذاری گل پسر

                        (داستان و خاطره طنز)

                                                              نوشته ی محمد مهدی حسنی

 

یاد آوری:

این داستانْ خاطره،  تا کنون چند بار نوشته شده است، اما هر بار به گونه ای از میان رفته است: یا مفقود گردیده یا جای گذاشته شده و یا در صفحه رایانه غیب شده است،  طوریکه فکر می کنم، این سایه افتادن بر آن،  تاکنون عمدی و حتی حکمتی داشته است.  چنانکه سال ها پیش آن را در قالب مثنوی سرودم و اوراق آن به هنگام پریدن از جویی عمیق، طعمه آب های تند و سرکش شد.

اخیراً خاطره مزبور را به همین سبک ادبی نوشتم و برای برخی دوستان ادیب خواندم. جملگی  منّت گذارده، گوش دادند و ارجش نهادند. آن آماده و در نوبت گذاردن در وب سایت بود که یک باره دیدم، بدون هیچ دلیل از میان رفته است.  نصف روز از وقت کم خود را صرف دانلود نرم افزارهای ریکاوری، اجرا و بازیابی اطلاعات هارد خود کردم، هر چه جستم نیافتم. بنابراین به لج روزگار دیشب نشستم و دوباره آن را نوشتم.  صد البته که استخوان بندی نوشته،  تغییری نیافت، لیکن به هر حال معلوم است که در این صیرورت،  یا سیر تکاملی و یا قهقرایی داشته است،  به نحوی که اگر آن را دوباره بشنوند، متوجه دگرگونی های آن بی شمار می شوند.

شیوه بیان داستانی به شدت،  متمایل به ذکر امثال واژه های عامیانه و متداول و فولکلور است و مانند عادت همیشگی ام در نوشتن،  در این راه،  طریق افراط را پیموده ام. تلاش کرده ام تا جایی که ممکن است، به جای کاربرد الفاظ و عبارات ادب رسمی،  از معادل آن در فرهنگ عامیانه بهره برم.  پر روشن است که برخی از آنها،  متروک و برخی هنوز هم متداول است.   با توجه به اینکه بسیاری از مخاطبین و خوانندگان وبلاگ جوانانند،  ممکن است معنای واژه یا گذاره های کم کاربرد را ندانند، به ایشان اطمینان می دهم که اگر فرهنگ ها به ویژه فرهنگ های عامیانه را کنکاش کنند معنای مورد نظرشان را می یابند. اگر فیروزی نداشتند،  پیام گذارده تا فی الفور پاسخشان را بدهم.

منشاء برخی از واژه ها و گذاره های به کار رفته، فرهنگ شفاهی و شنیده هاست  از این رو ممکن است، ضبط آن دو جور باشد مثلاً هم با "غ" و هم با "ق" نوشته شود وهر دو درست باشند. و همچنین احتمال دارد که بنده اشتباه کرده باشم،  بنابراین در صورت دیدن خطا و کاستی، تذکر آن موجب خوشحالی و مزید تشکر راقم است.

معانی یا حقیقت لفظی برخی از این واژه ها، شاید از ادب متداول به دور باشد، لیکن به هر حال حفظ و انتشار آن ها به عنوان قسمتی از این فرهنگ مرز و بوم (ولو اینکه مجبور به استعمال شفاهی آن در جمع معدود و محدوده باشیم) لازم و ضروری است.

ازهمسر و فرزندم حمید رضا و روح مادر عیال - که خدایش بیامرزد – به خاطر کاربرد برخی تعبیرات عذر خواهم، لیکن خود آنان هم می دانند که منظور من، اسائه ادب به آنان و شخصیت و نژادشان نبوده است،  بلکه مراد من، پدید آوردن نوشته ای منطبق بر فرهنگ فولکلور و یاد آوری غنی بودن فرهنگ شفاهی این مرز و بوم است و به هر حال گویند در مثل مناقشه نیست.

با پوزش از روده درازی خود، در پایان، همین نوشته را به فرزندم حمید رضا تقدیم می کنم. او خود می داند در دنیا بیش از هر کس دوستدارش هستم.

 

فلسفه نام گذاری گل پسر

 به فرزنـــــــد، خـــرّم بـود روزگار          

هم از وی شود تلخی مرگ ، خوار (اسدی)

دهه 60 بود، آن زمان  بنده منزل در پایتخت بود. پیآمد خاک به سری، بی هیچ ختم امن یجیب، آمدن پسری تپل مپل در میان خانواده بود. می گویند در دیگ ازدواج، بچه نمک غذاست و زندگی بدون او هم سنگ عزاست. اگر دیر بیایید چه بسا در این چهارصبای عمر که - در یک چشم به هم زدن ریش آدم سر بالا می رود - ، به وقت چانه انداختن و سرکشیدِ ریغِ رحمت، زنگوله تابوت شود.  خو ب معلوم است که مانند همه پدر و مادرها،  فدوی و عیال مربوطه نیز از این رخداد خوش اُغور، خوشحال بوده، با دم خود گردو شکسته و کبکمان خروس می خواند.

چند روز، بعد تازه آمده را به خانه آوردیم. تـرقـّه فرنگی، اگر چه به وقتِ گذاردنِ کپۀ مرگ، همچون علی ورجه،  با جیرو و ویر خود و وَنگ وَنگش خواب را بر آدم حروم می کرد و در آن بوق سگ ها، حکم مثانه پر را  داشت، اما پنداری با آمدنش حجّ اکبر به جا آورده  و اهالی خلاصه خانه را دل شاد کرده بود، چنانکه حال و هوای حولی،  دالام و دولمب  ملودیْ حکایتِ منظومِ علی مردان خان - با صدای مانده گار مرتضی احمدی را - به خاطر می آورد(*)

عیال و مادر عیال، همّ و غمّشان، کهنه مشمّا عوض کردنِ این شاشوک، شیر خوراندنِ گشنهْ شکم و به موقع هکچه زدنِ شازده گلو، و خلاصه مراقبت از سردی و گرمیش نشدن و رفع آن،  چیشتان بالا کردنش بود که پنداری دنیا برای آنان و نوزاد همین اندازه بود.

اما از آنجا که به نقل از سنایی: " اندرین ملک، چو طاوس به کار است مگس"  این حلوا جوزی  به عنوان پدر و زینب زیادی خانواده، گاهی در حال قرقر کردن شعر معروف غلامرضا روحانی (شاعر خراسانی): " سه پلشت آید و زن زاید و مهمان برسد ... " بودم  و گاهی در حین بازی با طفل،  بر طاقچه بالا نشسته و حکیم مآبانه و با بم تر کردن عمدی صدا،  این قول اسدی توسی،  خطاب به او را می خواندم که:

                جهان را نه بر بیهُده کرده اند

                 تو را نــز پی بازی آورده اند

احساس می کردم که با چندرقاز و صنار سه شاهی حقوق و اجناس بنجل تحویلی شرکت تعاونی اداره - که حکم مواجب خشکه دوره خاقان بازی برای عساکر را داشته، - و نداشتن هیچ پس انداز و پاپاسی و پر بودن چوب خط، که موجب خنس و فنس شدن امور جاریه و گوزْکلافْ شدن اوضاع بود؛ با آمدن این گل پسر،  قوزی بالای قوز و در عین حال امتیاز تازه پیدا کردم و آن همانا اضافه شدن یک نان خور(در آن زمان شیرخوار) دائم الگشنه،  به اعضای خانواده و ککی همیشهْ تشنه، در تنبان بود. جانداری خردو و دو پا  که مانند همه مردم،  حتی کامل مردان صد کیلویی غبراق،  قابلیت  صاحب شدن کوپن یک نفره و الحاقش به هیات یک آدمک به روی دفتر بسیج اقتصادی خانواده  را دارا بود و بدون بروبرگرد، این قابلیت بایستی فی الفور از قوه به فعل درآید.

آنان که سن شان قد می دهد می دانند در آن زمان،  چرخ اعاشه مردم طوری می چرخید که سر سال چیزی برای خمس دادن نمی ماند، تا مجبور به  دست گردانی  شوی. گیر آوردن نِعَم و سیر کردن شکم، و حتی یافتن ارزاق عمومی و چیز ملاخور، حکم زین کردن گربه را داشت. مایه تیله ای نبود  و اگر پولی یافت می شد در بازار جنس خریدنی نبود. بنابراین در گیرودارِ میدانِ جنگِ زندگی ، گرفتن یک کوپن یک نفره و افزودنش به دفترچه بسیج اقتصادی دو نفره، فتحی  بزرگانه و در یک کلام پر جبرئیل عائله مندان بود.

دو سه روز گذشت. فدوی خیابان شریعتی (مشهور به جاده قدیم)  را گز می کردم و در آن چاچول می زدم که چشمم  به تابلوی بزرگ یکی از شعبات اداره ثبت و احوال افتاد. با خودم گفتم چطور است بروم و ته و توی  شناسنامه گرفتن، به عنوان مقدمه لازم این فتح بزرگ را در آورم.

در اتاقی کوچک،  خانمی تکیده، با ابروهای پاچه بزی و لب های شتری و دست های لِتِرمِه که شش دانگ صورتش اخم و تخم بود، پشت میز نشسته بود به محض ورود بنده، نگاهی به لباس این خیک محمد - که مثل کیسه مارگیری می مانست - ،  انداخت  و به چاق و سلامتی من – که سیخ و میخ ایستاده بودم - با تلخی جواب داد. وقتی داعیه خود را با هول و ولا گفتم،  بی هیچ بدغلقی، با صداییْ شیپورْ قورتْ داده گفت: اگر گواهی مریض خانه و سجلد پدر و مادر را بیاورید، یک ربع بیشتر وقت نمی گیرد. با خوشحالی گفتم که همه ی اینا همراهم است. گفت پس بدهید، تا الساعه شناسنامه صادر کنم.

کارمند خانم، پس از زیر و رو کرد مدارک پرسید : "خوب چه نامی برای کودک در نظر گرفته اید؟"  این سر تا پا تقصیر، در تمام عمر با چنین پرسش سختِ لا جوابی مواجه نشده بود. بعد از کمی این دست و آن دست کردن،  با مِنّ و مِن گفتم که سرکار خانم!  بنده زاده ی این نابَلَدِ شهرستانی،  تازه از راه رسیده  و هنوز برای نامگذاری او، گذاردنِ شورایِ خانوادگی فرصت نشده، با توجه به اینکه بنده و عیال، فرزندان بزرگ خانواده خود هستیم، همه حتی دسته دیزی ها انتظار دارند که در گزینش نام بچه ، با اونا و اینا صلاح و مصلحت کنیم ....

متصدی خانم که انگاری از روده درازی و بلبلیِ طولانی بنده خوشش نیامد، فی الفور  با خُلق عَنْ مرغی مدارکم را پس داد ( یعنی محترمانه جلویم پرت کرد) و با لحنی تند توپید:  "آقا فکر می کنید من بیکارم که وقتم را با این حرف های هشت من نه شاهی می گیرید. پس از اینکه ... "

انگاری بخیه به آب دوغ زده بودم، راحت الحلقوم این بخت برگشته، ناگهان پالان خر دجّال شد. پس با گوش آویزان و دست از پادرازتر، پس پسکی  از اتاق بیرون رفتم. لیکن شوق گرفتن و زیارت اوراق ارزشمند جدید  و رویای رقص یک آدمک دیگر بر روی کوپن ها و دفترچه بسیج اقتصادی،  دست از سرم برنمی داشت.

همچون گدایان سامرا در بیرون از اتاق و توی راهرو پیله بر جای ماندم و نجوا کنان به خود گفتم: "مرد حسابی!  آدمِ پاردمْ سائیده ای مانند تو خرخاسک نیست که نه بو و نه خاصیت داشته باشد. باید کاری کنی کارستون."  به دلم آمد که عقل را قاضی کرده و به مشورتش راضی شوم. با خود گفتم که نام گذاری کودک نباید کار صعب و نفسی گیری باشد، پس اینجوری ترکوندم که:

اولاً – بچه پسراست.  خوب جنس نرینه ی بیعار و بیغور  که برایش مهم نیست اسمش چه باشد. فقط باید خوب تربیت شود، چون به قول گفتنی اولاد خوب، اجاق روشن کن خانه و خانواده است.

دویماً –  الضرورات تبیح المحظورات.  در اوضاع و احوال این روزهای  جنگی مملکت همه گرفتارند و سگ صاحبش را نمی شناسد. خب  در تیاتر سنتی ابوی گرامی،  سانسورِ پرده ی نامیدن طفل و نوشتن روی جلد قرآن و ... چندان مهم نیست، می شود سر و ته ی قضیه را یکجوری جمع کرد. مخصوصاً اینکه در این وانفسای بد اقتصاد زندگی، واقعاً " بچه از هزار تومان  قرض بی محل بدتر است " و دهن بازش حکم شیپور جنگ دشمن را دارد که پشت را لرزانده و به قول آتش اصفهانی:

          بــــر تربت یعقوب شنیـــــــدم که نوشتند

          فرزند عزیز است ولی دشمن جان است

سیماً – به مصداق این مصرع فرخی که : "پسر آن است پدر را که بماند به پدر"  و این بیت از استاد سخن دان توس :

                       نشــــان پدر باید اندر پسر

                       روا نبود ار کمتر آرد هنر

 بی گمان نام تخم و ترکه ی هر تنابنده باید در مایه ی نام دو ولی قهریش یعنی پدر و پدر کلونش باشد. یادم آمد که نام ابوی  خدا بیامرز، ماشاالله است و نام ماشاالله زنانه هم هست  و مقبول نمی افتد.

چارماً -  ریشه ی اسم  فدوی هم که حمد است.  بنابراین اسم بچه،  باید چیزی تو مایه ی بُن آن،  مثل محمود، حامد، حمید، احمد و غیروذالک باشد.

پنجماً – اسمی که یک بار عیال مربوطه به زبون جاری کرده، ایرانی ناب است و فردا که برای مراحل بعدی تموم کردن فتح و پیروزیم (اضافه کردن حق اولاد) به اداره روم،  متصدی کارگزینی که آدمی به ظاهر متشرع است و حتی به میزان ریش حقیر و لزوم رعایت مستحبات در پس و پیش این فقیر ایراد می گیرد، چه بسا به محض گفتن نام کودک، با خواندن نقل و حدیثی، با این رستم صولت و افندی پیزی،  سرشاخ شود که: "مرد حسابی تو مسلمون و ختنه کرده ای چرا نام گبر و زرتشتی برای بچّه ات انتخاب کرده ای؟ تا تمام گناهان آتی اش به اسم تو ثبت شود"

ششماً -  حقیر هر چند در بیرون،  مفت کالذی سگ سیاهی لشکرم اما توی خونه شیر ژیان و شتر نقاره خانه ام و عمراً که زن مریدی به ککم رود و تیله ی اون ضعیفه شوم. آییییییی نفس کش!!

در گـُه گیجی خود غرق بودم که ناگاه به عقل ناقصم رسید که اسم من ساخته ی خدا داده  را "حمید" بگذارم به ویژه اینکه این نام هم کمتر در میان فامیل است. هم نام اسلامی است و هم در میان نام ها،  کلاس خود را دارد.

به این ترتیب بنده در فاصله دو سه دقیقه فلسفیدن پشت در،  که حکم کنار آب رفتن و سبک کردن سر را داشت، گیوه به آب زده و خر خود را رانده و از این رهگذر نام نوزاد را انتخاب کردم.

وقتی متصدی خانم اداره دوباره فدوی را در اتاق خود دید، گوش تیز کرده و گفت: "باز هم شما!  کاری دیگر دارید؟" تو دل شیر رفته و گفتم خانم این یک لاقبا نام کودک را معلوم کرده است.  او با تعجب و انداختن نگاهی عاقل اندر سفیه به بنده،  مدارک را دوباره از من گرفت و بی هیچ کچلک بازی در آوردن دیگر،  نام کودک را پرسید. بی اختیار و حاضر براق داد زدم: "حمید رضا".

او مشغول کار ثبت و ضبط خود بود که با خود اندیشیدم: چرا نام دو پاره  شد؟  دیدم وقتی نام مشدیتان، محمد مهدی است چرا نباید این طمطراق و طولانی بودن نام، در باره فرزندش صادق باشد؟

به هر حال خوشحال، از اینکه بی هیچ چک و چونه و بی دنگ و فنگ،  شناسنامه و سپس بلافاصله کوپن ها و دفترچه اقتصادی اصلاح شده را گرفتم، تشکر کرده و راه افتادم.

خدا روز بد ندهد. زیرا وقتی در تنگ کلاغ پر،  خوشان خوشان و با کلی اِهنّ و تـُلپ به خانه وارد شدم، و گلو تازه نکرده، با غرور یک سردار جنگی،  کوپن های یک نفره و دفترچه بسیج اقتصادی تغییر یافته را مقابل عیال قرار دادم. در آن لحظه گویا دُم تو طاقچه گذاشته و در انتظار مشتلق بودم. گفتم: "خانمی!  پهلوونت کاری کارستون کرده ، هم به قول خدابیامرز آبجی فروغ، بچه مان به ثبت رسیده و هم ....

انگاری که عن به تن عیال مالیده و در آفتاب نشانده باشندش، برزخ و جری شده و همچون شیری ماده، نهیب زد: "تنه لشِ پهلوان پنبه! گندش را بالا آوردی، کی به تو اجازه داده  برای بچه م تکی اسم بگذاری"  و شروع به آبغوره چلاندن کرد.   

انگاری مظلمه جدّمان حضرت آدم (ع) به دوش من افتاده بود.در آن بلبشو و تو نگو من بگو، یاردانقلی - منظور مادر عیال است - که اول بی بو و خاصیت، همچون لنگه در قزاقخانه روی صندوق تشک شده گوشه اطاق- ببخشید کاناپه -  لمیده بود، و لال پتی،  تاتوله هوا می کرد، بازی خود را شروع و در سکانس بعدی نمایش وارد شد.

در حال که عیال مرده بازی در آورده و تمرگیده بود، والده محترمه  تک مضراب زدن خود را آغازید.  مشارالیها، اول ریزه خوانی کرد ...  و بعد ...  ددمْ وایِ  آرومی  گفت .... ، ولی یک دفعه مانند سپنج از جا جهید و به شوشکه کشی و پشتیبانی از عیال وارد حربگاه و کارِ درْکردنِِ توپ و تشر شد، پس از دقایقی که رگ ترکی و گربه رقصانی اش خوابید و یادِ نقشِ ریش سفیدیِ خود افتاد، تنوره کشی و کرقلی خواندنش را تعطیل کرد و شمرده و آرام، این بیت از سعدی را در ازایِ  دبنگوزی ام  خواند :

        فرزند بنده ای است خدا را غمش مخور

        تو کیستی که بـــــــه ز خدا بنده پروری 

خبر مرگم،  بنده نفهمیدم خالهْ خُمره،  چارسری گفت و متلک بارم کرد یا واقعاً نکته حکمی گفت. ولی به هر حال آن روز،  از اینکه دیوار را یک طرفه کاه گل کرده بودم،  خود را به شغال مرگی زده و خفه خون گرفتم و تازه فهمیدم  که مزه چُس شدن پس از طارت (طهارت) یعنی چه؟  زیرا در این تیاتر، حضرت عباسی کمی و تا اندازه ای گند زده بودم.  می گویم کمی و تا اندازه ای، چون هر چند برای ختم به خیر شدن غائله،  چون آسمان ابری،  قنبرک زده و به ظاهر نادم بودم، ولی در باطن و ته دل، بی هیچ چشم سفیدی،  خود را در عرصه نبرد اقتصاد زندگی، همچنان فاتح و سردار روزهای آفتابی می دیدم و همه ی آن رَکَبی گفتن ها و پدر در آوردن ها، رژه خرخاکی هایی را می مانست که به هیچ وجه نمی توانستند، خللی به اصل بنا وارد کنند.

به هر حال، بعد چند روز،  دوره درشت گویی و گلایه و قهر ورچسونی عیال از یک سو  و شلوار زردی و خیتی بالا آوردن بنده از سوی دیگر، تمام شد و راقم بی گدار به آب زده، قسر در رفت و از آن تنها خاطره ای خوش ماند، که گاه گه عیال و فرزندانم از گفتن و یادکردنش به ریشم می خندند. لیکن صغری و کبری های تالی آن باعث شد که نام  فرزند آخری ام نیز حامد (اما بدون رضا)  انتخاب شود.

خوب مخلص کلام آخر: حالا که زرت ما قمصور شده  و  تقّ واقعه را براتان  در آوردم، و این خزعبلات اتفاقیه را روی داریه ریختم،  بی آنکه بخواهم حرفم را به کرسی نشانم، یا دستک دنبکی درست کنم،  و یا اینکه اصولاً بگویم: "کی بود کی بود من نبودم" عرض می کنم:

هر چند  آن موقع به هر جان کندنی بود، از آن و گیر دار، لاسبیلی  رد شدم.  ولی هنوز هم  پنداری اعتقاد دارم حاجی تان که در آن زمان،  نه تنش می خارید و نه خیکی بالا آورده بود، شاید اگر دیگری هم به جای این خوش گوشت بود، همین کار را می کرد .....

                            (((((((((((((((((())))))))))))))))))))

پانوشت ها:

(*) -  ریشه این داستان مثنوی مشهوری  از ایرج میرزا است. که دو بیت نخست آن چنین است

داشت عباس قلی خان پسری                 پسر بی ادب و بی هنری

اسم او بود علی مردان خان                 اهل منزل ز دستش به امان

تصاویر به ترتیب از سایت های وزین :   جام جم آنلاین   و   پورتال پزشکی ورزشی ایران


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در پنجشنبه 28 مرداد1389 ساعت | لینک ثابت |

پنج داستان کوتاه طنز (فابل) از جمیز تربر

 

          پنج داستان کوتاه طنز (فابل) از جمیز تربر:

                                               ترجمه ی مهشید امیرشاهی

 سخن ما :

اهل کتاب می دانند که کتاب های داستانی جیبی (مشهور به کلّه اسبی) که در دهه 40 و 50 به وسیله سازمان کتاب های جیبی منتشر می شد، انصافاً مجموعه ای نفیس و به درد بخور است و بیشتر آنها،  ارزش دوباره و چندباره خواندن و انتشارشان را دارد.

چندی پیش برای گزینش داستان کوتاه طنز در میان کتاب های مزبور جستجو می کردم چشمم به کتاب "افسانه های عصر ما"  نوشته ی جیمز تربر، چاپ اول،  1345؛ با ترجمه خانم مهشید امیرشاهی افتاد . چند داستان کوتاه آن را برای این پست گزینش نمودم و در این باره  یادآوری نکته های زیر را ضروری می داند:

-   ما در پستی دیگر از زیر مجموعه بخش "داستان طنز"  وبلاگ : و در سرآغاز داستانی به نام "شبی که تختخواب افتاد"، به طور کوتاه در باره نویسنده (جیمز تربر)  امریکایی  سخن گفتیم ، لیکن ارزشمندی و زیبایی دیباچه مترجم محترم کتاب، در باره نویسنده،  ما را بر آن داشت که همان را با عنوان : "در باره زندگی و هنر جمیز تربر"  بیاوریم.

-   داستان های این کتاب،  به صورت  "فابل" (Fabula) است.  پیش تر اشاره کرده ایم که فابل نوعی شیوه  ادبی است که هنرمند، منظور خود را به صورت قصه و حکایت های کوتاه منثور یا منظوم از زبان حیوانات نقل می کند. چنان که مشابه این پست را، به نام "فابل هایی با نتیجه های اخلاقی دفتر مشق" نوشته ی مارک آزوف و  ولادیمر تیخوینسکی  پیش تر در وبلاگ منتشر نموده ایم.

-  مترجم  با بیان این مطلب که بدون شک مقداری از لطف تمام آثار ادبی در ترجمه گم می شود و ترجمه وی هم نباید از این عیب کلی بری باشد به ویژه اینکه زبان تربر، زبانی خاص خودش است، گوید تا آنجا که برایش مقدور بوده، کوشیده مشخصات این زبان را در پارسی گردانی خود،  انعکاس دهد.

-  جز پرتره نویسنده، سایر تصویرها (البته بدون افکت رنگی) همه از همان کتاب برگرفته شده است.

-  این کتاب در سال 1382 توسط انتشارات علمی و فرهنگی تجدید چاپ شده است

                                 ************************* 

 در باره زندگی و هنر نویسندگی جمیز تربر:

نوشته ی  مهشید امیرشاهی

 

جیمز گروور تربر James_Grover_Thurber  دسامبر 1894 – 4 اکتبر 1961( از چهره های برجسته و قابل مطالعه ادبیات معاصر امریکاست . او را بعد از مارک تواین،  بزرگترین طنز نویس امریکایی شناخته اند. در آثار تربر غمی جریان دارد که مسخره بودن داستان ها را تعدیل می کند. شخصیت هایش موجودات وحشت زده و متعجبی هستند که با ثباتی منطقی طرح های زندگی های بی منطقی را دنبال می کنند. در آثار تربر،  خط تقسیم بین طنز و تراژدی خط بسیار نازکی است. خودش می گوید " " نوشته هایش ببشتر فکاهی هستند اما چند داستان تاثرآور هم با آنها در آمیخته است."

در بسیاری از آثارش عقده های اجتماعی و عیوب انسانی را با لطف و ظرافت به زبانی عامیانه و در عین حال شاعرانه پرورانده است . از غرور و بخل و حسد و جاه طلبی و شهوت رانی مردم سخن می گوید . قصه هایش پر از تراژدی های خانوادگی و جنون جنگ های جهانی و وحشت از وسایل مدرن وماشین های عجیب است.

فکاهی بودن داستانهای تربر بیش از هر چیز به علت مبالغه آمیز بودن شخصیت های تربری است . از این بابت با چارلز چاپلین قابل مقایسه است . چاپلین هم شخصیت هایی را که می آفریند مبالغه آمیزند و یکی از علل موفقیت کمدی هایش همین مسئله است. یک شخصیت پرداخته ی تربر اگر زمین می خورد، ده بار زمین می خورد، اگر پرت می گوید بسیار پرت می گوید، اگر ابله است از هر ابلهی ابله تر است.

مطلب جالب توجه دیگر در کارهای تربر علاقه او به حیوانات است. برای طنز نویسان همیشه جانوران جالب بوده اند . در مورد تربر مسئله عمیق تر از یک توجه گذاران است؛ سگ های تربر و دیگر حیواناتش معمولاً دارای چنان رضایت و وقار معصومیتی هستند که مسلماً می توانند مورد غبطه انسان باشند. فقط آنجا که این حیوانات تقلید انسان ها را در می آورند وضعشان به وخامت می کشد و نتیجتاً در این مجموعه که بیش از هر اثر دیگر تربر از جانوران استفاده شده است، و انسان در قالب آنها نشان داده شده (و اگر انسان به شکل خودش در قصه ها دیده می شود فقط به عنوان "یک مخلوق دیگرخدا" است) قصه های عاقبت به شر فراوان است.

سگ ها و دیگر حیوانات تربر آدم را به یاد زاغ های کبود و گربه های مارک تواین می اندازد، با اینکه علاقه تربر به حیوانات و آگاهیش در باره طرف شوم و ماتم زای طبیعت شبیه مارک تواین است عقایدش در باره نسل بشر چون مارک تواین تلخ و سیاه نیست.

اگر از سگ های تربر جدا از سایر حیواناتش سخن می رود، بر حق است. تربر از سگ بیش از هر موجود دیگری حرف زده است. کتابی دارد به نام " سگ های تربر"  و این کتاب شامل همه مقالات و داستان هایی که در باره سگ ها نوشته است نیست؛ بنا به گفته خودش : " اگر چنین کتابی منتشر می شد؛ هیچ کس قادر نبود آن را از زمین بلند کند." تربر در باره خودش جز با بذله گویی صحبت نکرده است.

در مقدمه ای بر یکی از کتاب هایش به نام " کارناوال تربر" چنین می نویسد:

 "من در واقع پنجاه سال نیست که تربر را می شناسم ، چون او در روز تولد آخرش چهل و نه ساله بود. ولی به نظر ناشرین این کتاب، برای عنوان مقدمه ای بر کتابی به این عظمت، عدد پنجاه مناسب تر از چهل و نه بود . در این مورد به علت خستگی شدید بحثی نکردم."

جیمز تربر در شبی شوم و طوفانی در سال 1849 در خانه شماره 147 خیابان پارسونس در کلمبیا، اوهایو، متولد شد. این خانه هنوز هم پابرجاست ؛ هیچ لوحه یاد بودی بر آن آویخته نیست و هرگز آن را به معرض تماشای سیّاحان نمی گذاردند. یک بار مادر تربر با خانم مسنی اهل فارستایا (اوهایو) از مقابل این منزل عبور می کرد و به او گفت: "پسرم جیمز در این خانه متولد شد" خانم مسن که گوشش به شدت سنگین بود جواب داد، "البته، اگر حال خواهرم وخیم تر نشود، با ترن صبح سه شنبه خواهم آمد." خانم تربر لب مطلب را در همین جا درز گرفت .

قابله تربر کوچولو، مامای کار آزموده ای به اسم مارجری الیزابت بود. تمام بچه های محل را از سنه های قبل از جنگ های داخلی به دنیا آورده بود. تربر به هنگام چشم به دنیا گشودن کوچکتر از آن بود که محیط گرم و صمیمانه خانواده در او تاثیری کند.

در باره سال های اول زندگیش معلومات زیادی در دست نیست، فقط می دانیم که وقتی دو ساله بود توانست راه برود و جملات کامل را هنگامی که چهار سالش بود ادا کرد. "

دوران کودکی تربر (از 1900 تا 1913)  از هر گونه علامت مشخصه ای بری است  و من دلیلی برای این که شرح این دوران وقت ما را بگیرد، نمی بینم. هیچ نوع خط مشی واضحی در زندگیش دیده نمی شود... فقط یادم می آید که مهارت خاصی در پشت پا گرفتن به خودش داشت، دایماً زمین می خورد و عینک دسته طلایش مرتباً محتاج تعمیر بود. به خاطر عدسی های خارج از کانونش اشیاء را در عوض دو برابر یک برابر و نیم می دید. به این ترتیب یک واگن چهار چرخه به چشم او هشت چرخه نبود، بلکه شش چرخ داشت. و من هیچ نمی دانم که چگونه موفق شد از دخالت این دوچرخ اضافی در کارش جلوگیری کند.

زندگانی تربر، به علت فقدان نقش و نگار، کسی را که قصد نوشتن بیوگرافی او را داشته باشد سخت آزار می دهد و به شگفت می آورد ....

بعضی اوقات چنین به نظر می رسد که طرح ها و نقاشی هایش بدون این که قصد و نیتی در کار بوده باشد، به خودی خود تکمیل شده اند. تصور می کنم این گفته در مورد نوشته هایش صادق نباشد. به نظر می آید نثرش را همیشه از ابتدا شروع می کند و از طریق وسط به انجام می رساند . ممکن نیست که یکی از قصه های او را از خط آخر به خط اول بخوانید و احساس پس پس رفتن نداشته باشید. این مطلب شاهدی است بر این ادعا که نثرش بر خلاف طرح هایش ناگهان و بی مقدمه ظاهر نشده است بلکه به تأنی نوشته شده است.

اولین اثرش قطعه شعری است که هیچ نوع ارزش و اهمیت ادبی ندارد، فقط حافظه وحشتناک این مرد را برای به خاطر سپردن اسامی و نمرات نشان می دهد. همین امروز می تواند اسامی تمام شاگردانی را که در کلاس چهارم با او بوده اند تکرار کند. نمره تلفن بعضی از رفقای متوسطه اش را به خاطر دارد. روز تولد تمام دوستانش را می داند و می تواند بگوید که در چه تاریخی فرزندان آنها نامگذاری شده اند...

با کمال تعجب باید اذعان کنم که مطلب مهم دیگری برای گفتن وجود ندارد. تربر اکنون هم مانند همیشه به زندگی ادامه می دهد، فقط حالا آهسته تر راه می رود به نامه های کمتری جواب می گوید و به آهنگ و صداهای آهسته تری از جا می جهد. در ده سال گذشته با بی تابی هرچه تمام تر از شهری به شهر دیگر در جستجوی خانه ای که نارون ها و درختان افرا محاصره اش کرده باشند و به تمام وسائل راحت و جدید مجهز و به دره ای مشرف باشد، کوچ کرده است. قصد دارد در چنین محلی روزهایش را به خواندن کتاب هکل بری فین (Huckleberry Finn) شراب انداختن و هم صحبتی با عده معدودی از دوستان سپری کند...."  جیمز تربر – 6 دسامبر 1943

... و هم چنین در شرح حال مختصری که از او در چند سال گذشته بر پشت جلد کتاب های چاپ پنگوئن منتشر می شود، مسخرگی در باره خودش ادامه دارد. ترجمه چند سطری از این مختصر بدین گونه است:

جیمز تربر در 8 دسامبر 1849 در کلمبیا (اوهایو) متولد شد و در آن جا اتفاقات وحشتناکی برایش رخ داد. تا هفت سالگی قادر به هضم غذا نبود ولی قدش به 6 فوت و یک اینچ و نیم رشد کرد و وزنش به 144 پوند رسید و کاملاً مجهز به لباس زمستانی بود – از 10 سالگی نوشتن را آغاز کرد و از 14 سالگی نقاشی می کرد . به همان اندازه که خشمگین کردنش آسان است، آرام نمودنش مشکل می باشد. وقتی خشم می گیرد تنها راه چاره، دوری جستن از اوست ... هنگامی که دیگران صحبت می کنند مطلقاً توجهی نمی کند و ترجیح می دهد که تا خاتمه سخن آنها به هیچ چیز فکر نکند تا نوبت حرف زدن به او برسد.... لباس های بسیار عالی را فوق العاده بد می پوشد و هرگز نمی تواند کلاهش را بیابد ... با افرادی که بین 20و 24 اوت متولد شده اند با مدارا و دوستی رفتار می کند."

به قول یکی از منتقدان ادبی، گفته های تربر،  فقط نیمی از تماس و برخورد با او را ایجاد می کند، دقت و ظرافت مالیخولیایی که در طرحها و نقاشی هایش وجود دارد بر لطیفه گویی هایش صحه می گذارد.

                                  ************************* 

 

پنج داستان کوتاه از جمیز تربر:

                                  ترجمه ی مهشید امیرشاهی

                                  

محاکمه سگ پیر پاسبان

سگ گله ای پیر و با تجربه را که سالیان دراز پاسبان شهری بود در یک روز تابستانی به اتهام قتل عمد بره ای دستگیر و بازداشت کردند. در واقع بره را روباه مو قرمز سرشناسی ذبح کرده بود و بدن سرد نشده ی مقتول را در لانه سگ گله گذاشته بود.

محکمه در دادگاه کانگارو به ریاست قاضی ولابی (Wallaby) تشکیل شد. اعضاء هیئت منصفه از روباهان بودند و تمام تماشاچیان روباه بودند و روباهی به نام رینارد (Ranard) دادستان بود.

رینارد گفت:  "صبح به خیر آقای قاضی."

و قاضی ولابی  با خوشرویی پاسخ داد: " خدا به همراهت پسرم، موفق باشی."

سگ پوودلی به نام بو  (Beau) که دوست قدیم و همسایه ی سگ گله بود وکیل مدافع متهم بود.

پوودل گفت:  "صبح بخیر آقای قاضی." 

و قاضی به او اخطار کرد: "بیش از لزوم زرنگی نکن - زرنگی باید منحصر به طرف ضعیف باشد- و این شرط انصاف است."

موش خرمایی کوری،  اول موجودی بود که به محل شهود آمد و شهادت داد که دیده است که سگ گله بره را کشته است.

یوودل اعتراض کرد: "شاهد کور است"

قاضی با خشونت گفت: "خواهش می کنم مطالب شخصی و خصوصی را پیش نکشید. شاید شاهد جنایت را در عالم خواب و خیال دیده است. این به او حق می دهد که شهادت دهد و آنچه دیده است افشا کند."

پوودل گفت: "اجازه می خواهم شاهد دیگری را بطلبم."

رینارد با نرمی گفت: "ما اینجا شاهد دیگری نداریم فقط یک عده قاتل بسیار نازنین داریم."

از این میان روباهی به نام باروز (Burrows)  به محل شهود خوانده شد. باروز گفت: "من در واقع ندیده که این بره کش، بره را به قتل برساند ولی نزدیک بود که ببینم."

قاضی ولابی گفت:  "همین اندازه هم کاملاً کافی است."

پوودل پارس کرد:  "اعتراض دارم."

قاضی گفت:  "اعتراض وارد نیست. آیا اعضاء هیئت منصفه در باره صدور رای توافق کرده اند؟"

روباهی که رئیس هیئت منصفه بود ایستاد و اعلان کرد "ما متهم را گناهکار می شناسیم اما به برائتش رای می دهیم. زیرا اگر متهم را به دار بیاویزیم تنبیهش تمام می شود، اما اگر او را که متهم به جنایاتی سیاه چون قتل و پنهان کردن جسد و رابطه داشتن با پوودل ها و وکلای دفاع است تبرئه کنیم هرگز دیگر کسی به او اعتماد نخواهد کرد و همه عمر مورد سوء ظن خواهد بود. به دار آویختنش بیش از استحقاق اوست و به سرعت تمام می شود."

رینارد فریاد کشید: " آزاد کردن بعد از اثبات گناه برای خاتمه دادن به مفید بودن یک فرد زیباترین راه ممکن است!"

به این ترتیب پرونده بسته شد و دادگاه تعطیل شد و همه به خانه هایشان رفتند که در آن باره صحبت کنند.

نتیجه اخلاقی : با پشم نمی توان جلوی چشم عدالت را گرفت، باید آن را با دستمال بست.

                                 ************************* 

  مگس نیمه دانا

عنکبوت بزرگی در خانه ی کهنهْ سازی،  تار زیبایی برای شکار مگس تنید. هر بار که مگسی بر تارش فرود می آمد و گرفتار می شد عنکبوت آن را می بلعید تا مگسان دیگر که از آن حوالی عبور می کردند تصور کنند تار عنکبوت مکان امنی برای استراحت است . روزی مگس نیمه دانایی، وز وز کنان بالای تار عنکبوت پرواز می کرد و آنقدر برای فرود آمدن مسامحه کرد که عنکبوت ظاهر شد و گفت: "بفرما."     اما مگس که از او خیلی باهوشتر بود گفت، "من هرگز در جایی که مگس دیگری نیست فرود نمی آیم و در منزل تو مگس نمی بینم."

مگس پرواز کنان رفت ، تا به جایی رسید که مگسان زیادی گرد آمده بودند. می خواست بنشیند که زنبوری گفت: " دست نگهدار نادان، این مگس گیر است. همه این مگسها به دام افتاده اند،"    مگس گفت ، مزخرف نگو همه اینها مشغول رقصند."

این را گفت و نشست و با دیگر مگسان در آنجا زمین گیر شد.

نتیجه اخلاقی : امنیت در کمیّت نیست ، در هیچ چیز دیگر هم نیست.

 

                                 ************************* 

نمس هندی صلح دوست

روزی در سرزمین افعیان،  یک نمس هندی به دنیا آمد که نمی خواست با مار عینکی یا موجود دیگری بجنگد. در سراسر دنیا از نمس هندی به نمس هندی خبر رسید که یک نمس هندی وجود دارد که نمی خواهد با مار عینکی بجنگد.

با موجودات دیگر به طور اعم نجنگیدن مهم نیست اما ستیز با مار عینکی، کشتن یا کشته شدن در این راه، وظیفه هر نمس هندی است.

نمس هندی صلح دوست پرسید:"چرا؟" و خبر در دنیا منتشر شد که نمس عجیب تازه وارد نه فقط طرفدار مار عینکی و ضد نمس هاست بلکه کنجکاوی عالمانه هم می کند و مخالف تمام هدف ها و رسوم نمسی گری است.

پدر نمس جوان فریاد می کشید: "دیوانه است."  

مادرش می گفت: " طفلک ناخوش است." 

برادرهایش داد می زدند: "بی جرأت و ترسو است."  

خواهرهایش نجوا می کردند: "از نظر جنسی نقص دارد."

ناآشنایانی که هرگز نمس صلح دوست را به چشم ندیده بودند، به خاطر می آوردند که او را در حین خزیدن روی شکم یا در حال تمرین چنبره زدن مانند مارها، یا توطئه چینی برای برانداختن کشور نمسان مشاهده کرده اند.

نمس خارق العاده ی نوظهور می گفت: "من سعی دارم با دلالت و دانایی به همه چیز بنگرم."

یکی از همسایگان گفت: "دلالت هم وزن و شبیه خیانت است."

دیگری می گفت: " و دانایی را فقط به کار دشمن می برد."

آخر شایع شد که نمس مانند مار کبرا نیشش زهر دارد، او را به دادگاه کشیدند، محکوم و تبعیدش کردند.

نتیجه اخلاقی: از شر دشمن شاید بتوان ایمن ماند ولی از هر قوم و دسته ای که باشید از گزند هم کیشان مصون نیستید.

 

                                 *************************  

ببری که می بایست سلطان شود

یک روز صبح ببری در جنگل از خواب برخاست و به زنش گفت که سلطان جانوران است. زنش گفت: "شیر سلطان جانوران است."

ببر گفت: "ما محتاج تغییریم. فریاد همه موجودات به خاطر تغییر و تحول بلند است."

ببر ماده گوش فرا داد ولی هیچ فریادی، مگر صدای فرزندش، نشنید.

ببر گفت: "هنگام برآمدن ماه من سلطان جانوران خواهم بود. ماه امشب به افتخار من لباس زردِ راهْ مشکی برش می کند."

زنش تصدیق کرد و بعد پیش فرزندش رفت که پسری بود بسیار شبیه پدر و تصور می کرد خاری به پنجه اش رفته است.

ببر در جنگل به راه افتاد تا به کنام شیر رسید و غرید: "بیرون بیا و به سلطان جانوران خوشآمد بگو. سلطان مرده است. زنده باد سلطان،"

درون کنام،  شیر ماده، شوهرش را بیدار کرد و گفت: "سلطان آمده است و می خواهد ترا ببیند."

شیر خواب آلوده پرسید: "کدام سلطان؟"

زن جواب داد: "سلطان جانوران."

شیر غرید: "من سلطان جانورانم." و با شتاب از کنام بیرون دوید تا از تاج و تختش در مقابل این متظاهر دفاع کند.

جنگ مغلوبه شد و تا غروب آفتاب ادامه داشت. تمام جانوران جنگل در این جنگ شرکت جستند و تا غروب افتاب ادامه داشت تمام جانوران جنگل در این جنگ شرکت جستند، بعضی به دفاع از ببر و جمعی به طرفداری از شیر. تمام موجودات از آهو گرفته  تا یوز،  در برانداختن شیر یل دفع ببر،  نقشی داشتند.  برخی نمی دانستند برای کدام می جنگند و برخی با هر که نزدیکتر بود می جنگیدند و برخی به خاطر جنگیدن می جنگیدند.

یکی از آهو پرسید: "برای چه می جنگیم؟"

آهو گفت: " به خاطر سنن کهن."

یکی از یوز پرسید: " در راه چه می میریم؟"

یوز گفت: "در راه طرح های نوین."

هنگامی که ماه تب زده سر بر آورد، بر جنگلی تابید که در آن جز طوطیی و مرغ حقی که با وحشت نعره می کشیدند؛  جنبنده و تنابنده ای نبود. تمام جانوران مگر ببر مرده بودند، او هم دیری نمی پایید. سلطان خود کامه شد، ولی دیگر این عنوان بی معنی بود.

نتیجه اخلاقی: اگر جانوری وجود نداشته باشد طبیعی است که نمی توان سلطان جانوران شد.

 

                                 ************************* 

جغدی كه خدا بود

یكی نبود و آن كه بود جغدی بود كه نیمه شب بی ستاره ای بر شاخه ی درخت بلوطی نشسته بود. دو موش صحرایی، می خواستند بی صدا و بدون این که توجهی به خود جلب کنند، از آنجا بگذرند. جغد گفت: "اهو!"    موش ها، كه نمی توانستند باور کنند،  در آن تاریكی ضخیم كسی قادر است آنها را ببیند، با ترس و تعجب پرسیدند: "با كی هستی؟"  جغد گفت: "با تو."

موش ها متعجب باز گشتند و به سایر مخلوقات دشت و جنگل گفتند كه جغد عظیمترین و عاقلترین مخلوقات است، زیرا در تاریكی قدرت بینایی دارد و می تواند هر سوالی را پاسخ گوید،  پرنده ای كه منشی بود، گفت: "در این باره تحقیق خواهم کرد."

و شب دیگری كه باز بسیار تیره و تار بود به سراغ جغد رفت و پرسید:

-  "این چند تاست؟"

-  " دو."

و پاسخ صحیح بود.  

پرنده منشی پرسید: " من كی هستم؟"

جغد گفت: "تو؟  تو."

پرنده منشی پرسید: "انگور بر چه درختی است؟»

جغد گفت:  "مو."

پرنده منشی با شتاب بازگشت و به دیگر موجودات گفت: "جغد واقعاً عظیمترین و عاقلترین حیوانات  دنیاست ، چون در تاریکی می بیند و به هر سوالی جواب می گوید."

شغال مو قرمزی پرسید: "در روز هم می بیند؟"

موش صحرایی و سگ پودل یك صدا گفتند: "بله!"  و بقیهٌ مخلوقات به این سؤال احمقانه که "در روز هم می بیند؟" به آوای بلند خندیدند و سر در پی شغال مو قرمز گذاشتند، او و دوستانش را از آن محوطه بیرون راندند. بعد پیکی  نزد جغد فرستادند و از او دعوت كردند كه راهنما و راهبر آنان باشد.

هنگامی كه جغد میان جانوران هویدا شد نیمروز بود و خورشید درخشنده می تابید. او آهسته گام بر می داشت و این مطلب به او وقار و صلابتی بخشیده بود ؛ و با چشمان خیره درشتش اطراف و جوانب را می نگریست، و این قضیه حالت بزرگان را به او داده بود. مرغ فریاد كشید: "خداست!" و سایرین این شعار را استقبال کردند و همه  فریاد کشیدند: "خداست!"  و به این ترتیب هر كجا می رفت، همه به تبعیت از او می رفتند و وقتی با شیئی تصادم می كرد دیگران هم به آن تنه می زدند. آخر به میان جاده اصلی اسفالت رسید و از میان آن به راهش ادامه داد، بقیهٌ موجودات همچنان به دنبالش بودند.  در این حیص و بیص عقاب  كه جلودار کاروان بود، مشاهده کرد که ماشین باری بزرگی با سرعت 50 میل در ساعت به طرف آنها پیش می آید و به پرنده منشی خبر داد.  پرنده منشی به جغد گزارش داد و گفت: " خطری در پیش است".  جغد گفت: "اوهوا؟" پرنده منشی به او گفت: " آیا نمی ترسید؟ "  و جغد كه  ماشین باری را نمی توانست ببیند به آرامی گفت: "برو!"

موجودات دوباره فریاد کشیدند: "خداست!"  و هنگامی كه ماشین باری آنها را زیر می گرفت، هنوز می گفتند: "خداست!"

بعضی حیوانات فقط مجروح شدند اما اکثر آنها من جمله جغد مردند.

نتیجهٌ اخلاقی: بسیاری از مردم را تا مدت های مدید می توان خر كرد.


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در یکشنبه 10 مرداد1389 ساعت | لینک ثابت |

منوی اصلی

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پروفایل مدیر وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
سخن نخست و حرف های بعدی
بانگ قوانین و مقررات
حقوق مدنی و تجارت
حقوق اراضی و املاک
آئین دادرسی
حقوق ثبت
حقوق - تاریخ و کلیات
پرسش و پاسخ حقوقی
حقوق بین الملل خصوصی
حقوق جزا و کیفری
قلمی خودم(مخیّل)
مقالات و تحقیقات ادبی
دادگستری در متون ادب فارسی
شعر دوستان
تقی خاوری (راوی)
رضا دبیری جوان
اشعار و نثر های گزیده
یادها و مناسبت ها
داستان کوتاه
مسایل روز - سیاسی
مسایل روز - قضا، وکالت، قانون
مسایل روز - دولتیان و ادبیات
زنان
آزموده های حقوقی
کشکول اینترنتی
لطایف القضاء
تصویر طنز (کاریکاتور)

درباره ی ما


این وب دارای مباحث و مقالات فنی حقوقی است. لیکن با توجه به علاقه شخصی، گریزی به موضوعات "ادبی" و "اجتماعی" خواهم زد. چرا و چگونه؟ می توانید اولین یاداشت و نوشته ام در وبلاگ : "سخن نخست" را بخوانید.
مائیم و نوای بینوایی
بسم اله اگر حریف مایی

*****************
دیگر دامنه های وبلاگ :
http://hassani.ir
http://hasani.info

* * * * * * * * * * *
« کليه حقوق مادي و معنوي اين وبلاگ، متعلق به اینجانب محمد مهدی حسنی، وکیل پایه یک دادگستری، به نشانی مشهد ، خیابان پاسداران، نبش کوچه سالاری، ساختمان قرض الحسنه پرستاری، طبقه دوم، واحد 108 تلفن : 2216599 511 98 + و 2254972 511 98 + مي باشد.
* * * * * * * * * * *
امیل :

hasani_law@yahoo.com

* * * * * * * * * * *
نقل مطالب و استفاده از تصاوير و منابع این وبلاگ تنها با ذکر منبع (نام نویسنده و وبلاگ)، و دادن لینک مجاز است. »

پیوند ها - دوستان

راهنمای تجاری تهران
دنیای سخت نشنیدنی هایمان
♥شعر و ترانه(همه چیستان)♥
~~ وبلاگ شخصی عباس باوری ~~
وکالت و مشاوره حقوقی، وکیل دادگستری
وکالت آنلاین
وبلاگ رسمی مشاوره و روان شناسی
مُشتي شعر براي اين روزها..
کلوپ فارسی
روز مرگی در زندگی روزمره
سایت حقوقی برهان
اس ام اس های روز
جوانان
Lilililililترفندستانlililililili
قاضی دادگستر
فقه پلی است برای حقوق
یک سر و هزار سودا
احقاق (مهدی پاشایی )
ایران داوری
اخبار و مقالات حقوقی (فریبا زارعی خالدآبادی)
وبلاگ حقوقی هنری برگ سبز
گروه وکلای دادگستری کاسپین
موسسه حقوقی هامون
وبلاگ شخصی مهندس گنعلیخان
یادداشت های حقوقی
وکیل باشی
وبلاگ روانشناسی
وبلاگ تخصصی حقوق ایران
سایت حقوقی راه مقصود
وکیل ملت
جامعه سردفتران و دفتریاران استان یزد
قسطاس
وبلاگ روزبه افضلی
اسفار - سید علی طباطبایی یزدی
محمد افضلی
ابراهیمی خطاط
یاداشت های یک زندانبان
حقوق امریکا و انگلستان و فرانسه
حقوق روز
دپارتمان حقوق بین الملل ایران

آرشیو

سایر پیوند ها

آمار لحظه به لحظه جهان
دستور (پایگاه قوانین و مقررات کشور)
گنجور
Linkograph لینکوگراف
اتحادیه کانونهای وکلای دادگستری ایران
ترمينولوژي قوانين و مقرارات
بانك قوانين كشور ( دادگستري استان تهران )
بانک مقالات حقوقی
معاونت آموزش دادگستری استان تهران
سيستم قوانين کشور
صندوق حمايت وکلاء و کارگشايان دادگستري
كانون سردفتران و دفترياران
پایگاه اطلاع رسانی دولت
مجلس شوراي اسلامي
سازمان ثبت اسناد و املاك کشور
سازمان ثبت احوال کشور
سازمان بازرسي كل كشور
روزنامه رسمى ج. ا. ا.
دفتر امور بین الملل قوه قضاییه
دانشکده حقوق دانشگاه شهيد بهشتي
ماهنامه حقوقي دادرسی
دادگستري استان اصفهان
راهنمای موضوعی نشريات حقوقی ايران
شبکه خبری قسط
ندای صادق
نیروی انتظامی ج. ا. ا. (ناجا)
ترمینولوژی حقوق
خبرگزاری دانشجویان ایران
قالب وبلاگ
جستجوگر قالب وبلاگ

آخرین پست ها

برخی از نوشته های پیشین تارنمای چه بگویم
فلسفۀ وکالت
شرط الحاقی انتقال تعهد بدون رضایت متعهد له
شگفتی دیدار (داستان واقعی)
شعری به لهجۀ شیرین مشهدی در باره حقوق زنان
نقد دو رای وحدت رویه هيئت عمومي دیوان عالی کشور (حقوق خانواده )
سیف فرغانی: عارف، ناصح و منتقد
قوانين و رویه های شش ماه نخست سال 1390 خورشيدي
بایسته ها ی تفسیر قوانین مرتبط با هزینه دادرسی
نشتری به زخم کهنه
قاعده دارا شدن غیر عادلانه در حقوق ایران و کامن لا
نمونه دادنامه در باره : درخواست ابطال مبایعه نامه ای که موضوع آن عين مرهونه است
نقش وکلا در تحقق عدالت
انتشار دومین شماره فصلنامه "وکیل مدافع"
بانوی عشق (شعری برای نسرین ستوده)
بهره زنان از زندگی مشترک؛ هیچ (نگاهی به حقوق زنان پس از طلاق)
قطارِبايد (شعری منتشر نشده از رضا افضلی)
ترانه ای در ستایش دوشنبه
تصویر طنز 32 – چند طرح از فیروزه مظفری
تجدید نظر یا تائیدنظر
آزموده های حقوقی 4 (نمونه دادنامه در باره عسر و حرج زن)
دو شعر از هوشنگ گلشیری و ضیاء موحد
بررسی یک حق عینی (حق اولویت در ایجار و اذن احداث و تملک اعیان در زمین های وقفی)
بی ناموسی چینی ها ( سفرنامه طنز)
سراندیب و ناقوس ( دوشعر تازه از تقی خاوری)
خبر: واكنش به اظهارات عبدالرضا مومنی
لـَغَتِ شَقاق به صِفاقِ باجناق
دفاعیه برای سگان زبان بسته
در زندان چه می‌گذرد؟
نفرین ِ شعر (نگاهی به مجموعه شعر "واژگان بازنده" تقی خاوری)

RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM
Google


در چه بگویم؟
در همه ی اينترنت