تبليغاتX
چه بگویم ؟ (حقوقی، ادبی و اجتماعی)

چه بگویم؟

همان که آقا در محراب گفت

 

    همان که آقا در محراب گفت

                           نوشته ی محمد مهدی حسنی

 

 سال ها پیش در یک پرونده کیفری و در مرحله دوم رسیدگی (تجدید نظر خواهی)،  وکالت متهمی را بر عهده گرفتم که در مرحله نخست رسیدگی، به اتهام تصرف عدوانی به جزای نقدی و رفع تصرف محکوم شده بود.  محکمه عالی، وقت رسیدگی تعیین و اصحاب دعوی و وکلای آنها را به جلسه رسیدگی دعوت کرد. در روز موعد اینجانب و موکل،  شادان و راضی از اینکه، رأی بلافاصله تائید نگردیده  و به احتمال فراوان، به دلایل تجدید نظر خواهی ما توجه می شود؛  به جلسه دادگاه وارد شدیم.

رئیس دادگاه که اکنون بازنشسته از همه جا، خانه نشین است.  در ابتدای جلسه گفت: "خواهان و وکیلش زیاد ذوق زده نشوند زیرا تعیین وقت رسیدگی حاضر برای اصلاح ذات البین است و اگر این اتفاق نیفتد رای را تائید می کنیم."  

برای خواندن بقیه یاداشت بر ادامه مطلب کلیک فرمایید


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در شنبه 27 فروردین1390 ساعت | لینک ثابت |

سیزده حکایت طنز از کتاب کدو مطبخ قلندری

 

    سیزده حکایت طنز از کتاب کدو مطبخ قلندری

                              تألیف: عُزلتی خلخالی

                                               ( بخش هفدهم از کتاب مجازی لطایف القضاء)

نوشته و گزینش : محمد مهدی حسنی       

 

تا بـَـرد بهره ز خوان کرمش می گردد                 

سر فـَغفور کـــدو مطبـــــخ دست فقـرا (شفیعای شیرازی "اثر")

اینک بنا بر روال  بخش لطایف القضاء که مشتمل بر حکایت های طنز ادبی با موضوع حقوقی (مسائل مربوط به قضا، قاضی، وکیل، محتسب، دلیل، گواه، عناوین مجرمانه و ...  ) است، دوازده حکایت گزینش شده از کتاب کدو مطبخ قلندری، تالیف عُزلتی خلخالی، عارف و شاعر متوفای 1052 ھ. ق. را تقدیم دوستداران ادب و خوانندگان فهیم خود می کند. این کتاب به اهتمام استاد گرامی آقای دکتر احمد مجاهد، *1 فراهم و چاپ اول آن توسط انتشارات سروش ،  در سال 1370 به زیور طبع آراسته شده است،  با توجه به اینکه با جستجو در تذکره ها و کتب ادبی به چیزی درخور و کامل تر از آنچه در  مقدمه فاضلانه مصحح محترم کتاب آمده، برخورد نکردیم. لذا بایستی بگوییم که آنچه در ذیل زیر عنوان مقدمه (در باره کتاب و نویسنده) آورده ایم با اضافات و تغییراتی اندک، در واقع  تلخیصی از مقدمه ایشان بر کتاب کدو مطبخ قلندری است و همچنین پانوشت های متن اصلی از کتاب مزبور نقل شده است و عنوان حکایت ها از ماست.

شایان ذکر است آقای جويا جهانبخش نیز مقاله ای مبسوط و علمی  زیر عنوان" واعظ صوفي" در باره عزلتی نگاشته و به قول خود "گوشه‌اي از كار و بار و حال ومقالِ أدهمِ خلخالي (را) از خلالِ آثارش" ارایه داده است که به خوانندگان خود توصیه می نماییم،  مقاله ایشان را در سایت "اطلاعات حکمت و معرفت" بخوانند

الف - مقدمه (در باره کتاب و نویسنده)

الف – 1 - عُزلتی خلخالی کیست؟

ادهم قُرَشیّ خلخالی، متخلص به عُزلتی و مشهور به واعظ، فرزند قاضی بيگ خلخالي،  از دانشمندان و عارفان برجسته و به نام دوره صفویه (قرن 10 و 11 هجری) و از زمره تركان پارسي گوي است که در شاخه های گوناگون معارف انسانی، از جمله اخلاق و موعظه، تفسير قرآن كريم ، اصول عقايد اماميّه و عرفان، به نظم و نثر آثاری نفیس و ماندگار دارد.

عُزلتی از معاصرین و ومُستَفیدانِ شیخ بهایی (شیخ بهاء الدین عاملی) و نیز میرداماد (میر برهان‌الدین محمدباقر استرآبادی) ) بود. او در جوانی و در شهر اصفهان به تحصیل و کسب علم و معرفت پرداخت بعد از اتمام تحصیل و نیل به مدارج بالاي علمی در دارُالارشاد (اردبیل) به کار آموزگاری پرداخت و چون در ملحقات ولايت تبریز با درویشی روشن ضمیر و صاحب دل آشنا شد، تحت تاثیر او، ترك رسوم و عادات ظاهری و نیز امر  تدریس کرده و منش صوفیانه و راه اهلِ طريقت را در پیش گرفت و مدتی  در ده خَرَقان (از دهستان های شهرستان قزوین) کنج عزلت گزید، در آنجا ضمن ارشاد و راه نمودن مردم،  به آفرینش آثار نظم و نثر خود همت گمارد.

شادروان استاد محمد علی تربیت در دانشمندان آذربایجان (ص 273) گوید : "عُزلتی – ملا ادهم خلخالی از وعاظین معروف آذربایجان بوده، باب حادی عشر علامه حلی را به عنوان لوازم الدین، از عربی به پارسی ترجمه کرده، و کتابی هم به نام مشرق التوحید به زبان پارسی تالیف ساخته."

همین اعلامات بعدها مأخذ مرحومان شیخ آغا بزرگ طهرانی ( در الذریعه 3/9 ص 717 و 18/357) و دکتر خیام پور (در فرهنگ سخنوران – ص389)  و استاد عزیز دولت آبادی (سخنوران آذربایجان – ص 816) قرار گرفته است.

قلی بیگ شاملوی هروی - که هم روزگار ادهم خلخالی بوده و او را درک کرده - در کتاب خود قصص الخاقانی - که مشتمل بر تاریخ صفویه تا سال 1085 است – در باره  زندگی و حالات و روحیات عُزلتی دانستنی های مفید ارایه داده و گوید:

" از جملۀ لاتکلـّف مشرب مردانِ لاابالی- که به هدایت بلند اقبالیِ فطرت عالی ابراهیم وارْ دست همّت از زَخارف دنیوی کشیده موافق خواهش دلِ حقیقتْ منزل به مقصد اصلی خویش رسیده اند- شایسته القاب عدیم المثالی، برازنده خطاب مستطاب صاحب کمالی، پیر صاحب نظر خانقاه مرفـّه الحالی، مربع نشینِ مسندِ فارغ البالی، حضرت مولانا ادهم ولد قاضی بیگ خلخالی است، که مدت های مدید در کنج قناعت به کنج عُزلت ساخته و به کار انکشاف غوامض اسرار نامۀ هدایت پرداخته؛ سبکْ روحیِ کدوی مطبخش با گرانی قدر کشکول همسنگ، الفاظ چرب و شیرینِ معانی بیانش همیشه با نان و حلوا در جنگ؛ فصاحت و بلاغت در نظم و نثر کلامش چون شیر و شکر به یکدیگر در آمیخته و مجموعه مکاتیب منشآتش چون پریشان گل های بوستان صحیفه، صحیفه بر روی هم ریخته.

مشارالیه از عارفان روزگار و در فنّ شاعری، که شَمّه ای از کمالات اوست، صاحب اشتهار است. در مبادی سن شباب در خِطّه اصفهان به تحصیل علوم اشتغال داشت. بعد از تحصیل بسیار، تدریس دارُالارشاد بدیشان مفوَّض شده عازم آن صوبِ صوابْ آیین گردیدند، و در ملحقات ولایت تبریز به درویشِ خیر اندیشِ حقیقت کیش دچار گشته بعد از اصغای کلمات آن عارف صاحبدل، شور عظیم بهم رسانیده ترک رسوم و عادات ظاهری می کند و به عبادت ملِک مَنـّان مشغول گشتند و در قریه ای که موسوم است به ده خَرَقان منزوی شد. از این رهگذر اکثر سکنۀ آن دیار دست ارادت بدو داده و مرید اطوار او گشتند. مدت های مدید در آن خِطّه به کار تالیف و تصنیف نظم و نثر پرداخته اند، از آن جمله آنچه به نظر این ذرّۀ احقر رسیده کتابی است به عبارت فارسی قریب به سی هزار بیت موسوم به هدایت نامه، و کذا کتاب دیگر در بحر بوستان شیخ مصلح الدین شیرازی قریب به شش هزار بیت، و همچنین تالیف دارد در برابر کشکول شیخ موسم به کدو مطبخ، و رساله منظوم دیگر در برابر نان و حلوا موسوم به چرب و شیرین، و منشآت دارد قریب به ده هزار بیت موسوم به مکاتیب، و مثنوی قریب به دو هزار بیت موسوم به شیر و شکر. مآلِ حال آن عارف صاحبدل آنکه بنابر بعضی اَغراضات از ولایت تبریز نقل نموده در خِطّه دارالارشاد معتکف شد و در سنه 1052 (در یک نسخه خطی دیگر: 1053) در آن دیار غریق بحار فضل الهی گردید. مدفنش در آن بلده در قبرستان غریبان.

از جمله نتایج افکارش این چند بیت است:

                                                          مثنوی

              مرا بشنــاس مـــــــن مـرآت اویم                   نمودی از صفات ذات اویم

              به صورت ظاهرش را می نمایم                   به معنــــی نسخه آیات اویم."

به نقل از آقای دکتر احمد مجاهد، از مطالعه مقدمه رساله فقریه فخریه وی معلوم می گردد که وی "از حرص و محبت دنیا رسته" و"در موعظه و نصیحت بر روی خلق گشوده" و با "واعظان نادان و عالمان جاهل و صوفیان بی حاصل" مخالف بوده و "طالبان دنیا" را " که سگ صفت از پی تحصیل آن افتاده اند" ملامت کرده و جمعی را که "به دین امرا و ارباب مناصب می روند" مورد حمله قرار داده و بر خود " واجب و لازم دانسته که رساله ای تالیف نماید در رّد اعمال آن کشیشان بهشت فروش".

و از مطاوی کتاب کدومطبخ قلندری به دست می آید که او یکی از عالمان صوفی مسلک است که بالصراحه،  فضل هم مسلکانش (درویشان و صوفیان) را بر هم کسوتانش (ملایان) ادعا و ارادت خود را نسبت به گروه اول ابراز می کند. آقای دکتر احمد مجاهد،  عُزلتی را از صوفیان صادقی دانسته که هرگز مدح کسی را نگفته و با اینکه در دوران شاهی چون شاه عباس بزرگ،  زندگی می کرده - که هر کس ثناگوی ذات او بوده و کتاب خود را به نام او می کرده، -  کتابش را به امیر یا وزیری پیشکش ننموده و به جای آن مبلغی در نَعْت سگ به زبان صوفیانه سخن رانده است.

او در داستان های کدو مطبخ قلندری از خلیفه بغداد گرفته تا خر فروش؛ و از آهنگر و قصاب و چینی بند زن تا حکیم و طبیب و قاضی؛ و از روباه و گرگ و آهو تا هند و هرات و شیراز؛  و از قزوینی و گیلانی و نیشابوری، تا کرد و عرب و ترک دشتی؛  و از بی بی تمیز خالدار تا بایزید بسطامی؛  و از اسکندر و هارون الرشید تا نوح (ع) و عیسی (ع)،  همه و همه را به بوته نقد برده تا جایی که خود را نیز فراموش نکرده و از خویشتن هم انتقاد می کند.

ادهم خلخالی، ، به حکایت نوشته هایش مردی ساده و بی آلایش است که هر چه در دل داشته همان را صادقانه بر زبان می آورده و از این رو معاصرانش او را "خر" می نامیدند و خود در این باب معنایی بلیغ گفته است: " و من که خود اعتراف نمایم بدانکه واعظ را گفته اند که خر است؛ و من نیز خر نباشم از آنکه خر بارکش و زخم بردار بود و من بی تحمل و بی نفع. خر بار خلق بکشد و من بار خلق نکشم و به زبان نیز مردم آزارم."

به نقل از  صاحب قصص او صاحب خانقاه هم بوده و به دستگیری مستمندان می پرداخته؛ و در دورانی، که هر صوفیی خود را قطب دایره امکان و لنگر زمین و آسمان می خوانده، وی با خاکساری گوید:

          عنکبوتش به زوایا همه زُنّار تنند           خانقاهی که منش مرشد کامل باشم

 

و یا:     هر که او پیرش چنین گمره بود            کی مریدش را به جنّت ره بود.

استاد مجاهد، آثار ادهم خلخالی را که به قول ایشان با نثری شیوا و ساده و با سوز و حال نوشته شده است، به ترتیب تهجّی چنین احصا می کند:

1 - اربعین (در چهل فصل، تالیف سال1036) 2 - اعتقادات (ترجمه و شرح اعتقادات شیخ بهاء الدین عاملی) 3- بهارستان یا دیوان اشعار (بنا به گفته ناظم، به سبک و تقلید بوستان سروده شده است و در پند و اندرز با  داستان هایی در ده باب و شامل شش هزار بیت است) 4- تفسیر سوره فاتحه  5- چرب و شیرین (رساله ای منظوم)  6 - ذکر الهیّه (در یک دیباچه و پنج مقصد)  6 - رساله عرفانی  7 -  سفینه الملوک یا هدایت نامه (شامل سی هزار بیت)  8- شیر و شکر (در دو هزار بیت) 9 - صحایف الوداد و مکاتیب الاتحاد (مکاتیب تازی و پارسی در پند و اندرز و حکم و اخلاق) 10-  فقریّه فخریّه (در باره فقر و ستایش از آن و در هشت روضه) 11- قنبرنامه یا هشت بهشت (دیباچه ای منثور بر هفت بند حسن کاشی ساز آملی معروف به حسن کاشی)  12- کدو مطبخ قلندری  13- لطایف المواقف 14- لوازم الدین (ترجمه باب حادیعشر علامه حلی از عربی به پارسی، سال تالیف: 1037 . پیش از آغاز ترجمه، از مسئلۀ کفایت و عدم کفایت ظنّ در اصول دین گفتگو کرده است)  15- مخاطبة النّفس (ترجمه مخاطبة النّفس تقی الدّین ابراهیم کفعمی متوفای 905 ھ. ق.)  16- مشرق التـّوحید  17- مصباح المشکات (گزارشی از مشکاة الانوار امام محمد غزالی)  18- معیار العمر و العمل (در محاسبه و مخاطبۀ نفس و محافظت اوقات ایام حیات بر سبیل موعظه و تذکیر) 19- مناجات 20- منشآت (شامل ده هزار بیت) 21- نامه ای به میر رفیع الدّین صدر و، به دنبال آن، نامه ای به یکی از یاران.

نسخه هاي خطي آثار عُزلتی در كتابخانه هاي آستان قدس، دانشگاه تهران، مجلس، شاه عبدالعظیم، ملک، و غیره  موجود است. *2  و جز اثر حاضر،  در سال های  اخیر (1381) چهارده رساله ی عرفانی وی با نام "رسائل فارسی، ج1 " به اهتمام و تصحیح آقای عبدالله نورانی توسط انجمن آثار و مفاخر منتشر شده است .

مزار عُزلتی در شهر خلخال زیارت گاه اهل دل است.  در سال ۱۳۸۰ بزرگداشتی برای او از سوی اداره ارشاد اردبیل بر گزار شد.

الف – 2 -  شناساندن کتاب کدو مطبخ قلندری:

دلم از هر مقوله ز آن سخن خواست                 

که شایــــد بنـــــده ای یـابد ره راست

کدو مطبخ قلندری در سده یازده هجری با نثری ساده و شیرین نگاشته شده، و حاوی یکصد و هفتاد حکایت کوتاه آموزنده و پند و حکمت و اندرز در قالب داستان در نقد اجتماعی است. عُزلتی در باره داعیه خود از تالیف کتاب گوید که غرض من از وضع کتاب به صورت جنگ و کشکول و آوردن مطالب مختلف این بود که شاید انسانی به راه راست هدایت شود و این مقصود را با آوردن شعر بالا بیان می کند.

عُزلتی کتاب خود را نه به عنوان معارضه بلکه به تأسّی و اقتفای از شیخ بهایی در مقابل کشکول او تالیف کرده است، چنانکه هم زمان با عُزلتی، حاج ملا بابای قزوینی - یکی دیگر از شاگردان شیخ بهایی - به تقلید هم او کتاب مشکول را تصنیف می کند و از همین زمان "کشکول" نویسی در ادبیات ما رواج می یابد.

او در  کتاب فصلی در نَعت سگ دارد و در پایان نتیجه می گیرد که : "اگر آن خصلت ها که سگ راست،  تو را باشد، علم ربّانی و عرفان صمدانی مع توابِعها و لواحقها با تو باشد." و اضافه می نماید که این عبارت "زبان صوفیان صافیان و عاشقان صادقان است نه زبان ملایان بی بیان. ما را از قال ایشان صد آنقدر نفرت است که ایشان را از حال ما وحشت."

نام عجیب کتاب و وجه تسمیه آن موضوع جالب دیگری است که توجه افراد به آن معطوف می شود. در مصطلحات الشعراء و بهار عجم و آنندراج و لغت نامه دهخدا و فرهنگ معین، کدو مطبخ به ظرفی گفته شده که گدایان بینوا طعام را در آن طبخ کنند. آقای دکتر احمد مجاهد در مقام انتقاد از آوردن این معنی،  گوید با توجه به کدو مطبخ های موجود که در شهرهای قدیمی  و دیها پیدا می شود و نیز بنا بر قول پیران و سالمندان که به چشم خود کدو مطبخ و کاربرد آن را دیده اند، این شیء عبارت بوده است از کدویی که داخل آن را خالی می کرده اند و بعد از خشک شدن انواع ادویه در آن می ریخته اند. همچنین وی از دو شاهد شعری آمده در فرهنگ های مزبور (که یکی در سرآغاز این پست آمده) این معنی را مستفاد کرده که ظاهراً کدو مطبخ چیزی شبیه کشکول بوده و آن را در دست می گردانده اند، به ویژه اینکه طبخ طعام در کدو مطبخ آن طور که فرهنگ نویسان نوشته اند،  با انس ذهنی مغایر است.

آقای دکتر احمد مجاهد در تبیین مقام کدو مطبخ قلندری در میان سایر کتب داستانی ادبی، و اثبات این معنی که انتخاب این کلمه از طرف مولف برای تسمیه کتاب خود نمایانگر نظر او به فرهنگ عامه است؛ تقسیمی جالب بر مبنای محتوای این قصص و حکایت ها ارایه می دهد و گوید که این گروه از کتاب ها از چند وجه زیر بیرون نیست:

الف - حکایاتی که بیشتر جنبه تخیّلی دارد تا واقعی و به عالم پریان نزدیکتر است تا آدمیان؛ مثل آنچه که در جامع التمثیل آمده است.

ب - حکایاتی که به علت شدت غرابت شان عقل از پذیرفتن آنها معذور است؛ مانند حکایات عجایب المخلوقات قزوینی.

ج -  حکایاتی که تماماً در باب انبیا و امامان و سلاطین و امراست؛ مانند حکایات جوامع الحکایات و لطایف الطوایف.

د - حکایاتی که در یک باب بخصوص تدوین شده است؛ مانند فرج بعد از شدت که شرح حال کسانی است که در ارتباط با خلفا گرفتار شده بودند و سپس نجات پیدا کردند.

ھ - حکایاتی که در باب عامه ی مردم است و بیشتر در ادب صوفیه مشاهده می شود مانند آنچه در آثار سنائی و عطار و مولوی و کتاب کدو مطبخ قلندری آمده است.

هم او در اهمیت و بیان ویژگی های کتاب کدو مطبخ، فواید زیر را برمی شمارد:

الف -  مآخذ و مصادر برخی از حکایات آمده در کتاب، ادبیات عرب است و نقل فارسی شده ی آنها به غنای زبان و فرهنگ ایرانی کمک می کند.

ب - بعضی از حکایات آن، پیش تر به صورت نظم در آمده و گاه به خاطر تققید وزن و التزام قافیه، بیان حکایت به تعقید و پیچیدگی و ابهام دچار شده و با منثور کردنشان از سوی ادهم خلخالی،  این ابهام و کاستی ها بر طرف شده است.

ج -  برخی حکایات آن تازه و در مصادر دیگر دیده نمی شود، از این رو بی شک یکی از منابع فرهنگ عامه محسوب می گردد.

شایان ذکر است مصحح و محقق دانشمند که روش کار و پژوهشش بیشتر بر اساس تطبیق  و ریشه یابی استوار است مانند سایر کارهای مشابه،  تا آنجا که توانسته مآخذ و مصادر هر حکایت و همچنین حکایات مشابه اعم نثر و نظم  و نیز صاحبان نقل ها و شعرها را که در متن تعرفه نشده اند، در تعلیقات و تحشیات خود آورده تا روشن کند  که ادهم خلخالی در نقل این حکایات تنها نبوده و این شبهه که حکایات ساخته اوست مرتفع شود و همچنین در هر مورد اختلاف روایت معلوم شود. بدون شک این همه کار شده، این اثر را مانند کارهای دیگر استاد مجاهد بدیع، علمی و جامع می نمایاند

اینک در بخش بعدی، دوازده حکایت گزیده،  آورده می شود:

 

ب - گزیده حکایت ها و لطایف کدو مطبخ قلندری:

                                       ***   ***   مذهب برزگری  ***  ***  

محتسبی به قصد احتساب، به دهی متوجه شد. مردم ده از بیم آزار او فرار اختیار نمودند، مگر یکی از ایشان که از او آگاه نبود به دام وی افتاد. محتسب خشمگین شد، چون وی از دید برآشفت و گفت: بگو چه مذهب داری؟ آن مسکین گفت : مذهب برزگری دارم. یعنی هر چه بکاری بـِدْروی و هر چه بدهی بستانی و هر چه بگویی بشنوی. (6)                               

   مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو       یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو (حافظ)

 

                                  ***   ***   طفل حاضرجواب   ***  *** 

گویند محتسبی برای امر معروف و نهی منکرحَسَبُ الحُکم شاه طهماسب صفوی حسینی، به دارالفیض شیراز داخل شد. در دروازه شهر طفلی را دید در بازی. گفت: خانه قاضی کدام است؟ طفل پرسید که تو کیستی و از کجا می آیی و خانه ی قاضی را چه می کنی؟ آن مرد گفت: من محتسبم و از اردو می آیم و به خانه قاضی می خواهم فرود آیم، که آلجنس مع الجنسِ یَمیل. *3 پس طفل گفت که از اعتقادات و واجبات و مسائل از اطفال نیز سوال کنی؟ محتسب برای مزاح گفت: آری. طفل گفت: از من امروز پرس آنچه می پرسی، که غم آنم تا فردا ابراز کند و نیز میان مردم حیا مانع جواب گردد و خجلت افزون شود. پس محتسب پرسید که چه مذهب داری؟ گفت : مذهب شاه طهماسب حسینی دارم. محتسب گفت: شاه طهماسب حسینی چه مذهب دارد؟ طفل گفت: چه مردک خری هستی. خود از پیش شاه طهماسب می آیی و از من پرسی که وی چه مذهب دارد. محتسب را از گفتار او شگفت آمد. با خود گفت: مُلکی را که خُردان او چنین زیرک و باهوش باشند، بزرگان وی چه سان خواهند بود! پس فسخ عزیمت نموده برگشت

                                                   شعــــــــر  :

         گر تـــــرا چشم عیب بیـــن بودی                     دیــده بر عیب غیـر نگشودی

         نیــــــک را بــــد ندیدی و بــد را                     نیک   ای بی مروّتِ خـود را

         رو بکش سر به جیب خود نفسی                    تا ببینی چه می کنی چه کسی. (6و7)

 

                             ***   ***   بی عقلی گاوان و خران  ***  *** 

گویند که محتسبی به دهی متوجه شد، هرچند جست کسی نیافت. آخر الامر، از کمال آزردگی به جانب مسجد شتافت. چند رأس از بهایم و حیوانات در آن بیافت. بیاورد و در حیطه ای حبس کرد. چون صاحبان و مالکان ایشان خبر یافتند به سوی او بشتافتند. محتسب برآشفت و گفت: من شما را آزار بسیار دهم و تخته ی کلاه بر سر نهم تا بعد از این چنین بی عزتی و بی حرمتی با بیت الله نکنید. بزرگان و دانایان ایشان زبان عجز و اعتراف به تقصیر گشودند و تواضع و تملق بیحد نمودند و گفتند: ای محتسب، گاوان و خران ما عقل ندارند که بدانجا می روند؛ اگر ما که ... چنین کار کنیم .... بی دین و کشتنی باشیم . (7) *4

 

                                   ***   ***   محتسب حقیقی  ***  *** 

بهول دانا را احتساب بغداد دادند. بعد از مبالغه بسیار که قبول نمود. به بازار رفت و ساعتی بنشست و برگشت و ترک آن کار نمود. گفتند : چرا  چنین کردی؟ گفت : محتسب حقیقی را در بازار دیدم ، جمعی که از وی نترسند و ناراستی را ترک نکنند از من کجا ترسند و راستی کی شعار خود سازند؟ و نیز مرا در بازار دل احتسابی است که شغل آنم نگذارد که بدین توانم پرداخت. *5

                                                 شعــــــــر  :

              هست در بــــــازار، دایم محتسب                زو نتــــرسد از تــــو ترســد مکتسب

              کج ترازوهــا و دزد و مســـت پُر               در دل و در انـــدرونــــــــت هست پُر

              گر تو این اوباش را کردی به دار               محتسب می گــرد و دست از وی بدار

             ور نـــــداری شرم از یزدان پاک                 خود بکن خود را به دست خود هلاک. (12)

 

                                 ***   ***   قلم یا کلنگ   ***  *** 

گویند که یکی از وزیران ظالم به خانه یکی از ترکان بادیه نشین نزول کرد و به ظلم هر چه تمامتر از روی دفتر از ایشان  ما لوجهات مع شیء زاید تحصیل کرد. چون برخاست و راهی شد، قلمی از وی در آن خانه مانده بود. پس از ساعتی که صاحبخانه از آن واقف شد از بیم آن را بر داشت و از پی وی روان شد. چون نزدیک شد، فریاد برآورد که بایستید تا آنچه از شما مانده است به شما سپارم که تاب دعوی ندارم. چون قلم ندیده بود، نام وی نمی دانست. چون گفتندش که آن چیست؟ گفت : کلنگ. پرسیدند که چه اعتبار این را کلنگ گویی؟ گفت: از آنکه به یک اشاره خانه ها را از بیخ و بن برکند، و آنچه از این آید از هیچ تیشه و کلنگی نیاید، و همچنین آنچه ملاّها با دین کنند هیچ دیوی نکند. پس از آن، این ابیات برخواند:

                                    نظــــــــم :

عارفی از کوه به صحـرا گذشت                  دید عَـــزاریل به دامـــــان دشت

دل ز غــــــم وسوســــه پرداخته                   دیــــــده ز نیرنگْ تهـــی ساخته

گفت بــــدو عارف صحرا نورد                   از چه درین بادیه ای هرزه گرد

باز چرا مـــــــانده ای از کارگاه                   جای تـــــــو در مدرسه و خانقاه

پیشروی اهـــــــل خیـــانت تویی                   تفرقــه بخش صــف طاعت تویی

این قـَدَرت کنــدی الماس چیست                   خاطرت آسوده ز وسواس چیست

رهـــزن دوران به دل بــدسِگال                    طنز کنــــــان داد جـــــواب سوال

کـــــــز برکــــــات علمای زمان                  فــــــــارغم از کشمکش این و آن

حیله گری های فقیهـــــــان عهد                    داشت مرا بـــاز از آن جدّ و جهد

یک تن از این طایفـــۀ بوالهوس                   از پی گمراهـــــــی کونیـــــن بس. (14)

 

                                     ***   ***   گروکشی   ***  *** 

مشهور است که جهودی در خانه اش را بدزدیدند . رفت و در مسجدی را بیاورد و به جای آن آویخت. گفتند چرا چنین کردی؟ گفت: از اینکه صاحب این می داند که در مرا که برده است، بستاند و به من سپارد، یا به من نشانی دهد تا بستانم و در وی را باز دهم. ..... (26)*6

 

                                   ***   ***   مساله میراث  ***  *** 

گویند ابن سَمّاک واعظ صوفی و محقق و شیرین سخن بود و با علوم ظاهری سری نداشت. ملاّی منکری در میان مجلس به قصد امتحان پرسید که چه می گویی در این مساله میراث که شخصی مرده است و از وی چنین و چنان مال مانده است و فلان و فلان وارث مانده؟ این سَمّاک گفت: من واعظ جماعتی و مفتی طایفه ای ام که بعد از مردن از ایشان چیزی نمی ماند تا به مساله میراث احتیاج شود، بلکه دعوی مالکیت به اعتقاد ایشان فرعونیت است. (27)*7

 

                                 ***   ***   حصۀ  برادران دینی   ***  *** 

گدای مُبْرِمی امیری را گفت که به مقتضای آیه کریمه انما المومنون اخوه، یعنی مومنان برادران یکدیگرند، مرا در مال تو حصه ای هست. امیر گفت: یک دینارش دادند. گدا گفت: ای امیر، این چیست، امیر گفت: ای درویش، تنها تو برادر من نه ای بلکه همه مومنان عالم برادران منند؛ پس اگر مال مرا به همه ایشان قسمت نمایند به تو زیاده از این نرسد.(30)*8

 

                               ***   ***   افراط  و تفریط قاضی  ***  *** 

مجذوبی *9 را گذر به محکمۀ قاضی افتاد. قاضی از زر قضا و دخل محکمه جزوی فرستاد تا گوشت خریدند و آوردند . قاضی برخاست و به وسواس تمام آن گوشت را به آب کشید و مجذوب به نزد وی شد و گفت: اگر این وسواس را در وقت قیمت این گوشت مرعی داری، از این بهتر خواهد بود. چرا چندانکه در این افراط می کنی در آن تفریط می نمایی، و حال آنکه بدین مأموری و از آن مُنْهیّ. (31)

 

                                   ***   ***   داعیه سرقت   ***  *** 

گویند عارف بَسطامی – علیه الرحمة – را گربه سفیدی بودی که هرگز ادای ناشایسته نکردی و دزدی ننمودی. اتفاقاً روزی از تنگی روزی و بر بچّه دلسوزی ، مرتکب دزدی شد و خیانت نمود و پارچۀ گوشتی در ربود. قصد آزارش کردند، خود را به زغالدان انداخت. وقتی دیگر که پیش شیخ آمد، ترسان و لرزان و سیاه روی و پژمرده ، شیخ از سبب آن پرسید. از آن قصّه اش خبر دادند. رو بدان گربه کرد و گفت: این چه ادای زشت است که کرده ای و این چه بلاست که بر سر خود آورده ای؟ چون است که تا امروز از تو چنین ادایی صادر نشده بود که امروز؟ گربه این بشنید، برفت و بچّه به دهن گرفته باز آورد و بر کنار بایزید نهاد و به سر اشاره بدان کرد، یعنی اینم فرمود که آن کردم.(32)*10

                                                  شعر (از گلستان سعدی):

              ای گرفتــــــار پای بنــــــد عیال                         هرگز آسودگـــــــی مبند خیال

              غم فرزند و نان و جامه و قوت                          بازت آرد ز سیر در ملکوت

              همه روز اتفــــــــــاق می سازم                          که به شب بــــا خدای پردازم

              شب چــــو عقــــد نماز در بندم                          چه خورد بامـــــــــداد فرزندم

 

شیخ گزین *11– بهاء الملّه والدّین – می گوید:   نظم :

             هســـــت ایمـــان تـــــــو کوه بوقبیس                   بر سرش داخل نگردد لا و لَیْس *12

             می نیابــــــــد اختــــــلال از هیچ چیز                   چون وضوی محکم بی بی تمیز

                                                      حکایت:

             بـود در شهـــــر هَـــــری بیـــوه زنی                   کهنه رندی، حیله سازی، پــــر فنی

             نـــــام او بـــی بـــی تمیــــــــز خالدار                  در نمــــازش بــود رغبت بیشمــــار

             با وضوی صبح خفتن مـــــــی گذارد                    نامـرادان را ولـــــــی دادی مــــراد

             کـــــــم شدی خالــــی دواتـــش از قلم                   بـــر مراد هر کســــــی می زد رقم

             در مهـــــم سازی اوبـــــــاش و رُنود                  دایماً طاحونـــــــــه اش در گرد بود*13

             از تــــــه هر کس که برجَستی به ناز                    می شدی فـــــــی الحال مشغول نماز

             گفت با او رندکــــــــی کای نیک زن                    حیرتـــــــی دارم از این کـار تو من

             زین جنابت های پی در پی که هست                     هیچ ناید در وضـــــــوی تو شکست

             نیت و آداب ایـــــن محکـــــــــم وضو                  یکـــــــره از روی کـــــرم با من بگو

             این وضو از سنگ و رو قایمتر است                این وضو نبود ســــــد اسکندر است.*14

 

                                ***   ***   علت دشمنی با نیکان  ***  *** 

سالکی می گفت که یک وقتی، در اوان غفلت و زمان جاهلیّت ، به انواع معاصی و اقسام مناهی آلوده بودم ، و از هیچ فعل قبیحی و عمل شنیعی اجتناب و احتراز نمی نمودم، و به حَسَب حقیقت از جمیع مذاهب و ملل و ادیان خارج بودم، و هیچ کس را با من کاری نبود، و به بی دینی متـّهم کسی نساختی، و به تشخیص وضع و تجسس حال من نپرداختی.  اکنون که از محبّت دنیا و پیروی هوا و خواهش لذات و شهوات تمامی درگذشتم، و بر عمرِ در معصیت تلف کرده تاسف می خورم، و نام نیک و بد را جز به نیکی نمی برم ، و با کسی کاری ندارم، و همه کس را ولیّ و عارف می خواهم، با همه مهربانم و با نفس خود دشمن، عوام انام زبان غیبت و تهمت در حق من دراز کرده اند: گاه به شیّادی و سالوسی و گاه به تسنّن و الحاد موصوف و منسوب می سازند. ندانم که این چه حکمت است. دانایی چون از وی این بشنید، گفت : وجه این ظاهر و دلیل این اظهر من الشمس است؛ زیرا که در آن زمان از ایشان بودی و کسی اَبنای جنس خود را مذمّت نکند و بد نگوید؛ آن وقت مرید شیطان و بنده نفس امّاره بودی همچون ایشان، الحال که از بندگی نفس بگذشتی شیطان پیروان و مریدان خود را به جان تو حوالت کند تا آنکه هرچه توانند با تو بکنند .

                                               شعر :

           چه موی روبّه و چه ناف آهو                بلا جان ما این دانش ماست (39 و 40)

 

                                     ***   ***   لقمۀ شبهه  ***  *** 

برای واعظ شهری، حَسَب الْحُکم حاکم عرفی، دایرۀ مدد معاش کشیدند. چون نوبت دادن به آهنگری رسید، آن تاوان نتوانست کشید. عوانِ بی ایمانش به ضَرب چوبدست به قرض و وامش انداخت. اتفاقاً روزی آن واعظ را عمامۀ عُجب بر سر و جبّۀ ریا در بر و کمند تسبیح در دست، از در دکّان آن آهنگر مظلوم گذشتی. آن بیچاره از وی سٶال کرد که در این مسأله چه گویی که هر گاه ریزۀ نانی یا ریشۀ گوشتی در میان دندان ها مانده باشد، فروبرد آن حلال است یا نه؟ واعظ گفت: با خلال بیرون آرند، حرام است؛ و اگر با زبان بیرون آرند حلال. آهنگر گفت: هرگاه طعام حلال از میان دندان به وساطت خلال بیرون آید بر تو حرام گردد و مال دیگری که به ضرب چوب و چماق از میان جان بیرون آید تو را چه گونه حلال شود؟

                                               حافظ:

 واعظ شهر بین که چون لقمۀ شبهه می خورد          پاردمش دراز باد آن حیوان خوش علف.

پس آن واعظ نادان از استماع آن سخنان گریان و نالان شد و حِلّیت طلبید.

                                             نظم :

        می خوری گاه گـَزَر  گاه صفی                    گاو و خر نیست بدین خوش علفی. *15

ندانسته ای که وعظ و نصیحتْ کردارِ با گفتار بوَد نه گفتار بی کردار؟

                                             شعر:

        عمّامــــۀ واعظـــــان احمــــق                    بــــر سر بنهی ز جهل مطلق

         بــــر سطح بلنــــــد منبر پست                  رخت افکنی از هوا شده مست

        احمد چو تو رفت راست برگو                   بــــر منبـر وعظ ای سیه رو؟ (58 و 59)

 

                                   ***   ***   مردود الطّرفین  ***  *** 

روزی از درویشی، که به علوم ظاهر آراسته بود و به موعظۀ غافلان و نصیحت سالکان بپرداخته، پرسیدند که چونی؟ گفت: ملایانم صوفی انگارند و دشمن دارند، و صوفیانم ملا پندارند و بی درد شمارند، و مردود الطّرفین چگونه باشد.

                                 (((((((((((((((((((((((((((())))))))))))))))))))))))

 پا نوشت ها :

1 -  برای خواندن زندگی نامه و آثار استاد احمد مجاهد اینجا (پایگاه اطلاعات نشریات ایران) کلیک فرمایید

2 - ر. ش. به :  سخنوران آذربایجان، ج. 2، عزیز دولت آبادی، ، دانشکده ادبیات و علوم انسانی تبریز، تبریز، فروردین  1355 -  ص 816 به بعد و نیز تذکره شعرای آذربایجان،ج 4، محمد دیهیم، بی جا، چاپ اول، اسفند 1369 – ص 10 به بعد

3-  مثلی تازی معادل :        کبوتر با کبوتر باز با باز  /  کند همجنس با همجنس پرواز

4 - این حکایت به صورتی دیگر در رساله دلگشای عبید زاکانی (ص 119) آمده است.

5- این حکایت به نوعی در کتاب تمثیل و مثل " 2/175" آمده است .

6 - این حکایت در رساله دلگشای عبید زاکانی (ص 108) نیز دیده می شود. در آن، به جای "جهود" ، "حَجیٰ " آمده که به معنی عاقل و هوشمند و داناست، و در بعضی مصادر"جُحیٰ " آمده  که به معنی پرفسوس و مسخره است. و همین حکایت در کتاب ملانصرالدین، ص 29 نیز آمده است.

7 - ابوالعبّاس محمّد بن صبیح کوفی قاضی، از زهّاد و وعّاظ معاصر هارون الرّشید و از مشاهیر قضات و محدّثین و صاحب کلمات قصار و اقوال حکیمانه است، معاصر معروف کرخی و سفیان ثوری و از مشایخ روایت احمد بن حنبل است. وفات وی به سال 183 ھ. اتفاق افتاد. حکایتی که در متن آمده، در کتاب اخبار الاذکیاء (ص127) بدین صورت دیده می شود: " کان ابوالحسن بن السماک یتکلم علی الناس بجامع المدینه و کان لایحسن من العلوم شیئاً الا ماشاالله و کان مطبوعاً یتکلم علی مذهب الصوفیه. فکتبت الیه رقعه: مایقول الساده الفقهاء فی رجل مات و خلف کذا و کذا؟ ففتحها فتاملها. فقرا: ما تقول الساده الفقهاء فی رجل مات؟ فلما راها فی الفرائض رماها من یده و قال انا اتکلم علی مذاهب قوم اذا ما توالم یخلفوا شیئاً . فعجب الحاضرون من حده خاطره."  و همچنین، رک: کشکول شیخ بهائی، 2/318 (چاپ 1378).

8 - مأخذ این حکایت، بنا بر روایت راغب در محاضرات الادباء (1/366-367) چنین است:

" تعرض رجل لهشام وادعی انه اخوه. فساله من این ذلک ؟ قال من آدم. فامر بان یعطی درهما. فقال لایعطی مثلک درهما. فقال لو قسمت ما فی بیت المال علی القرابه التی ادعیتها لم ینلک الا دون ذلک. "

و همین داستان در لطائف (ص 345)  بدین گونه دیده می شود:

"درویشی نزد خواجه ای بخیل رفت و گفت: پدر من و تو آدم است و مادر ما حوا، پس ما برادران باشیم و تو را این همه مال است، می خواهم که مرا قسمت برادرانه بدهی. خواجه غلام را گفت یک فلوس سیاه به وی ده. گفت: ای خواجه، چرا در قسمت سَویّت رعایت نمی کنی؟ گفت: خاموش باش که اگر برادران دیگر خبر یابند این قدر نیز به تو نمی رسد."

9 - مجذوب کسی است که او را خدای تعالی برای خود برگزیده و پاک گردانیده باشد واو بدون رنج و جهد و کوشش به تمام مقامات و مراتب عالیه برسد. (فرهنگ لغات و اصطلاحات و تعبیرات عرفانی، به نقل از دستور العلماء3/217). چون یکی را از آدمیان جذبۀ حق در رسد و آن کس در دوستی  خدای به مرتبه عشق رسد، بیشتر آن باشد که از آن حال باز نیاید و در همان مرتبه عشق زندگانی کند، و در همان مرتبۀ از این عالم برود. این چنین کس را مجذوب گویند. (شرح اشعة اللمعات، ص 143)

10- این حکایت در دو مأخذ به نام دو بزرگ نقل گردیده است:

الف - در کتاب حالات و سخنان شیخ ابوسعید ابوالخیر (ص 133)  با اختلاف اندک به نام ابوسعید آمده است.

ب - عطار نیشابوری در الهی نامه (ص 49)، آن را به نام شیخ گورکانی، به نظم آورده است. برای خواندن مثنوی مزبور اینجا " سایت گنجور" کلیک فرمایید

11 - منظور شیخ بهاءالدین عاملی دانشمند معروف زمان شاه عباس بزرگ است.

12 - "بوقبیس" نام کوهی مشرف بر مکه از جانب غربی می باشد و "لا و لَیْس" به معنای "نه و نیست" است.

13 - طاحونه ، آسیاب؛ در اینجا منظور چیز دیگری است.

14 - ابیات آمده از شیخ بهائی است که در کلیات او(نان و حلوا- ص 15) آمده است.

15 - بیت از جامی است که در لغت نامه (ذیل  "صفی) به صورت زیر آمده است:

              بخوری خواه کدر خواه صفی                   گاو و خر نیست بدین خوش علفی.


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در دوشنبه 19 مهر1389 ساعت | لینک ثابت |

دیوان بلخ 3 - کنکاش ضرب المثل

 

 دیوان بلخ 3

     کنکاش ضرب المثل "دیوان بلخ"

            نوشته ی محمد مهدی حسنی

 

 الف – جای کاربرد و معنای مثل:

این مثل سایر(روان) در گفتگو های مردم،  به گونه های مختلف شنیده می شود: "صد رحمت به دیوان بلخ"،  "دیوان بلخ است" ، "حکم قاضی بلخ است" ، " مگر دیوان بلخ است" ، ، "آفرین باد بر دیوان بلخ" ، "آفرین صد بار بر دیوان بلخ". (1) سوای آن،  نزدیک به هزار سال است که حکایات و روایت ها و داستان های مختلف شیرین و خواندنی و بازگفتنی از بی دادگریها و آرای بیخردانه و ستمگرانه دیوان بلخ بر زبان مردم جاری است، هرچند در ادب رسمی کهن و یافته های تاریخی به مفهومی روشن از آن بر نمی خوریم ولی در فرهنگ فولکلور همواره مورد استناد و اشاره بوده و هست

شادروان استاد دهخدا در لغت نامه،  ذیل ديوان بلخ -  که خود در ادب رسمی و به روایت استاد ابوالفضل بیهقی، نشان ننگ داستان غم انگیز  بر دار کردن حسنک وزیر  را بر جبین دارد -  آورده: "گويند در شهر بلخ قاضيان احکام نادرستي صادر مي کردند بي گناهان را بزهکار و گناه کاران را معصوم جلوه مي دادند از اين رو ديوان بلخ مثل هر دادگاه و محکمه اي شده است که احکام آن برخلاف حق باشد. هم او در امثال و در معنای مثل گوید: یعنی " در اینجا قانون و عدالتی برای رسیدگی به مظالم نیست " (2)

شادروان استاد احمد بهمنیار جای کاربرد این مثل را در باره ی  اداره، محکمه و یا مملکتی داند که در آنجا از حساب و قانون خبری نباشد و احکام بر خلاف حق و عدالت صادر می شود و مآخذ این مثل را افسانه هایی  می داند که از دیوان بلخ ، معروف شده است. (3)

همچنین مهدي پرتوي  در ذیل دیوان بلخ گوید: "قضاوت و داوری باید مبتنی بر اصول عدالت و رعایت کمال بی نظری باشد. اگر به ترازوی عدالت که در سالن دادگاه جنایی کاخ دادگستری تهران نصب است نگاه کنیم ملاحظه می شود که نگهدارنده ی شاهین این ترازو دارای چشمانی اعمی و نابیناست. در واقع این معنی افاده می شود که عدالت کور است و در مقام قضا تنها نور حقیقت به آن روشنی می بخشد. بدیهی است اگر جز این باشد یعنی چشم قاضی به دوستان و بستگان افتد و گوش قاضی هر ندایی را پذیرا شود آن چنان دیوان و دارالقضا سالبه به انتفای موضوع خواهد بود و آن را به "دیوان بلخ" تشبیه و تمثیل می کنند." (4)

زنده یاد شاملو در کتاب کوچه گوید: " کنایه از هر محضر یا مرجعی است که قضاوتش از روی منطق و عقل و در نتیجه بر اساس حق و عدالت نباشد." (5)

دکتر حسن ذوالفقاری گوید: "هر قاضی که به ناحق حکم صادر نماید گویند: حکمش مانند حکم قاضی دیوان بلخ است و نیز دادگاهی که بر خلاف عدل و انصاف رای دهد آن را به "دیوان بلخ" تشبیه نمایند. سپس چهار نمونه داوری از قضاوت های دیوان بلخ را، به نقل از داستان های امثال شادروان امیر قلی امینی می آورد. (6)

ب -  ریشه ی تاریخی ضرب المثل "دیوان بلخ"

شهر باستانی و  به نام  بلخ،  ملقّب به "بامی"  در سرزمین باختران،  در چهل و شش میلی آمودریا، و پیش تر از مهمترین شهرهای خراسان بزرگ بوده و امروز جزو کشور افغانستان است. این شهر زمانی شایان ترین  کانون پیروان بودا و زردشت به شمار می آمد و خاک آن  پاک و گرامی تلقی می شد. نوبهار (پرستشگاه بوداییان) آن زبانزد بود و این که  آتشکده مشهورش را لهراسب و گشتاسب پی افکنده اند. چنانکه استاد دقیقی توسی در گرشاسب نامه سروده است :

چو گشتاسب را داد لهراسب تخت                        فرود آمد از تخت بر بست رخت

به بلخ گــــــزین شد در آن نوبهار                        که یزدان پرستــــــان آن روزگار

مر آن خانه را داشتنــــــدی چنان                        که مر مکّه را تازیـــان این زمان

پس از پیدایش دین اسلام ، پیشرفت شهر بلخ همچنان به پا بود، چنان که در این دوران،  به "قبة الاسلام" و "ام البلدان" و "دارالملک" نامداری یافت. از بلخ و آبادی های اطرافش،  مردان نامی چون "مولوی"، "ابوشکور"، "شهید بلخی"، "قاضی حمیدالدین،  صاحب مقامات حمیدی"، "ابوعلی سینا"، "ناصر خسرو قبادیانی"، عنصری، خاندان برامکه، و صدها شاعر و عارف و دانشمند دیگر برخاسته اند. و چنان شهری که روزی و روزگاری جز از مردم میانه،  پنجاه هزار کس از بزرگان دانش در آن می زیسته اند  و بسیاری مردم آن، به اندازه ای بوده که  به نقل از صاحب روضة الصفا (ج5، ص108) هزار و دویست گرمابه کدخدا پسند و به همین اندازه جایگاه نماز آدینه داشته است، اکنون روستایی دور از علم و فرهنگ و آبادی بوده و تنها توصیفات ابن فقیه و استخری و ابن حوقل و دیگران از آن به جا مانده است.  ویرانی ونفس های کشیدن های پایانی این شهر باستانی را،  باید متوجه ی روح خون خواری و کشورگشایی مغولان و خوی سفاکی و ددمنشی تیمور لنگ دانست. گویند چون لشکر مغول آهنگ شهر بلخ کرد، بزرگان شهر با پیشکش های فراوان به پیشواز شتافتند، ولی چون آن روزها جلال الدین خوارزمشاه در غزنین لشکری پر خشم و کین گرد آورده بود و سر جنگ با مغولان را داشت، آمادگی بلخیان برای بردگی و فرمانبرداری سودی نبخشید و هر که آن در شهر ماند از دم تیغ گذارنیده شد. (7)

نمی دانیم  با وجود این همه بزرگان دانش و هنری و آبادانی ها که درین شهر بوده،  در کدامین  روزگار،  اوباش شهر و داوران دیوان و کلانتران  کوی و برزن های  دست به تباهی و ستم کاری  گشودند و چه ها کردند که بلخ را بدنام کردند چنانکه ناصر خسرو گفته است :

             در بلخ ایمنند زهر شری                           می خوار و دزد و لوطی و زن باره

و خاقانی شیروانی در چکامه ای برای جمال الدین اصفهانی،  گوید:

           این مگر آن حکم باژگونه بلخ است                 آری بلخ است روستـــــای سپاهان

و انوری ابیوردی  سروده است :

       بلخ شهریست در آکنده به اوباش و  رنود         در همه شهر و نواحیش یکی بخرد نیست (8)

از این ها آشکار می شود که زمانی  دیوان بلخ،  کانون ستم و بیداد و فرمان های ناروا بوده که آوازه اش به هر گوشه ای رفته و داستان های فراوان از آن بر جای مانده است. (9)

ناصر خسرو در قصیده ای که رنگ نفثه المصدور دارد، گوید :

              حکمت را خانه بود بلخ و کنون                      خانه اش ویران و بخت وارون شد.

یافته های تاریخی و تجارب اجتماعی،  نشان می دهد  كه اگر فراوانی و آسايش همراه با تلاش و کوشش و میل به تعالی نباشد، آحاد مردم به سوي تن پروري و تن آسایي گرايش یافته  و هرآینه تباهی های اخلاقي و اجتماعي كه بایسته ی نوشخواري و خوشگذرانی صرف  است در روح و جان آن گروه رخنه و پیشرفت مي كند. و شاید همین رویّه،  بلخ سرافراز را، بلخ بدنام کرده است. (10)

شادروان عباس اقبال، به استناد بیت بالا از خاقانی و مثل سایر:

             گنه کرد در بلخ آهنگری                  به ششتر  زنی گردن مسگری

گمان دارد که داستان داوری بلخ و دیوان آن،  دست کم  پیش از میانه ی سده ششم هجری در میان مردم ایران زبانزد بوده است. وی با توجه به  این عبارت از رویه ی 72 داستان های دیوان بلخ که به دست زنده یاد صبحی گردآوری شده، و قاضی بلخ در بطن یکی از این داستان ها گوید: "هیچکس زورش به من نمی رسد ولو امیر غزنوی باشد" نتیجه می گیرد که قاضی سرشناس بلخ، هم زمان با غزنویان به ویژه امرای توانای آن سلسله مانند سبکتکین و پسرش محمود بوده و اگر این یافته، درست باشد، جناب قاضی بلخ ما، باید پیوسته با روزگاری باشد که بلخ را غزنویان در دست داشته اند . یعنی در مرز سال های 385 ( سالی که سبکتکین بر بلخ فیروزی یافت و آنجا می زیست)  تا 439 (که سلاجقه بلخ  را از دست غزنویان بیرون کردند).  از این رو ریشه و بن داستان دیوان بلخ زندگانیی نزدیک به هزار سال دارد

شادروان اقبال به ویژه از کاربرد کلمه "امیر" به جای "سلطان"  بهره می گیرد که آگهی های دیوان بلخ در اوان خیزش غزنویان و  نه دوره های پسین رخ داده است، چنانکه اگر مراد شاهان دیگری مانند سلجوقیان بودند -  که گذشته از بلخ بر سراسر خراسان و ایران و ماوراء النهر و عراق و شام و الجزیره زورمندی داشتند –  دلیلی نداشت که قاضی بلخ از امیر غزنوی یاد کند و او را نمونه ی پر و رسای زور و توانایی بشمارد .

همچنین وی معتقد است اعلام تاریخی و جغرافیایی که در داستان ها آمده، مانند "کوی نوبهاران" و "دروازه بلخ"  و "دروازه طیفور" و "دروازه مهرک" و اسامی :  "ابوالقاسم غلجه" (غلجه همان غرجه  است که در اینجا به معنی متولد غرجستان قسمت کوهستانی شمال هرات و مجاور ولایت بلخ است)، رجبک، شهر آشوب، زیتون، جافور، پگاه، آذرخش و میکال همه بیانگر کهن بودن این داستان ها است

گویا این افسانه و سرگذشت ها، مانند  سایر داستان های عامیانه که سینه  به سینه گفته شده، در درازنای عمر خود،  دیگرگونی های فراوان یافته، با زندگی زمان گفت شان،  سنجیده و راست آمده است، کم  و یا افزون شده و هر بار که  به دست نویسندگان رسیده،  جامه های رنگین پوشیده است (11) . از این رو  دانسته می شود که ساکنان بلخ سده چهارم و پنجم هجري، وضعي  نابهنجار و باورنکردنی داشته و کارگزاران و سرپرستان  دادگستری و ساماندهان  شهر، از حاكم گرفته تا سالار شهر و ميرشب و كلانتر و محتسب و شحنه و حتي پیشکار ديوان قضا، كه بايد پاسدار نظم و قانون،  و پشتیبان  حقوق و آبرو و دارایی ها وناموس و رازآگاه مردم باشند، گمراه و زیاده خواه و بیدادگر بوده اند.

در باره اینکه این قاضی چه کسی بوده، ما در سرچشمه ها و کتاب های تاریخی، به آگاهی هایی درخور برنمی خوریم،  همین اندازه می دانیم که برخی، این مرد پلید و زشت کار و افزون خواه را  به دلیل بردن نامشان در برخی روایت ها، به نام "ابوالقاسم غلجه صدر"  و یا  "ابوعبدالله احمد حنفي"  می شناسند.  (12)

چنانکه ابوالقاسم پاینده در کتاب "در سینمای زندگی" ، با ارائه طنز زیبایی، و با دستآویزی به  قیاس و استحسان و تخمین،  و از روی شهود باطنی، نام قاضی دیوان بلخ  را ابو عبدالله احمد حنفی دانسته و نتیجه می گیرد: " بنابراین مسلم است که نام قاضی معروف بلخ احمد بوده است و افتخار این کشف بزرگ خاص من است که بعد از چند قرن حیرت و ظلال مورخان، بالاخره نام این مرد بزرگ را از میان ظنیات و اوهام بیرون کشیده به مرحله قطعیت تاریخی رسانیدم" (13)

ج – بازتاب  مثل دیوان بلخ در ادب رسمی:

چون جایگاه و بیخ داستان های دیوان بلخ،  ادبیات توده و فولکلور است،  سوای گزارش های همسان که به نام دیگران و نه قاضی بلخ در برخی نبشته های داستانی و لطایف فارسی آمده و همچنین اشاره های غیرمستقیم در شعرهای یاد شده ی بالا، در کتاب های ادبی گذشته خبری از دیوان بلخ نمی یابیم. لیکن در منابع و کتب زیر به این دیوان اشارت دارند:   

1 -  دیربازترین کتاب که چشمزدی به دیوان بلخ نموده؛ کتاب جامع التمثیل، تألیف محمد علی حبله رودی ، ادیب ناشناس قرن یازدهم هجری است که بر هزار و صد مثل و کنایه و برخی حکایات مربوط به آنها مشتمل است و همواره مورد اقبال توده ها بوده است. چنانکه در همین کتاب، نویسنده در زیر مثل : "ریش دراز و سر کوچک نشان احمقی است" داستانی از قاضی بلخ نقل می کند.

2 - میرزا آقا خان کرمانی در رساله سه مکتوب، از زبان دو شخصیت خود (سوسمارالدوله  خطاب به کلانتر)  با اشاره به مثل و روایتی از دیوان بلخ، چنین از اوضاع دادگستری دوران ناصری انتقاد می کند:

" شنیده بودیم حاکم بلخ مقصری را محض سیاست امر داد که میخی به "ک ون ش" بتپانند، بدو گفتند که این میخ به فلانش نمی رود، گفت در شهر بگردید هر که را دیدید که این میخ به فلانش می رود، بدو بتپانید  ولی در اینجا پدر قانون بلخ را از تو می  شنوم:

               گنه کرد دربلخ آهنگری                     به شوشترزدند گردن مسگری" (14)

3 – ملک الشعرای بهار،  بزرگ مرد ادب فارسی، در بیت پایانی مثنوی زیبای "حکایت مرغ پیر که به دام افتد" که داستان قاضیی است که به نفع رعیت و به زیان بزرگی سند می دهد، لیکن شخص قاضی مغضوب امیر و بر کنار می شود، گوید:

                    حق همین است اگرچه باشد تلخ              به شقاوت کشد قضاوت بلخ

4 - سال ها پیش شادروان فضل الله صبحی مهتدی گزارش های گوناگون و "داستان های دیوان بلخ" را به همین نام،  درکتابی گردآورده  و با دیباپه ای ارزشمند استاد عباس اقبال انتشار داده است و تصویر پشت جلد آن، نوشته ی ما را آذین داده است.

5 -  در مجموعه داستانی "مرده کشان جوزان"  (که چاپ نخست آن به نام "در سینمای زندگی" انتشار یافته و پیش تر بدان اشاره شد) و از نوشته های ماندگار ابوالقاسم پاینده است،  نهمین افسانه،  ویژه ی داستانی از آرای "قاضی بلخ" است که در شکن های آن،  چندین گزارش از شاهکارهای قاضی بلخ با نثری زیبا و شیوا بیان شده است و یکی از آنها ، همین گزارشی است که با دیگرگونی هایی در تعزیه دیوان بلخ افراشته آمده است. (15)

6 - بهرام بیضایی، کارگردان سینما و تئاتر، نمایش‌ و فیلم نامه نویس نامور ایرانی، که به گفتار خودش از تاریخ بیزار است لیکن در جستجوی ریشه های دشواری های امروزین گاهی به سراغ تاریخ می رود و چند نمایش نامه تاریخی نیز دارد،  از جمله به سراغ روایت داستانی دیوان بلخ رفته و نمایشنامه‌ "دیوان بلخ"  را در کارنامه خود دارد که در سال ۱۳۴۷  منتشر شده است.  او همان کار ابوالقاسم پاینده در داستان سرایی را، در کار نمایشنامه نویسی کرده است چنانکه در تلاش برای کاربرد زبانزدهای امروزین در دیوان بلخ، گزمه ای به بزرگ خود می گوید : "چشم  سرکار!" (16)

در پایان، یادآوری این نکته،  شایسته است که شادروان استاد مجتبی مینوی در کتاب پانزده گفتار خود، طی نبشته ای گسترده، گزارش شرقی دیوان بلخ (قاضی حمص) را دست مایه و  بُن نمایش "تاجر ونیزی"  اثر ماندگار و جهانی ویلیام شکسپیر می داند، و تولستوی هم در داستانی کوتاه گزارشی از آن را آورده است. (17)

د - مثل های پیوسته  و برابر آن :

1 - "خر من از كرّگي دم نداشت"

از زمره داستان هایی که از دیوان بلخ نقل شده، روایت های مشهور و مختلف  مربوط به این ضرب المثل است. مهدي پرتوي  در باره  آن  گوید:  " اين مثل در مورد كسي به كار مي رود كه از كيفيّت قضاوت و داوري نوميد شود و حكم محكمه را بر مجراي عدالت و بي نظري نبيند. در واقع چون محكمه را به مثابه "ديوان بلخ"  ملاحظه مي كند از طرح دعوي منصرف شده به ذكر ضرب المثل بالا متبادر مي شود. اين تدريجاً عموميت پيدا كرد و درحال حاضر بطور كلي هر گاه كسي از تصميم و نيّت خويش منصرف شده باشد به آن تمسك و تمثل مي جويد".  وی معتقد است که قدر مسلم واقعة مربوط به آن حقيقت تاريخي دارد و در عصر سلطان محمود غزنوي اتفاق افتاده است لیکن بعدها شاخ وبرگش داده اند، (18)

شادروان انجوی هم، پس از آوردن روایت گوناگون داستانی این ضرب المثل گوید: "این قصه ها در بعضی از موارد با قصه معروف دیوان بلخ شباهت ها و هم رنگی هائی دارد" (19)

2 - گنه (خطا) کرد در بلخ آهنگری                     به شوشتر زدند (زنی) گردن مسگری (دیگری)

به عقیده استاد دهخدا، گمان می رود که این بیت از اندیشه ی حکیم توس استاد فردوسی باشد، که گوید:

بود داوری مان چو حکم ســدوم                همانا شینــــدستی آن حکم شوم

که در شهر خائن شد آهنگری                   بزد قهرمان گردن دیگــــــری (فردوسی)

 اگر نظر استاد دهخدا در باره ریشه این بیت درست باشد، و همچنین بیت المثل را تلخیصی از یکی از گزارش های دیوان بلخ بدانیم که ارتباطی با شهر باستانی شوشتر ندارد،  شاید صورت درست این مثل در ابتدا،  نشتر به جای ششتر (شوشتر) باشد ، به ویژه اینکه در ادب فارسی، نشتر زدن و نشترزنی، کنایه از ظلم و ستم کردن و آزار دادن است. چنانکه امیرخسرو دهلوی گوید:

             عوان چون ز شه عامل برزن است                 فغان نی،  ز نشتر، نشترزن است

زنده یاد احمد شاملو در کتاب کوچه، این شعر را معادل مثل دیوان (دادگاه) بلخ می داند و سایر معادلات رایج این ضرب المثل، به گفته وی  بدین نمط است:

ü     خر خرابی می کند، گوش گاو را می برند (خره خرابی می کنه از چشم گاو می بینند)

ü     شاه خانم می زاید، ماه خانم دردش را می کشد

ü     بچه خودش را می زند که چشم همسایه بترسد

ü     گنه کنند گاوان، کدخدا دهد تاوان

ü     حکیم باشی را دراز کردن،

ü     ببخشید چوب شما را خیاط خورد

ü     زورش به خر نمی رسد پالانش را بر می دارد (می زند).

ü     از هر طرف که رنجه شوی ، کشتنی منم

ü     سوخت  بم روی نرماشیر است (20)

3 – حکم سدوم :

در افسانه ها و مثل های جاری، چند شهر دیگر نیز جایگاهی مانند بلخ دارد و داوری داورانش چون دیوان بلخ دانسته شده  و برخی  گزارش های دیوان بلخ، به نام این شهرها آمده است. یکی از این شهرها، سدوم (به فتحه یا ضمه حرف نخست) است.

شادروان دهخدا مانند زنده یاد شاملو، ضرب المثل"دیوان بلخ است"  را معادل مثل "حکم سدوم"می داند و دو بیت شعر زیر را نقل می کند:

      با خود اندیشه کرد حاکم شوم                        که کنم حکم زن چو حکم سدوم  (سنایی)

آن روز هیچ حکم نباشد مگر به عدل              ایزد سدوم را نشسته به حاکمی  (ناصر خسرو) (21)

همچنین دکتر شکور زاده، علاوه بر آن، دیگر معادل این مثل سائر را:  "هر کی هر کی است" می داند. (22)

استاد بدیع الزمان فروزانفر گوید: "سدوم به دال مهمله یا ذال معجمه اسم شهر یا قاضی شهر لوط است که به ناشایست حکم داد". (23) واستاد دهخدا  در پاورقی امثال و حکم، سدوم را یکی از چهار شهر لوط دانسته است. بر اساس یافته ها،  سدوم از شهرهای دشت اردن بوده که در عهد لوط و ابراهیم نبی،  ویران و تباه گردیده و امروز از این شهر نشانه ای بر جای نیست.  و به قول یهود، آب بحرالمیت آنها را پوشیده است (سفر تکوین، باب 13 و 18 و 19).  در تورات (سفر اشعیای نبی، باب اول) ، فرمانداران و داوران سدوم به بیدادگری شناسایی (24) و  سرگذشتی دور و دراز،  از مردمان بدخوی و بدرفتار آن آورده شده است، بر این اساس، چون آنان میهمانان حضرت لوط (ع) را آزار می دادند،  خشم خداوند  بر آنها شعله ور شده  و شهر و مردم آن،  در آتش می سوزد، در حالی که رهایی یافتگان این رخداد،  تنها حضرت لوط (ع) و دو دخترش بوده اند. (25)

زنده یاد صبحی بدون اینکه منبع اعلام خود را ذکر کند، آورده:  برخی گویند سدوم،  داوری خانه ی بهرام گور بوده است و وی  در آن دیوان می نشسته و نخستین کسی که پیش چشم او آمده،  محکم به مرگ  می شد. نقل کرده اند که روزی در همین هیات،  مردی تازی بر او وارد می شود و بهرام گور، مانند همیشه فرمان مرگ وی را می دهد. مرد گوید: "چه کرده ام که می خواهی مرا بکشی؟"  بهرام می گوید : " دیدارت برای من خجسته نیست از این رو ترا می کشم."  تازی بی درنگ جواب می دهد: "دیدار تو برای من ناخجسته است که با مرگ روبرو می شوم نه دیدار من!" بهرام گفته ی او را پسندیده،  و دست از این کار می کشد. (26)

در امثال و اشعار عرب، اشارت بسیار بدین مثل شده است:  "اجور من قاضی سدوم" ، و"اجور من حکم سدوم" و" اجور فی الحکومه من سدوم" .   چنانکه از مصراع اخیر بر می آید و همچنین در برخی منابع مانند تواریخ یعقوبی، مسعودی و میدانی، آمده، برخی گمان کرده اند سدوم اسم یک قاضی ستمگر بوده است. (27)

به نقل از ثعالبی در ثمارالقلوب (ص 65)، ابواللّفت در باره موسی بن خلف گوید :

ما قضی مثل ما به النّذل یقضی               فی جمیع الامور قطّ سدوم

یعنی: داوری هایی که این فرومایه ناکس در کارها و پیش آمدها می کند، مانند آن را هرگز کسی جز سدوم نکرده است(28)

در شعر و نثر فارسی هم،  گاهی سدوم به معنی نام شهر و یا نام قاضی بکار رفته و یا چنان استعمال شده است که گمان می رود، شامل هر دو وجه هست (29).

ناصرخسرو در قصیده ای به مطلع:

ای آدمی به صورت و بی‌هیچ مردمی                            چونی به فعل دیو چو فرزند آدمی؟

گوید:

آن روز هیچ حکم نباشد مگر به عدل                     ایزد سدوم را نسپرده است حاکمی

گمراه گشته‌ای ز پس رهبران کور                      گم نیست راه راست ولیکن تو خود گمی

همچنین هم او در قصیده ای به مطلع :

 بر تو این خوردن و این رفتن و این خفتن و خاست

نیک بنگر که، که افگند، وز این کار چه خواست

گوید:

چون بود عدل بر آنک او نکند جرم، عذاب؟     زی من این هیچ روا نیست اگر زی تو رواست

حاکم روزی قضای تو شده مست سدوم!           نه حکیم است که سازندهٔ گردنده سماست؟

اندر این راه خرد را به سزا نیست گذر            بر ره و رسم خرد رو، که ره او پیداست

و انوری در قصیده ای در مدح مجدالدین ابوالحسن عمرانی به مطلع:

 آفرین باد بر چو تو مخدوم                       ای نکوسیرت خجسته رسوم

گوید:

فرق این است کز خراسانم                        باری از هند بودمی وز روم

تا بود در قرینه پشتاپشت                          با قضای فلک قضای سدوم

جانت باد از قضای بد محفوظ                   مجلست از قرین بد معصوم

از جمله احکامی که به قاضی سدوم  برمی بندند،  یکی این است که : هرگاه بر کسی ستمی می رفت، او از دادخواه و ستم دیده،  چهار درهم تاوان می گرفت. و دیگر اینکه گویند: کسی دادخواهی کرد که فلانی گوش خرمن را کنده است، قاضی حکم داد که خرت را به او بده،  آن اندازه نگاه دارد که دوباره گوشش برآید. و نیز گویند: مردی شکایت برد که فلان آدم،  زن من را چنان سخت زد که بچه انداخت، گفت زنت را به او بده نگاه بدارد و خرج او را تاب آور  تا از او دارای یک بچه دیگر شده،  نزد تو برگردد. (30)

4 - حکم حِمْص

یکی دیگر از این شهرها، شهر حِمْص است. حِمْص شهری در شام میان دمشق و حلب است و مردم آن از دیرباز در میان تازیان،  به ساده لوحی و نادانی و گولی،  نام بردارند. و حکایات زیادی بسته به آنان بر زبان ها روان است. (31)

چنانکه در مقامات حریری و شرح آن از مطرّزی بدین تصریح شده است، بدان اندازه که  بغدادیان چون می خواستند کسی را گول و نادان بخوانند، می گفتند حمصی است. (32)

می گویند درجنگ صفّین، حِمْصیان پیروی معاویه شدند و دشمنی سختی با شاه مردان آغازیدند، مردم  را بر آن بزرگوار شورانده  و خون ها ریختند، چون روزگاری سپری شد و آب ها از آسیاب ها افتاد پیرو آئین نصیری شده و حضرت علی (ع) را خدا دانستند. (33)

راغب اصفهانی، در محاضرات، در فصل سخافت قضات (ج 1 ص 99) گوید:  قاضی حمص یک روز در امری چنین حکم می کرد، و فردای آن روز در نظیر همان امر به خلاف آن رای می داد. سبب این اختلاف حکومت را از او پرسیدند گفت : احکام قضائی به منزله بخت و روزی است، هرکسی به آنچه قسمتش باشد  می رسد". همچنین  در آثار البلاد زکریای قزوینی گزارش شده است که زنی پیش او دادخواهی برد که این مرد بیگانه مرا بوسید. قاضی گفت:  "قصاص باید از نوع جرم باشد، تو هم برخیز و او را ببوس". زن گفت: "پس می بخشمش"، و قاضی گفت : بسیار خوب، راهت را بکش و برو".

احکام قاضی حمص از نوع احکام قاضی بلخ یا قاضی سدوم نیست، ولی بعضی از قضاوت های قاضی سدوم را به قاضی حمص نسبت داده اند. (34)

5 -  قاضی رطل بوق عبدالپشم پانزده:

زنده یاد استاد مجتبی مینوی گوید یک روایت دیگر از داستان تاجر ونیزی،  یکصد و پنجاه سال پیش تر، در کتابی بنام "سرگذشت لطف الله"  که توسط مستشرق معروف انگلیسی ایستویک  (Eastwick)،  به زبان انگلیسی ترجمه و به طبع رسیده است.   در این روایت نام قاضی "رطل بوق عبدالپشم پانزده" است.  لطف الله می گوید که در قرن سوم هجری یک نفر قاضی بسیار بی ادعا و متواضع،  موسوم به منصور بن موسی بود ، که اسم خود را به پنج پاره کرده بود : "من + صور+ ابن+ مو+ سی". وی از راه افتادگی  و فروتنی، هر جزئی از نام خود را به واژه ای خُردتر بدل کرده بود. چون "من"  زیاده سنگین بود، آن را به رطل و صور (نام شیپور اسرافیل) را به بوق؛ ابن را به عبدل ؛ و مو را به پشم، و سی را به پانزده بدل کرده بود، بنابراین نام او: "رطل بوق عبدالپشم پانزده شده بود. استاد مینوی گوید:  شاید لفظ "ملّا نَطَربوق از اینجا آمده است. (35)

6 – قاضی جَبُّل و دیگران:

همچنین ثعالبی در ثمارالقلوب، در باره قاضی جَبُّل تازی که مانند قاضی بلخ پارسیان است، گوید که  در نادانی به وی مثل زنند، چنانکه می گویند: "اجهل من قاضی جبّل (از قاضی جبّل نادان تر است)". و جبّل شهری است از طَسّوج کَسْکَر.  قاضی آن جا در خلاف کاری سر آمد همگان بوده  و به مامون از خلاف های او گزارش ها می دادند. این قاضی چنان بود که چون خواهانی تنها پیش وی می آمد به سود او داوری می کرد؛ و چون پس از وی طرف او در می آمد، حکم پیشین را به سود او داوری می کرد. محمد بن عبدالملک در باره او گفته :

قضی لمخاصم یوما، فلمّا                            اتاه خصمه نقض القضاء

روزی به سود دادخواهی حکم کرد، همین که طرف دیگر در آمد رای قضایی را شکست.

این قاضی در عراق به عنوان"قاضی جبّل" معروف است، و در حجاز به "قاضی مِنیٔ" و قاضی سومی هم هست به نام "قاضی ایذج". و چهارمین قاضی مردم گرگان و طبرستان است که در سستی و فروهشتگی اندام ها بدو مثل زنند و گویند: "قاضی شَلَمْبَه". ابوالحسین جوهری سروده است :

                       رایــت راســا کدبّــه                            و لحیــــه کالمذبّه

                       فقلت ذاالتّیس من هو                          فقال قاضی شلمبه

سری چون دبّه دیدم / و ریشی چون مگسران / پرسیدم این بز کیست/ گفت قاضی شلمبه (36)

ھ - دو روایت کوتاه دیگر از دیوان بلخ

سوای آنچه در لابلای مقاله خود گفتیم، نبشته خود را با آوردن دو گزارش کوتاه دیگر از دیوان بلخ، که  نمونه هایی از داوری های خنده دار و دور از سنجه های دانش و دادورزی  قاضی بلخ است،  به پایان می بریم:

1 - زنده را به گور کردن

" مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می برند و آن بیچاره فریاد می زند و خدا و رسول را شفیع می آورد که : - ای خلایق! من زنده و سالمم. چگونه می خواهید زنده ئی را به خاک بسپارید؟  گاه فریاد می زد و گاه اشک ریزان التماس می کرد، اما ملائی چند که از پی  تابوت کشان می رفتند بی توجه به او رو به مردم می گفتند: - ملعون دروغ می‌گوید. مُرده است!
مسافر حیرت زده حال و حکایت را پرسید. گفتند: - این مرد فاسق و فاجری است سخت ثروتمند و بدون وارث. چندی پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بزرگ شهادت دادند که  مرده است و قاضی نیز به مرگ او حکم کرد. یکی از مقدسین شهر زنش را گرفت و اموالش را تصاحب کرد. اکنون ملعون بازگشته ادعای حیات می کند. حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر شهادت چهار عادل خداشناس مسموع و مقبول نیست. این است که به حکم قاضی به گورستانش می‌برند، چرا که دفن میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعا ً جایز نیست!  (37)

2 - حق با شماست !

روزی زنی به محضر قاضی بلخ آمد و از شوهرش به تفصیل شکایت کرد که بخیل و ممسک است، خرج خانه نمی دهد، بد اخلاق است و با او سر یاری و سازش ندارد. قاضی سخنان شاکیه را به دقت گوش می کرد ولی بدون تامل و تفکر مرتبا سرش را تکان می داد و می گفت : "حق با شماست !" زن با رضایت و خشنودی از دیوان بلخ خارج شد و امیدوار بود که حکم قاضی به نفع او و علیه شوهرش صادر خواهد شد.

دیر زمانی نگذشت که شوهر زن شاکی به "دیوان بلخ"  آمد و از همسرش به گناه آنکه علاقه به زندگی زناشویی ندارد و پر توقع و پر افاده است داستان ها گفت.   قاضی احمد حنفی این مرتبه با قیافه ی اندوهگین سخنان مرد شاکی را شنید و در فواصل صحبت شاکی با بیان فصیح می گفت : "حق با شماست ! حق با شماست !" همسر قاضی که در کنار پنجره ی اطاقش شاهد این صحنه ی مضحک و تصدیق بلاتصور از طرف شوهرش بود به محض آنکه شاکی از دارالقضا خارج شد به درون رفت و مشت محکمی بر فرق شوهرش کوبید و گفت : "ای نفهم احمق، این چه نوع قضاوت است که می کنی ؟ در کدام یک از محاکم و محاضر قضایی دنیا سابقه دارد که قاضی روی اظهارات مدعی و مدعی علیه، رای مشابه دهد ؟ آیا هیچ می دانی که آن زن شاکیه همسر این شاکی بوده است ؟ اگر حق با او بود این چه می گوید؟ و اگر مرد را ذیحق می دانی همسرش چه می گوید"؟  قاضی کتک خورده نیشخندی زد و در جواب همسر خشمگین گفت : "حق باتست ! تو هم درست می گویی !"

در واقع جناب قاضی با این سه رای مشابه نشان داد که در فرهنگ دیوان بلخ میدان حق و حقیقت آن قدر وسیع است که می توان عارض و معروض و شاکی و متشکی عنه را با هم در آن جای داد !(38)

                                          (((((((((((((((((((())))))))))))))))

پانوشت ها :

1 - فرهنگ جامع ضرب المثل های فارسی ، تالیف بهمن دهگان ،  تهران،  فرهنگستان زبان و ادب فارسی ، 1382 – ص 143

2 - امثال و حکم، ج 2 ، تالیف : علامه فقید علی اکبر دهخدا، موسسه انتشارات امیرکبیر ، چاپ چهارم،  1357 ، تهران  - ص 851

3 - داستان نامه بهمنیاری، تالیف مرحوم استاد احمد بهمنیار،  انتشارات دانشگاه تهران ،  چاپ اول،  مهرماه 1361 ،  تهران – ص 287 و 288

4 - ریشه های تاریخی امثال و حکم ،  ج 1 ،  تالیف  مرحوم مهدی پرتوی آملی ،  کتابخانه سنایی ، چاپ اول ،  تابستان 1365  - ص 658

5 - کتاب کوچه، جلد 5  تالیف مرحوم احمد شاملو،  با همکاری آیدا سرکیسییان، انتشارات مازیار، چاپ دوم 1378 ، تهران – ص 5295

6 - داستان های امثال، دکتر حسن ذوالفقاری، انتشارات مازیار، چاپ اول، 1384 - ص 671

7 - به نقل از داستان های دیوان بلخ، فضل الله صبحی مهتدی، تهران، امیرکبیر، چاپ سوم، دی ماه 1344-  ص 10و11 و  ریشه های تاریخی امثال و حکم ،  ج 1 - ص 658 -661 .

8 - در دیوان انوری آمده است که گویند این قطعه را فتوحی گفت و به انوری بست، مردم بلخ بر حکیم متغیر شدند و او سوگندنامه ای در نفی هجویه مزبور گفت و بزرگان بلخ را مدح کرد و این همان قصیده مشهور و زیبایی که از امهات قصاید ادب فارسی به شمار می آید.

قطعه کامل چنین است:

 چار شهرست خراسان را در چارطرف          که وسطشان به مسافت کم صد در صد نیست

گرچه معمور و خرابش همه مردم دارند            بر هر بی‌خردی نیست که چندین دد نیست

مصر جامع را چاره نبود از بد و نیک              معدن در و گهر بی‌سرب و بسد نیست

بلخ شهریست در آکنده به اوباش و رنود           در همه شهر و نواحیش یکی بخرد نیست

مرو شهریست به ترتیب همه چیز درو            جد و هزلش متساوی و هری هم بد نیست

حبذا شهر نشابور که در ملک خدای               گر بهشتیست همانست و گرنه خود نیست

و مطلع قصیده زبانزد انوری چنین:

ای مسلمانان فغان از دور چرخ چنبری             وز نفاق تیر و قصد ماه و سیر مشتری

                          (برای خواندن قصیده کامل اینجا کلیک فرمایید)

9  – داستان های دیوان بلخ، صبحی -  ص 12 .

10 - به نقل از ریشه های تاریخی امثال و حکم ،  ج 1  - ص 531 -540 .

11 - به نقل از مقدمه استاد عباس اقبال (داستان های دیوان بلخ - ص 8).

12 -  ریشه های تاریخی امثال و حکم ،  ج 1 - ص 531 -540 .  شادروان امیر قلی امینی در کتاب داستان های امثال (انتشارات فردوس، چاپ اول، سال 1388، ص 317 به بعد)  نیز ذیل ضرب المثل مذکور "خر ما از کره گی دم نداشت"، عیناً نقلیات مهدی پرتویی را آورده است.

13 - در سینمای زندگی، ابوالقاسم پاینده ، بنگاه نشریات طلایی، اسفند ماه 1336، ص 209.

متاسفانه بنا به دلایل نامعلوم این مقدمه در چاپ دوم به بعد کتاب (مرده کشان جوزان) از قصه دیوان بلخ حذف شده است.

14 -  سوسمار الدوله، رحیم رضا راده ملک، بی جا، 1354 -  ص 160

15 -  ر.ش به مرده کشان جوزان، ابوالقاسم پاینده، سازمان انتشارات جاویدان، چاپ دوم، 1357، ص 177 – 194

16 -  گفت و گو با بهرام بیضائی، زاون قوکاسیان، موسسه انتشارات آگاه چاپ اول، زمستان 1371 ص 219

17 -  ر. ش. به پانزده گفتار (درباره چند تن از رجال ادب در اروپا، از اومیروس تا برنارد شاو)، استاد مجتبی مینوی، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ دوم 1346 – ص 140 به بعد و نیز کتاب جوحی ، تحقیق و ترجمه و تالیف دکتر احمد مجاهد، انتشارات دانشگاه تهران ، چاپ دوم، بهار 1383 - ص 648

18 - ریشه های تاریخی امثال و حکم ،  ج 1   - ص 531 -540 .

19 -  تمثیل و مثل، ج اول، سید ابوالقاسم انجوی شیرازی، موسسه انتشارات امیر کبیر، چاپ دوم 1357 -  ص 160

20 -  کتاب کوچه، جلد 1،   تالیف مرحوم احمد شاملو،  با همکاری آیدا سرکیسییان، تهران،  انتشارات مازیار، چاپ سوم 1378 – ص 754

21 - امثال و حکم، ج 2 -  ص 699 و 700

22 - ده هزار مثل فارسی ،  دکتر ابراهیم شکور زاده ، مشهد، موسسه چاپ و انتشارات آستان قدس رضوی، چاپ اول ، 1372 -  ص 397

23 - سخن و سخنوران، بدیع الزمان فروزانفر، شرکت سهامی انتشارات خوارزمی، چاپ سوم، فروردین 1358، ص 374 (پاورقی).  در اعلام معین آمده است که سدوم شهر قدیمی فلسطین در ساحل بحرالمیّت (بحر لوط)  که با شهر گومور،  بر اثر زلزله و صاعقه به قعر دریا فرو رفت. مردم این شهر به فساد معروف بودند. جمعی از دانشمندان باستان شناس انگلیسی به ریاست ملوین ریزی و بانو باروود برای کشف شهر تاریخی مذکور که حدود 3000 ق م ، بنا شده، کشفیاتی کردند. نام این دو شهر به واسطه زیبایی به زودی در جهان مشهور شد. در سال 1900 ق م، زلزله هولناکی به وقوع پیوست و این دو شهر را به ته دریا فرو برد (به قول تورات، این امر مجازات گناهان اهالی این دو شهر بود).   باستان شناسان موفق گردیدند جام های شراب، جواهر و اجساد زنان را از اعماق گل و لای بیرون آورند.

24 - پانزده گفتار (درباره چند تن از رجال ادب در اروپا، از اومیروس تا برنارد شاو)، استاد مجتبی مینوی، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ دوم 1346 – ص 182

25 و 26- داستان های دیوان بلخ، فضل الله صبحی -  ص 24 و 25.

27 - پانزده گفتار – ص 182

28 - به نقل از جوحی ، تحقیق و ترجمه و تالیف دکتر احمد مجاهد، انتشارات دانشگاه تهران ، چاپ دوم، بهار 1383 - ص 652 و همچنین، نگاه کنید به مستدرکات

29 - پانزده گفتار – ص 183

30 - همان – ص 183 و 184.  ابن عبد ربّه در عقد الفرید، ج6 ص 446 مشابه آن گوید:

" دو کس نزد ابی ضمضم قاضی،  به مرافعه آمدند، یکی گفت: خداوند  قاضی را پایدار بدارد! این مرد پسر من را کشته است. قاضی گفت: آیا پسرت مادر هم دارد ؟ گفت "آری . گفت : مادرش را به این مرد بده تا برای تو فرزندی بیاورد مثل فرزندت، و او را بزرگ کند تا به سن پسر تو برسد و به تو تحویل دهد" . (به نقل از جوحی ، مجاهد - ص 651)

31 - ر. ش. به جوحی ، مجاهد - ص 778

32 - ر. ش. به  پانزده گفتار – ص 181

33 - داستان های دیوان بلخ، صبحی -  ص 24 و 25.

34 - پانزده گفتار – ص 182

35 - همان – ص 198 و 199

36 - ثمارالقلوب، ثعالبی، ص 236 ( به نقل از جوحی ، مجاهد - ص414 )

37 - به نقل از استاد بهمنیار (کتاب کوچه، جلد 5  تالیف مرحوم احمد شاملو،  با همکاری آیدا سرکیسییان، انتشارات مازیار، چاپ دوم 1378 ، تهران – ص 5299 . )

روایت های مشابه حکایت "زنده را به گور کردن" ، در نوادر جُحا ص 168،  داستان های دیوان بلخ صبحی ص 39، نوادر قراقوش  ابن مَمّاتی  ص 49، لطائف شکوهی ص 269، اخبار لاذکیا   ابن جوزی  ص 185 نیز با اختلاف آمده است (ر. ش. به  کتاب نفیس جوحی ، تحقیق و ترجمه و تالیف دکتر احمد مجاهد، انتشارات دانشگاه تهران ، چاپ دوم، بهار 1383 ص 546 تا 548).

38 - ریشه های تاریخی امثال و حکم ،  ج 1 ،  تالیف  مرحوم مهدی پرتوی آملی ،  کتابخانه سنایی ، چاپ اول ،  تابستان 1365  - ص 661 -662 .

روایت های مشابه حکایت "حق باشماست" در حکمت شریف الطّر ابلُسی، نوادر جحا الکبری ص 128، ملاّنصرالدین  ص67،  داستان های دیوان بلخی صبحی ، و ثمار القلوب ثعالبی ص 236،  خنده های قهقهه یی و ممتاز الحکایه  ج 3   ص 60 نیز با اختلاف آمده است (ر.ش. به همان - ص 413 به بعد) 


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در دوشنبه 4 مرداد1389 ساعت | لینک ثابت |

دیوان بلخ 2 - تعزیه دیوان بلخ

 

دیوان بلخ 2

            تعزیه دیوان بلخ

سرایندگان:     شادروانان:    محمد علی افراشته و خسرو پیله ور کرمانشاهی

 

دیباچه :

نوشته ی محمد مهدی حسنی

 

نمایش منظوم " تعزیه دیوان بلخ" از مثنوی های پدید آمده در دوران استبداد پهلوی اول است این منظومه یک صد و چهارده بیتی ابتدا خلاصه تر از متن حاضر توسط  شادروان خسرو پیله ور کرمانشاهی سروده  شد و برای نشر به شادروان محمد علی افراشته سپرده شد، افراشته پس از خواندن آن،  متوجه می شود  که این سروده  می تواند تفصیل و گیرایی بیشتری داشته باشد و به همین جهت با موافقت پیله ور و انبازی وی به باز آفرینی مشترک آن اقدام کردند. طوری که بر مبنای شیوه هنری تعزیه خوانی  و بر اساس  لحن کلام و پرسوناژ، دارای یازده وزن گوناگون  شد. شخصیت های اصلی در این نمایش قاضی،  دزد (شاکی)، صاحب خانه، مهندس، معمار، بنّا، خشت مال، نجار و شکارچی (متشاکی عنهم) و جارچی و ماموراست که بدون وجود  راوی،  هر یک دیالوگ خود را بازگو می کنند. زبان این مثنوی مانند دیگر آثار افراشته، ساده و عامیانه و به قول خودش به زبان "مردم جنوب شهر" نزدیک است تا بدینوسیله با مخاطبان عادی ارتباط نزدیک برقرار کند  خلاصه داستان چنین است که در شهر بلخ،  قاضی تازه آمده ی عادلی؟!!  به مردم معرفی می شود، نخستین شاکی و دادخواه،  دزدی  است که به قصد سرقت اموال از دیوار بلند خانه ای بالا رفته و در اثر غفلت پایش لغزیده و از دیوار فرو افتاده  و پایش شكسته است  او صاحبخانه را مقصر اعلام و مجازاتش را مطالبه می کند. قاضی دیوان بلخ صاحبخانه را احضار کرده و مرد در مظان اتهام ، تقصیر حادثه را متوجه مهندس ساختمان می داند كه دیوار خانه اش را بلند طراحی کرده و به این ترتیب خود را  تبرئه می کند . متهمین بعدی یک به یک در محضر قاضی حاضر شده و به همان ترتیب مسبّب رخداد را نفر بعدی معرفی می کند:  تا اینکه نجار  (سازنده قالب چوبی خشت های مصرف شده در بنای خانه) که نمی تواند دیگری را مقصر قلمداد کند، محکوم می شود که یك چشمش از حدقه در آید، ولی او نیز به نوبه خود دفاع می کند که شكارچی در موقع شكار و هدف گیری صید، تنها با یک چشم نشانه می رود و چشم دیگرش زاید است و پیشنهاد می کند که به جای چشم او – که مورد نیازش است - چشم  شکارچی نگون بخت را در آوردند، که به هنگام شکار یکی از آن ها بسته بوده و به کار نمی آید. قاضی دیوان نظر نجار را صائب دانسته و رای خود را  بر مبنای همین صادر می کند.

 قطعاً خوانندگان فهیم وبلاگ می دانند که تعزیه یکی از هنرهای نمایشی سنتی این مرز و بوم است و بدون شک طبع آزمایی افراشته در این قالب تنها به واسطه تداول و نفوذ این شیوه هنری در میان توده مردم به ویژه روستائیان و ارتباط  آسان با مخاطب است که تاثیر بیشتری دارد. شاید بتوان گفت مبدع و مبتکر چنین شیوه ای از طنز، در ادبیات ما  افراشته است

اوج هنری و طنازی افراشته در این تعزیه،  آنجا است که وقتی شکارچی از همه جا بی خبر در محضر قاضی بلخ،  صداقت از خود نشان می دهد،  قاضی برای اینکه از مهربانی و شفقت خود شکارچی را بی نصیب نگذارد و به عدالت رفتار کرده و بی ریایی متهم را جواب داده باشد؟! به میر غضب دستور می دهد :

                   میر غضب باشی بیا با احتیاط                        مثل گل، آهسته در عین نشاط

                    خیلی خیلی نرم، با نوک موقار                      چشمــی از صیـــاد آهسته درآر

و به این ترتیب پارودکس مهربانی و ظلم (شفقت ظالم) به بهترین نحو بیان می شود.

اینک ما  مقدمه و تعزیه ی مزبور را به نقل از صفحه های 93تا99 کتاب "نمایشنامه ها، تعزیه ها وسفرنامه"  اثر شادروان محمد علی افراشته، که به کوشش نصرت الله نوح، توسط انتشارات حیدربابا، در مهرماه 1360 انتشار یافته است، نقل می نمائیم:

 

مقدمه تعزیه دیوان بلخ

بسیاری از خوانندگان از ما سوال می کردند که بلخ و دیوان بلخ چه هست که این طور سر زبان ها افتاده است ؟ ما هم ناچار حکایت ملی معروف دیوان بلخ را به صورت تعزیه آماده کرده از نظر خوانندگان عزیز می گذرانیم. یقیناً خوانندگان خندیده و خواهند گفت چنین قضاوتی محال است!  در صورتی که به قول معروف تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها . یقیناً بلخی وجود داشته و حکم های خلاف حقی داده که بعد ها مردم به طور مسخره این حکایت را برای او ساخته اند، حالا مثلاً سی سال دیگر که یقیناً از دادگاههای فرمایشی "15 بهمن" نمایشنامه های مسخره ای درست می کنند طبیعی است که بچه های آن روز صحبت آن نمایشنامه ها را از بابا بزرگ و مادر بزرگشان که به واقعیت آن تئاتر های مسخره گواهی می دهند به زحمت قبول خواهند کرد و مثل همین دیوان بلخ ، خواهند گفت چنین چیزی ممکن نیست- چطور ممکن است یک رئیس ستاد ارتشی خودش به شاه سوء قصد بکند و بعد خودش هزاران نفر بی گناه را به حبس بیندازد؟ و چطور ممکن است تا یک قاضی محکمه بگوید که این بازیها مسخره است فوراً درجه سرهنگی اش را بگیرند واو را از خدمت ارتش اخراج بکنند؟"

 

متن تعزیه دیوان بلخ :

                                    دار دار. دار. دار. دار. (صدای شیپور)

                               دب دب دام، دب دب دام، دب دب دام (صدای طبل)

جارچی گوید :

ایهــــــــــــــاالنــــــاس بدانید همه                 بعد از این گرگ، رود توی رمه

گرگ   با میش خورد  یک جا آب                 کشور بلخ   شـــــــود مثل گلاب

قاضی ای آمــــــــده در شهر شما                مومن و خوش صفت  و مرد خدا

جملــه در خانه ی   او جمع شوید                بـــــــه در  و درگه قاضی بروید

                                   دار.  دار. دب دام . دب دام

قاضی گوید:

الا ای خلایـــق، الا ای خلایــــــــق               منم قاضــــــــــــــــی بلخ، دانا و لایق

هر آن کس کند پا دراز از حدودش               ز هـــــــــم بگسلم رشته تار و پودش

منم مظهـــــــــر عدل و ضد ستمگر              مرا هست قانون، درین شهــــر سنگر

بدانیــــــــد و آگاه باشیــــــــد و بینا               نبینـــــم خطا و گنــــــــــــه از شماها

که عبـــــد خدا، هم چنین عبد شاهم              ترازوی عـــــــــــدل است در دادگاهم

                                 دار. دار. دار. دب دام. داب دام

دزد آید و گوید:

السلام ای حضرت قاضی، سلام                    مردم بلخ از شما راضی، سلام

ای فقیــــه عالم و دانــــــای راز                   دست ما کوتاه و خرما بس دراز

شوکتت چون شوکت جمشید باد                    نام نیکـــــت در جهان جاوید باد

ای جناب قاضـــــی روشن ضمیر                  پیشــــــــــه ناقابلــــــی دارم حقیر

شب اگـــــــــر کوتاه باشد یـا بلند                  با چــه زحمت من بینــــدازم کمند

دزدی امـــــــــــوال باشد پیشه ام                 غیر از این نبود به دهر اندیشه ام

دوش رفتــــم خانه ای سرقت کنم                 تاق و دیوارش فرو شد بـــر سرم

پــای من بشکست و دارم داد ازو                شکوه و افغــــــان ازو، فریاد ازو

ایها القاضـــــــــی به فریادم برس                ایها القاضــــــــــی به امدادم برس

صــــــاحب آن خانه را احضار کن               در ســــــر میدان سرش بر دار کن

                            دارم. دار. دار. دب دام. دب دام

قاضی گوید:

فدای هیکل و بشکسته پایت                   نکــــن گریه فدای چشمهایت

ایا گروه بگیرید مرد مردانه                   بیاورید برم زود صاحب خانه

مامور احضار گوید:

به چشم آنچه تو گوئی مطیع فرمانم          قبول خدمت تو منتی است بر جانم

قاضی به صاحب خانه گوید:

کرده شکایت ز تــــو آزاده ای                  زاهد شب زنده رو و ساده ای

پاش شکسته است ز دیوار تو                  مانده ز کار خودش از کار تو

تا نکند بعــــــد، کسی این گناه                  چشم تو بایــــد به در آید زجا

                               دار. دار. دب دام دب دام

صاحب خانه گوید:

عرض این بنده بفرمای قبول               حضرت قاضی ی پابند اصول

همه تقصیــــــر مهندس باشد               نقشه اش باطل و ناقص باشد

اگر او نقشـــــه خوبی می داد              دزد بیچــــــــاره چرا می افتاد؟

قاضی گوید:

ایا گروه، مهندس بیاورید به حضور            ز روی عدل نمائیـــم چشم او را کور

مامور احضار گوید:

به چشم آنچه تو گوئی مطیع فرمانم            قبول خدمت تو منتی است بر جانم

قاضی به مهندس می گوید:

ای مهندس نقشه ها بد می کشی                    نقشه های بد تو بی حد می کشی

چشــــــم تو باید ز جــا کنده شود                   تــــــا که سرمشقی در آینده شود

                                 دب دب دب. دام دام دام

مهندس گوید:

نقشه بنده دست معمار است                      حاجی معمار باشی گنه کار است

او تصرف نموده در نقشـــه                      عیب در کار هست، بــــا خودشه

قاضی گوید:

ایا گروه هلا تا نکرده است فرار                همین دقیقه بیارید پیش من معمار

مامور گوید:

به چشم آنچه تو گوئی مطیع فرمانم                قبول خدمت تو منتی است بر جانم

قاضی گوید:

حاجی معمار باشی. جنایت کار                           بگو آدم کشی تــــــــو یا معمار؟

چشمت از روی عدل گردد کور                          تا نسازی تو ساختمان این جور

معمار گوید:

قاضی ای قاضی خجسته خصال                            ساختم ده تا ساختمان امسال

نیست دیــــــــوار هیچ جای بلند                           همه از بنده راضی و خرسند

بود بنـّــــــــــای این بنا خود سر                          چار ذرع کرده درازای دو ذر

قاضی گوید:

ایــــــــــا گروه بیاریــــــد مرد بنا را                   که او شکسته از این بنده خدا پا را

کند ضبط ازو تیشه، ما له و شاقول                   که تا به چشــــــم ببیند عدالت ما را

مامور گوید:

بچشم آنچه تو گوئی مطیع فرمانم                      قبول خدمت تو منتی است بر جانم

قاضی گوید:

زچه رو کرده ای دیوار بلند؟                               بایـد الساعه که چوبت بزنند

مرد معقـــول، شکسته پایش                               خـــرد گردیده همه اعضایش

دزد بیچـاره شده خانه نشین                               بینـــــوا، عائله دارد مسکین

حــــــال باید به مجازات اشد                               یک عدد چشم زتو کنده شود

بنا گوید:

الا ای قاضــــی ی دانای اسرار                            به جان تو نیــــــــــم بنده گنه کار

به قربـــــــان تو و بالات گردم                             فــــــــدای قامت رعنــــــات گردم

چهل سال است من استاد کارم                             به ارواح بابــــــات تقصیر ندارم

همه تقصیرها از خشت مالست                           خطا کاری از اینجانب محال است

قاضی گوید:

 ایا گروه بیارید خشت مالش را                           که تا بجای بیارم درست حالش را

مامور گوید:

بچشم آنچه تو گوئی مطیع فرمانم                       قبول خدمت تو منتی است بر جانم

قاضی گوید:

خشت مال خشت مال ای خشت مال                     ای که طبق معدلت خونت حلال

قالب خشت تو چـــــــون بوده گشاد                     بینــــوا از روی دیـــوار اوفتاد

هر دو پــــــای او شده خرد و خمیر                    هست تقصیـر تو ای مرد شریر

می کنم چشـــــم تو را ای خشت زن                    تا شود در عدل، شهره اسم من

خشت مال گوید:

قاضیــــــــا بنده گنهکــــــار نیم                         مـــــردم آزار و ستمکار نیم

گـــــر که نجــار همی بود استاد                         قــــالب خشت نمی کرد گشاد

خشت هــا کوچک و کوته دیوار                        می شد ای قاضی عالی مقدار

قاضی گوید:

الحق که راست گوید این خشت مال مضطر              امنیــــــــه دلاور، نجــــار را بیاور

                                           دار. دار. دب دام. دب دام

مامور گوید:

بچشم آنچه تو گویی مطیع فرمانم                        قبول  خدمت تو منتی است برجانم

نجار گوید:

محضر آن جنـــاب را تعظیم                                حضرت مستطاب را تعظیم

امر فرموده ای به احضارم                                بنده خدمت گزار، نجّـــــارم

چیست امر مبــــارک سرکار                              که نمودنــــد بنده را احضار

قاضی گوید:

خوب ای مـــــــرد ستمکـــار پلید                         چشم تـــو عاقبت کار ندید؟

چشم قـــــانون و عـــدالت روشن                         مردم آزاری در دوره من ؟

ساختـــــــــی قالب ناجـــــور چرا؟                        بکنم کور دو تا چشم تو را

چـــــــون که من عادلم ارفاق کنم                        عوض جفت، فقط تــاق کنم

یک عدد چشم تو چون کنده شود                        عبــــــــرت مردم آینده شود

نجار گوید:

ای قاضی بلخ "هر دو سر قاف"                    ای مظهر عدل و داد و انصاف

نجـــــــــــــارم و آدمــــــی هنرور                    از کنــــــدن چشم بنـــــده بگذر

چشمــــــــان مــــن است اعتبارم                     بـــــــا چشـــــم هزار کار دارم

احکـــام تو روی عدل و داد است                    یک چشم شکارچی زیاد است

حـــــــــق است که از طریق یاری                   چشمــــی ز شکار چی در آری

قاضی گوید:

هزار احسن به تو ای مرد نجار                      مــــــــرا از معدلت کـــــردی خبردار

ایـــــا گروه بدون معطلی بدوید                      همین دقیقه پی یک شکار چی بروید

امنیه گوید:

بچشم آنچه تو گوئی مطیع فرمانم                  قبول خدمت تو منتی است بر جانم

قاضی گوید:

ایها الصیــــــــاد در وقت شکـــار                       هر دو تا چشم تو مــی آید به کار؟

 راست بایستی بگوئی در حضور                       ورنه زنده خواهمت کردن به گور

شکارچی گوید:

حضرت قاضی فدای ریش تو                           راست بایستـــــی بگویم پیش تو

معدلت دربــــار قاضی برقرار                          چشم چپ بسته شود وقت شکار

قاضی گوید:

آفرین بر شیـــــر پاک صید گر                         کردی از اوضـاع ما را بـاخبر

خوب شد احکـام ما ناحق نشد                         دستگاه عــــدل بی رونق نشد

آفــــرین صد آفـــرین صیاد را                        رهنمــــای راه عـــدل و داد را

میر غضب باشی بیا با احتیاط                        مثل گل، آهسته در عین نشاط

خیلی خیلی نرم، با نوک موقار                      چشمــی از صیـــاد آهسته درآر

                              دار. دار. دار. دار. دب دام دب دام

دزد روی چهار پایه رفته و به آهنگ شیر خدا خواند:

تـــو ای قاضــــــــی بلخ فرخنده فال                         که صیــــــــاد را داده ای گوشمال

"فریدون فــــــــــرخ فرشتــــه نبود                         ز مشک و ز عنبر سرشتــه نبود"

تو بــــا این همه عدل و این نیکوئی                        که داری، گمانم فریـــــــدون توئی

غلط گفتــــــــــه ام ، با چنین داوری                       فریدون کیه؟ خیلی بـــــــــــــالاتری

بگوئیــــــــــم مدح تــــــــو ای دادگر                       فرشتـــــــه صفت، عـادل و بی نظر

که عهــــد ابــــــد مــــدتت مستـــدام                       از این حکم و فرمان و عدل و نظام

جهـــــــان شد زعـدلت، بهشت برین                       که صــــــــد بارک الله و صد آفرین

چه عصری همایون و فرخنده عصر                       نشد پر، در عصـــر تو زندان قصر

نـــــــرفته ســــر بی گناهـــــی به دار                      نشـــــــد تیر باران هـــــزاران هزار

نشد خانـــــــــــــه ها از تو ماتم سرا                       نشـــــــد عهــــــد تو ننگ تاریخ ها

نشــــــد در زمـــــــــــان تـو ای دادگر                      چــــــو سیلاب خون هــــــزاران نفر

چو دزدی بخواهــــــد بجویــــــد پنــاه                      نیایــــــــد جز ایـــــن کشور آرامگاه

"که ذکــر جمیلت نهـــــــان مــی رود                      کـــــــه صیت کرم در جهان می رود"

"کسی این رسم و تربیت و آئین ندید                      فریـــــدون با آن شکـــــوه، این ندید"

که مــــا با شرف! دزدهـــــا یک صدا                      ابــــــــا ضـــــرب و آهنگ شیـــر خدا

بگوئیــــــــــم مدح تــــــــــو ای دادگر                      گـــــــــذارین عکس تـــــــو بالای سر

به این حکم و فرمـــان و عدل و نظام                      که عهـــــد ابــــــــد مدتت مستــــــدام

قاضی گوید:

ایـــــــــــا گروه زمان حلال بیت المال                     بیاوریــــــد یکی خلعت و دو دانــه مدال

بپوش حضرت آقای دزد، راضی باش                    از این به بعد ثنا خوان برای قاضی باش


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در سه شنبه 29 تیر1389 ساعت | لینک ثابت |

دیوان بلخ 1 - زندگی نامه محمد علی افراشته

 

         دیوان بلخ 1

   زندگی نامه  محمد علی افراشته

                                           نوشته ی محمد مهدی حسنی          

 

این مگر آن حکم باژگونه بلخ است

آری بلخ است روستـــــای سپاهان (خاقانی)

یادآوری : پست حاضر شامل سه بخش است:

قرار بود که در بخش نخست، ما به مثل سایر و ریشه های تاریخی و نیز روایت های داستانی "دیوان بلخ" و برخی کناره ها و حواشی آن، از جمله مثل های معادل و برابر آن بپردازیم، لیکن چون به مرور، منابع جدید به دست می آید  و هنوز این بخش آماده انتشار نیست. از این رو آوردن مقاله خود را به بخش پایانی (سوم) این سلسلسه مباحث، موکول می کنیم.

بنابراین در این بخش،  ما در باره زندگی و آثار زنده یاد محمد علی افراشته، سراینده ی تعزیه دیوان بلخ سخن خواهیم گفت(1).

و در بخش بعدی،   یکی از روایت های مربوط به دیوان بلخ را،  به زبان منظوم افراشته،  زیر عنوان "تعزیه دیوان بلخ"، و نقدی کوتاه بر آن را می آوریم.

 

زندگی نامه محمدعلی افراشته

جریان شعر سیاسی در دوران معاصر،  یکی از انواع مهم شعر فارسی  است که به نوبه خود آئینه ای تمام نما، از چهره  تاریخ ملی معاصر و  محصول ضرورت های عصر انقلاب است. شاعران این جریان، به دور از ادا و اصول روشنفکری،  در متن زندگی توده ها متولد شده، رشد یافته و تلاش بی وقفه و فراوانی را برای اصلاح و بهبود وضع زندگی مردم بکار بستند. هر چند در این دوران، بیشتر شاعران، شعر سیاسی می سرودند، ولی  برخی از  آنان، تنه اصلی آفریده هاشان،  فریاد سیاسی و بیان درد ها و آلام اجتماعی مردم است،  نمایندگان این جریان غالباً گروهی از شعرای سوسیالیست اند که از پیشروان آن می توان، به  دو شاعر آزاده:  فرخی یزدی و ابوالقاسم لاهوتی اشاره کرد. در نزد اینان، هدف والای مبارزه با ظلم و بی عدالتی و همراهی با توده ها، مقدم بر  فنون و مقررات لایتغیر  رسمی شعربود ، یکی از شعرای این گروه محمدعلی راد بازقلعه‌ای (افراشته) است، که به عنوان نویسنده قوالب کوتاه منثور معروف است  و  در طی طریق سرودن شعر سیاسی،  مسیر طنز را پیش گرفت (2)

وی علاوه بر شاعر بودن، نمایشنامه و قصه نویس، طنزپرداز و روزنامه‌نگار برجسته ای است، که به قول سید ابراهیم نبوی، ارزش های اخلاقی و حرفه ای اش در مقاطع مختلف زمانی ، به دلیل وابستگی  وی  به حزب توده ایران همواره مهجور مانده است و او در عرصه ادبیات ایران و به ویژه طنز،  در در جایگاه واقعی اش، تبیین نشده است (3)

افراشته در سال ۱۲۸۷ خورشیدی در روستای بازقلعهٔ از توابع کهدم رشت، در خانواده ای متوسط  و  روحانی به دنیا آمد. پدر وی مرحوم حاج شیخ جواد مجتهد بازقلعه‌ای  همواره مورد توجه مردم و خانه اش به روی همگان باز بود. اندکی پس از فراغ از تحصیلات مقدماتی وارد عرصه کار و تلاش شد و تحصیلاتش را ناتمام گذاشت و با توجه به نفوذ افکار چپ در میان روشنفکران گیلان آن زمان، افراشته جوان،نیز  به همین سمت و سو رفت و او را خانواده پدری  جدا کرد.  افراشته  از جوانی و پیش از کار روزنامه‌نگاری برای تأمین معاش خود به كارهای گوناگونی مانند گچ‌فروشی، کارگری، آموزگاری، هنرپیشگی، تئاتر، مجسمه‌سازی و نقاشی اشتغال داشت. در طی سال های 1300 تا 1310 به كار دلالي و شاگردی معاملات املاك و از آن تاريخ تا هفت سال بعد در امجديه به ساختن  پلاك‌هاي سيماني مشغول بود  و در فاصله سال های  1318 تا 1324 به عنوان معمار در شهرداري مشغول به كار شد.

افراشته همكاری خود را با مطبوعات از سال ۱۳۱۴ و با  روزنامهٔ  "امید"  آغاز كرد و بعدها در روزنامهٔ طنز "توفیق"، به انتشار طبع آزمایی های خود پرداخت و نام او بعد از وقوع رخدادها و تغییرات حکومتی شهریور ۱۳۲۰ به‌ عنوان شاعری مردمی، مبارز و انساندوست بر سر زبان‌ها افتاد. افراشته ضمن  فعالیت های سیاسی در حزب توده ایران،  آثار خود را  در سال‌های پس از شهریور 1320 تا ۱۵ بهمن ۱۳۲۷ در نشریات حزب مزبور چاپ مى کرد و از اين سال به بعد و با کشف سازمان نظامی حزب توده ایران و دستگیری و شهادت گروه کثیری از افسران توده‌ای و غير قانوني اعلام شدن حزب که متهم به معاونت در ترور نافرجام شاه بود، افراشته مستقلاً در ۱۷ اسفند ۱۳۲۹ نخستین شماره روزنامهٔ چلنگر را منتشر كرد. این روزنامهٔ فكاهی و سیاسی در چهار صفحه به قیمت دو ریال منتشر می‌شد و بیشتر اشعار و مطالب آن متعلق به خودش بود.

آقای نوح نقل می کند که انتخاب نام چلنگر، بنا به پیشنهاد نویسنده بزرگ و بی بدیل کشورمان،  زنده یاد صادق هدایت صورت گرفت.  انتشار
 این روزنامه با مهمترين جريانات سياسي تاريخ معاصر ايران گره خورده است و خود رخدادی مهم در عرصه  شعر و مطبوعات ایران به شمار می‌رود و بعدها  به یکی از پرطرفدارترین روزنامه های دوران خود تبدیل شد و همچنین به صفحه های آن هم اضافه شد. بیت زیر از افراشته سال‌ها،  سرعنوان روزنامه بود:

          بشكنی ای قلم ای دست اگر                پیچی ازخدمت محرومان سر 

دفتر چلنگر در خیابان نواب قرار داشت و محل آن  در عین حال منزل مسكونی افراشته نیز بود. و این همان محلی است  كه روز ۱۴ آذر ۱۳۳۰ مورد حمله اوباش و مخالفان وی قرار گرفت و همه چیز آن ویران شد.

مطاوی روزنامه چلنگر بیشتر بیان اندیشه های سوسیالیستی و گفتارهای سیاسی و اجتماعی و فولکلور اقوام مختلف کشور و حاوی مقالات و انتقادهای تند و شدید از اوضاع اجتماعی و اقتصادی وقت  کشور بود که به صورت نظم و نثر نوشته می شد و عمال و زمامداران زشت کار کشور؛ مورد  تاخت و تاز قرار می گرفتند.  این مقالات و اشعار انتقادی چون باب طبع گردانندگان آن روز کشور نبود، از این رو همواره دچار توقیف می شد، ولی در دوره فترت آن،  افراشته با تشریک مساعی هم مسلکانش در حزب توده و هواداران و حامیانش، که امتیاز نشریه هایی مانند بوته زر،  زحمت ،  راه چاره، شطرنج سیاسی، پیشتازان، نور آسیا، زره پوش ملت،  منطق امروز و ... را در اختیارش می گذاشتند، آثارش را -  با همان نشان همیشگی روزنامه چلنگر -  منتشر  می کرد،  تا به این ترتیب، رسالت خود را در بیداری توده های مظلوم مردم و انتقاد از ظالمین  انجام دهد. و محبوبیت وی در  میان مردم تا آنجا پیش رفت که تلاش شد تا وی را در یکی از دوره های قانون گذاری مجلس شورای ملی، به نمایندگی مجلس برگزیده شود ولی  با توجه به جوّ حاکم بر آن روزگار این کار به فرجام نرسید.

افراشته از پیشگامان شعر گیلكی و از نام‌داران شعر ساده و روان فارسی و از بزرگان طنز اجتماعی ایران است و عشق و علاقهٔ فراوان به گردآوری ادبیات  فولکلور گیلگی داشت. اگرچه چلنگر به زبان فارسی منتشر مى‌شد، اما از همان شمارهٔ اول صفحه‌ای را به ادبیات محلی اختصاص داد. در این صفحه اشعاری به گیلكی، آذربایجانی، كردی، تركمنی، لری، مازندرانی و… چاپ مى‌شد. چون  افراشته در سرودن شعر گیلكی سرآمد و طراز اول بود، از این رو،  سهم اشعار گیلكی چلنگر بیشتر بود و سروده های او  دست به دست میان مردم می گشت.  هرچند پس از مدتی این صفحه از چلنگر منتشر نشد و افراشته اعلام كرد كه شهربانی از انتشار ادبیات محلی جلوگیری كرده است.

روزنامه چلنگر با رخداد كودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ برای همیشه در محاق توقیف رفت. هرچند پس از پیروزی انقلاب اسلامی، منوچهر محجوبی دیگر طنّاز معاصر - که وی نیز تمایلات چپی داشت -  به فکر انتشار مجدد روزنامه چلنگر افتاد و شماره نخست  آن را در دو شنبه 27/1/88 و با همان بیت مشهور افراشته در بالای آرم هفته نامه،  با همکاری نوح، خلیل سامانی و غلامعلی لقائی منتشر کرد، اما با اعتراض خانواده افراشته روبرو گشت و ناچار شد که نام " چلنگر" را به "آهنگر" تغییر دهد و همان نیز پس از شانزده شماره که آخرین آن سه شنبه 16 مرداد 58 بود،  برای همیشه تعطیل شد. (4)

افراشته پس از كودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ در حالی که  داراي همسر و سه پسر بود،  مورد تعقیب رژیم دیکتاتوری شاه قرار گرفت و در سال‌هاي سياه بعد از كودتا مانند بسياري از روشنفكرها،  به  زندگی مخفی گذران کرد،  بطوریکه  در این دوران، حتی  بردن نام او در مطبوعات و در مقالات جرم شناخته مى‌شد. وی یك سال و نیم در ایران زندگی مخفی داشت و همواره  از چنگ فرمانداری نظامی می گریخت، تنا اینکه  در اواخر سال ۱۳۳۴ ناچار به ترک وطن شد. و در سفر ناخواسته به اتحاد جماهیر شوروی رفت و در مسکو نیز جز مدتی کوتاه ماندگار نشد و رهسپار باکو شد و سپس با نام مستعار "حسن شریفی" برای همیشه در صوفیه بلغارستان ساكن شد و در آنجا با طنز پرداز بلغاری به نام "دیمتری بلا کونف " آشنا شد . افراشته داستان‌ها و اشعار خود را به زبان ترکی برای بلاکونف بازگو کرده و او آن‌ها را از ترکی به زبان بلغاری برمی‌گرداند و در هفته‌نامه فکاهی استرشل (زنبور قرمز) منتشر می شد و مطالب او خوانندگان بسیاری داشت.

افراشته در دوران تبعید در حالی که پیش تر،  یكی از پسرانش را به دلیل نارسائی قلبی از دست داد،  در ۱۶ اردیبهشت ماه ۱۳۳۸، درسن ۵۱ سالگی، با بیماری قلبی چشم بر جهان فرو بست. او را در گورستان معروف شهر صوفیه به خاك سپردند
. بیت معروف و همان شعار روزنامه چلنگر بر سنگ آرامگاه اش كنده شده است.

در دوران انتشار چلنگر که مقارن با جنبش ملی کردن نفت بود، فعالیت افراشته اوج گرفت و او چهل قصهٔ كوتاه نیز در همین سال‌ها منتشر كرد. در این زمان،   تودهٔ مردم به شعرهای ساده ای نیاز داشتند که پژواک احساس و دردهای آنها باشد و افراشته که دارای  ذوق و احساس صادق  و  سری پرشور و دلی آکنده از محبت و عواطف بشردوستی بود، توانست با بکاربستن مهمترین ویژگی بارز شعرش، یعنی  به كارگیری زبان مردم عامی، اشعاری حکیمانه و انتقادی ، لیکن شیرین و ظریف و ساده بگوید  و به همین دلیل نیز برخلاف قدما از تقیید  خود به رعایت اشكال و قوانین سنتی در زمینه بحور عروضی و و قوافی و غیره گریزان بود. مخاطب طنز افراشته چه در نظم و چه در نثر، مردم عامی و كم‌سواد بودند و چهره‌ها و قهرمانان آثار او توده های  محروم  توسری خورده و فراموش شده جامعه ی آن زمان کشور بودند و دست مایه ی  اصلی آثارش مشکلات و معضلات فرهنگی و اجتماعی و سیاسی و اقتصادی مردم مانند  بیكارى‌، گرانی، فقر، تبعیض‌، رشوه‌خوارى و فساد دستگاه حاكمه بود و به سبب آشنایی نزدیك با زندگی مردم خرده‌پا، در توصیف تیپ‌های اداری و بازاری موفق بود.  در نتیجه صراحت، سادگىِ كلام، بى‌پیرایگی، هم‌دلی و هم‌زبانی او با تودهٔ مردم، موجب شد تا  شعر او درعمق اجتماع نفوذ كند و به سرعت در خاطره‌ها و حافظه‌ها نقش بندد و شعار روز مردم كوچه و بازار شود.

افراشته در شعرهایش از نامهای مستعار « پرستو چلچله زاده » و « معمار باشی » استفاده   می کرد. آثار منتشر شده افراشته عبارتند از : "مجموعه آثارافراشته" که در بهمن ماه 1358 همراه با مقدمه ای پیرامون زندگی و بررسی آثار منظوم او به کوشش نصرت الله نوح و  به وسیله انتشارات توکا چاپ شد. "چهل داستان"   که مجموعه ای از داستان‌هایی اوست، و پیش تر در روزنامه چلنگر از نوزدهم اسفندماه ۱۳۲۹ تا ۲۸ مرداد ماه ۱۳۳۲ منتشر شد و همچنین "نمایشنامه ها ، تعزیه ها ، سفرنامه ها"  که این دو اثر نیز به کوشش نصرت الله نوح انتشار یافته است.   برگزیده اشعار فارسی وگیلکی، همچنین اخیراً مجموعه داستانی از وی به نام "دماغ شاه " که بعداز درگذشتش در سال ۱۳۳۸ ش (۱۹۵۹ م) به کوشش دیمتری بلاکونف توسط انتشارات "رادوی رادین "درصوفیه بلغارستان منتشر شد، برای اولین بار به کوشش بهزاد موسایی در ۱۰۷صفحه  تو سط انتشارات فرهنگ ایلیا منتشرشده است.  و نیز مقداری از اشعار فارسی او در کتاب " گیلان در قلمرو شعر و ادب "به چاپ رسیده است

افراشته در نثر، شتابزده وگزارشی مى‌نوشت و به تناسب جهت‌گیرى عقیدتی و سیاسی خود، جامعه را صحنهٔ درگیری منافع طبقاتی مى‌دید. و همانگونه که پیش تر اشاره شد، اوج هنر او در سرودن شعرهای گیلكی است، تا آنجا كه بسیاری  او را بزرگ‌ترین سرایندهٔ اشعار گیلكی مى‌دانند.

افراشته در كنگرهٔ نویسندگان و شعرای ایران كه در تیر ماه سال ۱۳۲۵ به همت انجمن روابط فرهنگی ایران و شوروی در تهران تشكیل شد، انبازی داشت. می گویند در آنجا چهره‌های درخشان ادبی وقت مانند ملك‌الشعرای بهار، علامه دهخدا، احسان طبری، صادق هدایت، نیما یوشیج، كریم كشاورز، حكمت و ده‌ها شاعر و نویسندهٔ دیگر حاضر بودند. وقتی نوبت به افراشته رسید تا آثار خود را بخواند، او در ابتدای  وقت خود،  بی تکلف و خودمانی گفت :

"در تهران، ما دو گروه دكتر داریم، گروهی در شمال شهر مطب دارند كه ویزیت آن‌ها ۵ تومان است و گروهی دیگر هم در جنوب شهر، مثلاً در محلهٔ "اسمال بزاز" و "گود زنبورخانه" كه مردم را با دریافت ۵ ریال مداوا مى‌كنند. دكتر شمال شهری ممكن است بعضی از روزها بیمار نداشته باشد و پولی هم گیرش نیاید، اما دكتر جنوب شهری حتماً روزی پنجاه نفر را ویزیت مى‌كند و ۲۵ تومان درآمد دارد. منِ شاعر، مانند آن دكتر جنوب شهری هستم، شعرم مال مردم جنوب شهر است و ممكن است شعرای طرفدار پروپاقرص انوری و عسجدی آن را نپسندند ولی من طرفداران خودم را دارم."  و سپس دو شعر ساده خود  "شغال محكوم" و "پالتو" را خواند.

به منظور آگاهی خوانندگان خوب خود، شهر دوم او که در قالب مثنوی است، می آوریم:

اي چارده ساله پالتوي من                                        اي رفته سر آستين و دامن
اي آن كه به پشت و رو رسيدي                                   جر خوردي و وصله پينه ئيدي
هر چند كه رنگ و رو نداري                                       وارفتـــه‌اي و اطـــــو نــــداري
گشته يقه ات چو قاب دستمال                                      صد رحمت حق به لنگ بقّال
پاره پوره چو قلب مجنون                                          چل تكه, چو بقچه ی گلين جون
اي رفته به ناز و آمده باز                                         صد بار گرو دكان رزاز
خواهـــم ز تو از طـــريق يـــاری                                   امســـالـه مـــرا نگــــاه داري
اين بهمن و دي مرو تــو از دست                                 تـا سال دگـــر، خـــدا بـــزرگ است
(5)

                                                              (((((((((((((((((((()))))))))))))))))))))

پانوشت ها:

1 -  در نقل زندگی نامه شادروان افراشته به منابع زیر نظر داشته ایم و نقلیات ما از آنها است:  ویکی‌پدیا (دانشنامهٔ آزاد)، مقدمه آقای نصرت الله نوح بر دو کتاب "مجموعه آثارمحمد علی افراشته" و نمایشنامه ها، تعزیه ها وسفرنامه و همچنین تنها مصاحبه ایشان در فضای مجازی، و بالاخره سایت صدا و سیمای گیلان و همچنین گیلان در قلمرو شعر و ادب (ابراهیم فخرائی،جاویدان، چاپ اول،1356 ص 50 و 51)

2 - ادبیات نوین ایران، یعقوب آژند، انتشارات امیر کبیر، چاپ اول، 1363، ص 80

3 - کاوش در طنز ایران ، ج 1 ص 23

4 - به نقل از طنزسرایان ایران از مشروطه تا انقلاب، ج 2، مرتضی فرجیان و محمد باقر نجف زاده بارفروش، چاپ و نشر بنیاد (مستضعفان و جانبازان انقلاب اسلامی)، چاپ اول، 1370 - ص  626 و 627

5 -  مجموعه آثارمحمد علی افراشته، گردآورنده :نصرت الله نوح، انتشارات توکا، بهمن ماه 1358 –ص 110 و 111 .


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در سه شنبه 29 تیر1389 ساعت | لینک ثابت |

منوی اصلی

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پروفایل مدیر وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
سخن نخست و حرف های بعدی
بانگ قوانین و مقررات
حقوق مدنی و تجارت
حقوق اراضی و املاک
آئین دادرسی
حقوق ثبت
حقوق - تاریخ و کلیات
پرسش و پاسخ حقوقی
حقوق بین الملل خصوصی
حقوق جزا و کیفری
قلمی خودم(مخیّل)
مقالات و تحقیقات ادبی
دادگستری در متون ادب فارسی
شعر دوستان
تقی خاوری (راوی)
رضا دبیری جوان
اشعار و نثر های گزیده
یادها و مناسبت ها
داستان کوتاه
مسایل روز - سیاسی
مسایل روز - قضا، وکالت، قانون
مسایل روز - دولتیان و ادبیات
زنان
آزموده های حقوقی
کشکول اینترنتی
لطایف القضاء
تصویر طنز (کاریکاتور)

درباره ی ما


این وب دارای مباحث و مقالات فنی حقوقی است. لیکن با توجه به علاقه شخصی، گریزی به موضوعات "ادبی" و "اجتماعی" خواهم زد. چرا و چگونه؟ می توانید اولین یاداشت و نوشته ام در وبلاگ : "سخن نخست" را بخوانید.
مائیم و نوای بینوایی
بسم اله اگر حریف مایی

*****************
دیگر دامنه های وبلاگ :
http://hassani.ir
http://hasani.info

* * * * * * * * * * *
« کليه حقوق مادي و معنوي اين وبلاگ، متعلق به اینجانب محمد مهدی حسنی، وکیل پایه یک دادگستری، به نشانی مشهد ، خیابان پاسداران، نبش کوچه سالاری، ساختمان قرض الحسنه پرستاری، طبقه دوم، واحد 108 تلفن : 2216599 511 98 + و 2254972 511 98 + مي باشد.
* * * * * * * * * * *
امیل :

hasani_law@yahoo.com

* * * * * * * * * * *
نقل مطالب و استفاده از تصاوير و منابع این وبلاگ تنها با ذکر منبع (نام نویسنده و وبلاگ)، و دادن لینک مجاز است. »

پیوند ها - دوستان

راهنمای تجاری تهران
دنیای سخت نشنیدنی هایمان
♥شعر و ترانه(همه چیستان)♥
~~ وبلاگ شخصی عباس باوری ~~
وکالت و مشاوره حقوقی، وکیل دادگستری
وکالت آنلاین
وبلاگ رسمی مشاوره و روان شناسی
مُشتي شعر براي اين روزها..
کلوپ فارسی
روز مرگی در زندگی روزمره
سایت حقوقی برهان
اس ام اس های روز
جوانان
Lilililililترفندستانlililililili
قاضی دادگستر
فقه پلی است برای حقوق
یک سر و هزار سودا
احقاق (مهدی پاشایی )
ایران داوری
اخبار و مقالات حقوقی (فریبا زارعی خالدآبادی)
وبلاگ حقوقی هنری برگ سبز
گروه وکلای دادگستری کاسپین
موسسه حقوقی هامون
وبلاگ شخصی مهندس گنعلیخان
یادداشت های حقوقی
وکیل باشی
وبلاگ روانشناسی
وبلاگ تخصصی حقوق ایران
سایت حقوقی راه مقصود
وکیل ملت
جامعه سردفتران و دفتریاران استان یزد
قسطاس
وبلاگ روزبه افضلی
اسفار - سید علی طباطبایی یزدی
محمد افضلی
ابراهیمی خطاط
یاداشت های یک زندانبان
حقوق امریکا و انگلستان و فرانسه
حقوق روز
دپارتمان حقوق بین الملل ایران

آرشیو

سایر پیوند ها

آمار لحظه به لحظه جهان
دستور (پایگاه قوانین و مقررات کشور)
گنجور
Linkograph لینکوگراف
اتحادیه کانونهای وکلای دادگستری ایران
ترمينولوژي قوانين و مقرارات
بانك قوانين كشور ( دادگستري استان تهران )
بانک مقالات حقوقی
معاونت آموزش دادگستری استان تهران
سيستم قوانين کشور
صندوق حمايت وکلاء و کارگشايان دادگستري
كانون سردفتران و دفترياران
پایگاه اطلاع رسانی دولت
مجلس شوراي اسلامي
سازمان ثبت اسناد و املاك کشور
سازمان ثبت احوال کشور
سازمان بازرسي كل كشور
روزنامه رسمى ج. ا. ا.
دفتر امور بین الملل قوه قضاییه
دانشکده حقوق دانشگاه شهيد بهشتي
ماهنامه حقوقي دادرسی
دادگستري استان اصفهان
راهنمای موضوعی نشريات حقوقی ايران
شبکه خبری قسط
ندای صادق
نیروی انتظامی ج. ا. ا. (ناجا)
ترمینولوژی حقوق
خبرگزاری دانشجویان ایران
قالب وبلاگ
جستجوگر قالب وبلاگ

آخرین پست ها

برخی از نوشته های پیشین تارنمای چه بگویم
فلسفۀ وکالت
شرط الحاقی انتقال تعهد بدون رضایت متعهد له
شگفتی دیدار (داستان واقعی)
شعری به لهجۀ شیرین مشهدی در باره حقوق زنان
نقد دو رای وحدت رویه هيئت عمومي دیوان عالی کشور (حقوق خانواده )
سیف فرغانی: عارف، ناصح و منتقد
قوانين و رویه های شش ماه نخست سال 1390 خورشيدي
بایسته ها ی تفسیر قوانین مرتبط با هزینه دادرسی
نشتری به زخم کهنه
قاعده دارا شدن غیر عادلانه در حقوق ایران و کامن لا
نمونه دادنامه در باره : درخواست ابطال مبایعه نامه ای که موضوع آن عين مرهونه است
نقش وکلا در تحقق عدالت
انتشار دومین شماره فصلنامه "وکیل مدافع"
بانوی عشق (شعری برای نسرین ستوده)
بهره زنان از زندگی مشترک؛ هیچ (نگاهی به حقوق زنان پس از طلاق)
قطارِبايد (شعری منتشر نشده از رضا افضلی)
ترانه ای در ستایش دوشنبه
تصویر طنز 32 – چند طرح از فیروزه مظفری
تجدید نظر یا تائیدنظر
آزموده های حقوقی 4 (نمونه دادنامه در باره عسر و حرج زن)
دو شعر از هوشنگ گلشیری و ضیاء موحد
بررسی یک حق عینی (حق اولویت در ایجار و اذن احداث و تملک اعیان در زمین های وقفی)
بی ناموسی چینی ها ( سفرنامه طنز)
سراندیب و ناقوس ( دوشعر تازه از تقی خاوری)
خبر: واكنش به اظهارات عبدالرضا مومنی
لـَغَتِ شَقاق به صِفاقِ باجناق
دفاعیه برای سگان زبان بسته
در زندان چه می‌گذرد؟
نفرین ِ شعر (نگاهی به مجموعه شعر "واژگان بازنده" تقی خاوری)

RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM
Google


در چه بگویم؟
در همه ی اينترنت